「🤍」
میگن خدا وقتی میخواد
بزرگی کسی رو اندازه بگیره
مترو بجای قدش، دور قلبش میگیره🫀:))
#خدایمن
میگنیہجاییهست،
اگہداغونِداغونمباشیو
اونجاباشیآروممیشی
منکہنرفتم..❤️🩹
ولیمیگنکربلاهمچینجاییہ(:
#امامحسین
بیا که رنج ِفراقت برید امانِ مرا
به یُمنِ آمدنت تازه کن جهان ِمرا..
#اللهمعجللولیکالفرج
813.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم نیست بقیه چی میگن ، چون : ❤️🔥
#شهیدانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part418 <فاطمه > چقدر امروز رو دوست داشتم ، چقدر امروز
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part419
خداروشکر میکردم که ما نصیب و قسمت هم
شدیم و دیگه استرسام تموم شده بود!
فردا داوود اینا راهی مأموریت میشدن و فعلا
میتونستم امشب با هم وقت بگذرونیم تا برگرده. .
نگاهی بهش کردم و گفتم :
_داوود ..
+جانم ؟
_میشه امشب رو باهم بگذرونیم؟..
لبخندی زد و گفت :
+چرا نشه، شما فقط دستور بده
گوشیشو درآورد پیامی فرستاد و بعد گفت:
+من برم به مامان اینا بگم بعد بریم دور دور
لبخندی که از قلبم نشأت میگرفت زدم :)
چه روزایی که من این لحظات رو تصور
میکردم و الان به واقعیت پیوسته شده..
از دور که میومد به سمت ماشین نگاهش
میکردم ، تمام زندگی من انگار تو همین یه
نفر خلاصه میشد . .
<مهدی>
محمد بهم گفته بود امروز کلا داوود نمیاد و
قراره با فاطمه وقت بگذرونه ، نمیدونم ولی
یهویی یاد خودمو و زهرا افتادم . .
اوایل نامزدیمون ، اوایل شروع عشقمون ..
چقدر اون روزا زود برامون گذشته بود !
الان حدود دو سالی میشد که سر خونه زندگی
خودمون بودیم. .
به یاد خاطرات اونموقع لبخندی روی لبم
نشسته بود و داوود رو درک میکردم که الان
چقدر خوشحاله و همش دور فاطمه میگرده!
به خودم اومدم و به برگه های زیر دستم
نگاهی کردم که تقریبا آماده بودن و بلند شدم
که به اتاق آقای احمدی برم و تحویلش بدم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________