eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
「🤍」 میگن خدا وقتی میخواد بزرگی کسی رو اندازه بگیره مترو بجای قدش، دور قلبش میگیره🫀:))
تـو فقط بیا :)
میگن‌یہ‌جایی‌هست، اگہ‌داغون‌ِ‌داغونم‌باشی‌و اونجا‌باشی‌آروم‌میشی من‌کہ‌نرفتم‌..❤️‍🩹 ولی‌میگن‌کربلاهمچین‌جاییہ(:
بیا‌ که‌ رنج ِ‌فراقت ‌برید امان‌ِ‌ مرا به ‌یُمنِ‌ آمدنت ‌تازه ‌کن‌ جهان ِ‌مرا..
مستجاب شو:)))🥲
اَمـانــہ .
روز سوم✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز چهارم✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
813.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم نیست بقیه چی میگن ، چون : ❤️‍🔥
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part418 <فاطمه > چقدر امروز رو دوست داشتم ، چقدر امروز
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خداروشکر میکردم که ما نصیب و قسمت هم شدیم و دیگه استرسام تموم شده بود! فردا داوود اینا راهی مأموریت میشدن و فعلا می‌تونستم امشب با هم وقت بگذرونیم تا برگرده. . نگاهی بهش کردم و گفتم : _داوود .. +جانم ؟ _میشه امشب رو باهم بگذرونیم؟.. لبخندی زد و گفت : +چرا نشه، شما فقط دستور بده گوشیشو درآورد پیامی فرستاد و بعد گفت: +من برم به مامان اینا بگم بعد بریم دور دور لبخندی که از قلبم نشأت می‌گرفت زدم :) چه روزایی که من این لحظات رو تصور میکردم و الان به واقعیت پیوسته شده.. از دور که میومد به سمت ماشین نگاهش میکردم ، تمام زندگی من انگار تو همین یه نفر خلاصه میشد . . <مهدی> محمد بهم گفته بود امروز کلا داوود نمیاد و قراره با فاطمه وقت بگذرونه ، نمی‌دونم ولی یهویی یاد خودمو و زهرا افتادم . ‌. اوایل نامزدیمون ، اوایل شروع عشقمون .. چقدر اون روزا زود برامون گذشته بود ! الان حدود دو سالی میشد که سر خونه زندگی خودمون بودیم. . به یاد خاطرات اونموقع لبخندی روی لبم نشسته بود و داوود رو درک میکردم که الان چقدر خوشحاله و همش دور فاطمه میگرده! به خودم اومدم و به برگه های زیر دستم نگاهی کردم که تقریبا آماده بودن و بلند شدم که به اتاق آقای احمدی برم و تحویلش بدم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________