اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part418 <فاطمه > چقدر امروز رو دوست داشتم ، چقدر امروز
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part419
خداروشکر میکردم که ما نصیب و قسمت هم
شدیم و دیگه استرسام تموم شده بود!
فردا داوود اینا راهی مأموریت میشدن و فعلا
میتونستم امشب با هم وقت بگذرونیم تا برگرده. .
نگاهی بهش کردم و گفتم :
_داوود ..
+جانم ؟
_میشه امشب رو باهم بگذرونیم؟..
لبخندی زد و گفت :
+چرا نشه، شما فقط دستور بده
گوشیشو درآورد پیامی فرستاد و بعد گفت:
+من برم به مامان اینا بگم بعد بریم دور دور
لبخندی که از قلبم نشأت میگرفت زدم :)
چه روزایی که من این لحظات رو تصور
میکردم و الان به واقعیت پیوسته شده..
از دور که میومد به سمت ماشین نگاهش
میکردم ، تمام زندگی من انگار تو همین یه
نفر خلاصه میشد . .
<مهدی>
محمد بهم گفته بود امروز کلا داوود نمیاد و
قراره با فاطمه وقت بگذرونه ، نمیدونم ولی
یهویی یاد خودمو و زهرا افتادم . .
اوایل نامزدیمون ، اوایل شروع عشقمون ..
چقدر اون روزا زود برامون گذشته بود !
الان حدود دو سالی میشد که سر خونه زندگی
خودمون بودیم. .
به یاد خاطرات اونموقع لبخندی روی لبم
نشسته بود و داوود رو درک میکردم که الان
چقدر خوشحاله و همش دور فاطمه میگرده!
به خودم اومدم و به برگه های زیر دستم
نگاهی کردم که تقریبا آماده بودن و بلند شدم
که به اتاق آقای احمدی برم و تحویلش بدم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part419 خداروشکر میکردم که ما نصیب و قسمت هم شدیم و دی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part420
پله هارو بالا رفتم و پشت در رسیدم ، آروم در
زدم و بعد وارد شدم . .
_آقا اینا خدمتتون ، چیزایی که نیاز داشتین!
جلو اومد و برگه هارو گرفت ، نگاه کوتاهی
بهشون کرد و بعد گفت:
+دستت درد نکنه حتما بررسی میکنم ..
سری تکون دادم و رفتم سمت در که گفت :
+مهدی دیگه برو خونه ..
_فعلا هستم آقا !
+نه برو خونه فردا راهی مأموریت میشین
بهتره کنار خانومت باشی !
لبخندی زدم و گفتم :
_ممنونم آقا:))
و بعد از اتاق بیرون اومدم ، سریع گوشیمو از
جیبم درآوردم و به زهرا پیام دادم و گفتم:
<آماده شو دارم میام دنبالت بریم بیرون بچرخیم>
و سریع از پله ها پایین رفتم ، از بچه ها
خداحافظی کردم و از سایت بیرون رفتم !
وارد پارکینگ سایت شدم که رسول رو دیدم
جلو رفتم گفتم :
_بهبه آقا رسول..
دست بهم داد و گفت :
+چطوری مهدی ؟ جایی میری؟
_آره آقای احمدی فرستادم برم خونه
خندید و گفت :
+پس برو خوش بگذره
_فدات، خداحافظ پس ..
و سوار ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم !
باید امشب با زهرا کلی دور میزدیم شامم
بیرون میخوردیم تا بهش خوش بگذره . .
چون معلوم نبود چند روز قراره بریم مأموریت
و اونجا بمونیم پس باید امشب زهرا بهش
خوش میگذشت تا منم حالم خوب میشد :)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________