eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part418 <فاطمه > چقدر امروز رو دوست داشتم ، چقدر امروز
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خداروشکر میکردم که ما نصیب و قسمت هم شدیم و دیگه استرسام تموم شده بود! فردا داوود اینا راهی مأموریت میشدن و فعلا می‌تونستم امشب با هم وقت بگذرونیم تا برگرده. . نگاهی بهش کردم و گفتم : _داوود .. +جانم ؟ _میشه امشب رو باهم بگذرونیم؟.. لبخندی زد و گفت : +چرا نشه، شما فقط دستور بده گوشیشو درآورد پیامی فرستاد و بعد گفت: +من برم به مامان اینا بگم بعد بریم دور دور لبخندی که از قلبم نشأت می‌گرفت زدم :) چه روزایی که من این لحظات رو تصور میکردم و الان به واقعیت پیوسته شده.. از دور که میومد به سمت ماشین نگاهش میکردم ، تمام زندگی من انگار تو همین یه نفر خلاصه میشد . . <مهدی> محمد بهم گفته بود امروز کلا داوود نمیاد و قراره با فاطمه وقت بگذرونه ، نمی‌دونم ولی یهویی یاد خودمو و زهرا افتادم . ‌. اوایل نامزدیمون ، اوایل شروع عشقمون .. چقدر اون روزا زود برامون گذشته بود ! الان حدود دو سالی میشد که سر خونه زندگی خودمون بودیم. . به یاد خاطرات اونموقع لبخندی روی لبم نشسته بود و داوود رو درک میکردم که الان چقدر خوشحاله و همش دور فاطمه میگرده! به خودم اومدم و به برگه های زیر دستم نگاهی کردم که تقریبا آماده بودن و بلند شدم که به اتاق آقای احمدی برم و تحویلش بدم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part419 خداروشکر میکردم که ما نصیب و قسمت هم شدیم و دی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم پله هارو بالا رفتم و پشت در رسیدم ، آروم در زدم و بعد وارد شدم . ‌. _آقا اینا خدمتتون ، چیزایی که نیاز داشتین! جلو اومد و برگه هارو گرفت ، نگاه کوتاهی بهشون کرد و بعد گفت: +دستت درد نکنه حتما بررسی میکنم .. سری تکون دادم و رفتم سمت در که گفت : +مهدی دیگه برو خونه .. _فعلا هستم آقا ! +نه برو‌ خونه فردا راهی مأموریت میشین بهتره کنار خانومت باشی ! لبخندی زدم و گفتم : _ممنونم آقا:)) و بعد از اتاق بیرون اومدم ، سریع گوشیمو از جیبم درآوردم و به زهرا پیام دادم و گفتم: <آماده شو دارم میام دنبالت بریم بیرون بچرخیم> و سریع از پله ها پایین رفتم ، از بچه ها خداحافظی کردم و از سایت بیرون رفتم ! وارد پارکینگ سایت شدم که رسول رو دیدم جلو رفتم گفتم : _به‌به آقا رسول.. دست بهم داد و گفت : +چطوری مهدی ؟ جایی میری؟ _آره آقای احمدی فرستادم برم خونه خندید و گفت : +پس برو خوش بگذره _فدات، خداحافظ پس .. و سوار ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم ! باید امشب با زهرا کلی دور می‌زدیم شامم بیرون می‌خوردیم تا بهش خوش بگذره . ‌. چون معلوم نبود چند روز قراره بریم مأموریت و اونجا بمونیم پس باید امشب زهرا بهش خوش می‌گذشت تا منم حالم خوب میشد :) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
بـه خدا قسم . . |
‹🌻🌿› هیچوقت‌ بیخیال‌ ِ چیزی‌ كه واقعا ًمیخوای نشو! . صبر کردن‌ سخته‌ ولی‌ حسرت‌ خوردن‌ سختره . | |
دیگـه کشش چیـزی رو ندارم :)❤️‍🩹