eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
دعای‌ روز‌ دوم‌ ماه رمضان 🤍
- و من باور دارم ك اگه خدا بخاد بچینه ؛ جوری میچینه ، ك‌خودتم نفهمی کِی و چی شد .
اصلأ ز کودکی دلِ من مبتلای توست:)
-تو مرا همه امیدی؛🌝💛
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کل دنیا همین خیابان مرا بس است ( :
چیزی‌ڪم‌ازبهشت‌ندارد... هوایِ‌تو(:♥️ اَللّهُمَّ‌عَجِّل‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَج🌱
‌هجوم ِغـم‌آمد‌شد؎ دلسـرد،جھانت‌اگر شدسراسردرد؛بہ‌مـو‌میرسد‌قصہ‌اما خـدانا‌امیدت‌نخواهدکرد🌱꧇) | |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part422 لبخندی زد و سرشو تکون داد .. سشوار رو تو دستم گ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کمی از چایی خورد و بلند شد رفت سمت کمد ، چندتا از لباسامو روی تخت انداخت ، یه حوله و مسواک هم آورد و بعد ساک کوچیک مشکی رو از کمد دیواری بیرون آورد .. آروم با حوصله لباسا رو تا کرد و بعد زیپ ساک رو بست و جلوی در اتاق گذاشت ! نگاهی به ساعت کرد و گفت : +دیگه بخوابیم .. سری تکون دادم و بعد لیوان هارو برد آشپزخونه تمام چراغ هارو خاموش کرد و برگشت اتاق ! دراز شدم و پتو روی خودم کشیدم .. خسته بودم و دیگه نفهمیدم چطور خوابم برد! <ساعت پنج و نیم صبح ، وقت اذان > چشمامو باز کردم و به ساعت اتاق نگاه کردم ، وقت اذان بود ، بلند شدم که چشمم به زهرا افتاد موهاش روی صورتش ریخته بود و خیلی آروم و معصوم تو خواب بود ، نزدیکش شدم و دستمو سمت صورتش بردم .. آروم دستمو روی سرش کشیدم ! نه یکبار بلکه چندبار ، موهاشو آروم توی دستم گرفتم و بو کردم .. هنوز بوی شامپو میداد ! دوباره نوازشش کردم و آروم گفتم : _زهرا ، زهرا بیدار شو کمی تکون خورد و دوباره گفتم : _وقت نمازه خوابالو .. چشماشو باز کرد و گفت : +برو منم میام .. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ، وضو گرفتم و وقتی میخواستم برگردم اتاق زهرا همینطور که چشماشو میمالـ...یـد اومد ! سجاده هردوتامونو پهن کردم و منتظر شدم تا زهرا بیاد و دوتایی نماز بخونیم .. چند دقیقه طول کشید که زهرا هم اومد ! چادرشو سرش کرد و کنار من وایساد و شروع کردیم به نماز خوندن :) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________