اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part427 <داوود> خداروشکر به موقع رسیدم به بچه ها وگرنه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part428
نگاهی به عقب ون کردم که دیدم چندتا جای
خواب برامون درست کرده بودن ، منم از خدا
خواسته سریع بلند شدم و رفت عقب ..
دراز شدم و پتو رو دور خودم پیچیدم !
مهدی نگاهی بهم کرد خندید و گفت :
+خوش میگذره اون عقب ؟ هواش خوبه؟
_ مهدی خوابممیاد نمیایی سمتم وگرنه
نمیزارم سالم برسی ..
+عهعه اول سفرُ تهدید ؟
خندیدم و چشمامو بستم و گفتم :
+خود دانی ..
احتمال داشت تا فردا نرسیم برای همین اینجا
هم برامون درست کرده بودن ..
<فاطمه>
نور آفتاب توی صورتم افتاد ، چشمامو کمکم
باز کردم و بعد آروم بلند شدم ..
رفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم !
هوای امروز چقدر خوب و صاف بود ، رفتم
جلوی آینه که چشمم به گردنبند گردنم افتاد ..
اولین کادویی که از داوود گرفته بودم :)
یه گردنبند ظریف حالت قلب نگین دار ..
پایین رفتم و آبی به دست و صورتم زدم !
مامان توی آشپزخونه میز صبحونه میچید اما
بابا رو نبود و انگار رفته بود سرکار..
رفتم و بلند گفتم :
_سلاممم
+بهبه فاطمه خانوم ، صبحت بخیر
لبخندی زدم و روی صندلی نشستم و گفتم:
_صبح بخیر ، بابا کجاست ؟
+زودتر رفت سرکار..
سری تکون دادم که بعد از اینکه برای دوتامون
چایی ریخت اومد و خودش هم نشست !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
-
- به هر دری زدم ، به روی م باز نکردند ؛
امـــا کَرَم ِتُــــو
بیشتر از آ ن است ك مرا ، نااُمید برگردانی : )
#امامرضا
اَمـانــہ .
روز شانزدهم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز هفدهم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>