گفت حسین را توصیف کن
و من اینگونه گفتم :
اون جان میدهد به تن ِخسته ی من :)
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part434 گوشیم روی مبل بود که زنگ خورد و اسم فاطمه رو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part435
نگاهی بهم کرد و گفت :
+زنگ نزده هنوز ؟
منم که منتظر بودم صحبت کنم گفتم :
_وای نه .. قرار بود زنگ بزنه خبر بده ..
نمیدونم رسیده یا نه اصن مستقر شدن یا نه
خندید و گفت :
+خوبه خوبه آروم باش ، تو برو لباستو عوض
کن تا بعد دوتایی منتظر میمونیم..
سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم !
لباس مخملی که رنگ سفید و قرمز داشت
روی تخت بود به همراه شلوارش ..
لباسامو که عوض کردم روی تخت نشستم ،
زهره هم بعد از چند دقیقه اومد ..
خوابش میمومد که گفتم :
_چرابیداری؟ بخواب خب
همونطور که خمیازه کشید گفت :
+منتظرم شوهر شما زنگ بزنه بعد
خندیدم و چیزی نگفتم ..
یک ساعتی گذشت ساعت دیگه یک شب شده
بود اما باز هم خبری نبود !
زهره خوابش برده بود اما من نه ..
مجبور بودم بخوابم چون گفته بود خودش زنگ میزنه و شاید الان خواب بود !
سمت تخت رفتم که گوشی تو دستم لرزید ..
با اولین زنگش سریع جواب دادم و از اتاق
بیرون رفتم که زهره بیدار نشه ..
_مهدی خوبی ؟
با صدایی که پر از خستگی بود گفت :
+سلام .. خانوم خانوما چطوری ؟
فکر نمیکردم بیدار باشیا
_خوبم .. نگرانت شدم !
+ببخشید دیر شد درگیر خونه و مستقر شدن
بودیم باید کلی کار انجام میدادیم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part435 نگاهی بهم کرد و گفت : +زنگ نزده هنوز ؟ منم که م
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part436
مکثی کرد و گفت :
+کجایی الان ؟ خونه خودمونی ؟
_نه اومدم خونه زهره اینا ، سبحان اومد دنبالم
و دیگه نذاشت برگردم ..
+دمش گرم
نمیدونستم بپرسم یا نه ولی گفتم :
_راستی ، معلوم نشد تا کی میمونید ؟
+چیه دلت تنگ شده ؟..
_خب آره
از اون خندههای آرومش کرد و گفت :
+منم دلم برات تنگ شده اما خب نه ، معلوم
نیست هنوز !
میخواستم چیزی بگم که ادامه داد :
+من باید برم کاری نداری ؟
_نه مواظب خودت باش ، شبت بخیر :)
+شب شما هم بخیر عزیزِ جان..
خیالم راحت شده بود و الان دیگه میتونستم برم بخوابم و فردا هم باید زود بیدار میشدم !
<مهدی >
از لحظه ای که رسیده بودیم مشغول درست کردن فضای خونه بودیم که مستقر بشیم ..
باز داوود توی راه خوابیده بود اما من لحظهای
خواب به چشمام نیومده بود !
با زهرا که صحبت کردم فهمیدم چقدر
منتظرش گذاشتم ..
فردا رئیس تیم سیستان میومد باهامون
صحبت کنه و باز باید از بعد نماز بیدار میموندیم!
همونطور که من رفته بود با زهرا صحبت کنم داوود هم رفته بود گوشهای اتاق و با فاطمه حرف میزد ..
منتظر شدم صحبت کردنش تموم بشه بعد برم داخل اتاق و بخوابم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________