eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
آنچه مقدر است،‌ خواهد آمد؛ آرام بمان ،که اضطراب، هیچ سرنوشتی را دگرگون نمی‌کند.🎹🪕 |
گفت حسین را توصیف کن و من اینگونه گفتم : اون جان می‌دهد به تن ِخسته ی من :)
اَمـانــہ .
روز نوزدهم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز بیستم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part434 گوشیم روی مبل بود که زنگ خورد و اسم فاطمه رو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی بهم کرد و گفت : +زنگ نزده هنوز ؟ منم که منتظر بودم صحبت کنم گفتم : _وای نه .. قرار بود زنگ بزنه خبر بده .. نمی‌دونم رسیده یا نه اصن مستقر شدن یا نه خندید و گفت : +خوبه خوبه آروم باش ، تو برو لباستو عوض کن تا بعد دوتایی منتظر میمونیم.. سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم ! لباس مخملی که رنگ سفید و قرمز داشت روی تخت بود به همراه شلوارش .. لباسامو که عوض کردم روی تخت نشستم ، زهره هم بعد از چند دقیقه اومد .. خوابش میمومد که گفتم : _چرابیداری؟ بخواب خب همون‌طور که خمیازه کشید گفت : +منتظرم شوهر شما زنگ بزنه بعد خندیدم و چیزی نگفتم .. یک ساعتی گذشت ساعت دیگه یک شب شده بود اما باز هم خبری نبود ! زهره خوابش برده بود اما من نه .. مجبور بودم بخوابم چون گفته بود خودش زنگ میزنه و شاید الان خواب بود ! سمت تخت رفتم که گوشی تو دستم لرزید .. با اولین زنگش سریع جواب دادم و از اتاق بیرون رفتم که زهره بیدار نشه .. _مهدی خوبی ؟ با صدایی که پر از خستگی بود گفت : +سلام .. خانوم خانوما چطوری ؟ فکر نمی‌کردم بیدار باشیا _خوبم .. نگرانت شدم ! +ببخشید دیر شد درگیر خونه و مستقر شدن بودیم باید کلی کار انجام میدادیم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part435 نگاهی بهم کرد و گفت : +زنگ نزده هنوز ؟ منم که م
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مکثی کرد و گفت : +کجایی الان ؟ خونه خودمونی ؟ _نه اومدم خونه زهره اینا ، سبحان اومد دنبالم و دیگه نذاشت برگردم .. +دمش گرم نمی‌دونستم بپرسم یا نه ولی گفتم : _راستی ، معلوم نشد تا کی میمونید ؟ +چیه دلت تنگ شده ؟.. _خب آره از اون خنده‌های آرومش کرد و گفت : +منم دلم برات تنگ شده اما خب نه ، معلوم نیست هنوز ! میخواستم چیزی بگم که ادامه داد : +من باید برم کاری نداری ؟ _نه مواظب خودت باش ، شبت بخیر :) +شب شما هم بخیر عزیزِ جان.. خیالم راحت شده بود و الان دیگه می‌تونستم برم بخوابم و فردا هم باید زود بیدار میشدم ! <مهدی > از لحظه ای که رسیده بودیم مشغول درست کردن فضای خونه بودیم که مستقر بشیم .. باز داوود توی راه خوابیده بود اما من لحظه‌ای خواب به چشمام نیومده بود ! با زهرا که صحبت کردم فهمیدم چقدر منتظرش گذاشتم .. فردا رئیس تیم سیستان میومد باهامون صحبت کنه و باز باید از بعد نماز بیدار میموندیم! همون‌طور که من رفته بود با زهرا صحبت کنم داوود هم رفته بود گوشه‌ای اتاق و با فاطمه حرف میزد .. منتظر شدم صحبت کردنش تموم بشه بعد برم داخل اتاق و بخوابم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
. غیر نجفت‌ کجا پناهنده‌ شوم ؟ فرزند ، همیشه‌ در پناه‌ پدر است . . ❤️‍🩹
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می‌شینم رو به رو ایوون نجف بابام ، بابا من کم آوردم برس به دادم..