اَمـانــہ .
روز بیستم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز بیست و یکم ✓
روز بیست و دوم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
اَمـانــہ .
-
- الهی ! بهحق و مدد ِمولا امیرالمؤمنین ؛
عَجللِوَلیِكالفَرَج 💔 .
اَمـانــہ .
شما این مردم را نشناختید🇮🇷 #ایرانمن
ویرانه شود آنکس که آبادی ایران را نخواهد.
در شبانه روز ده دقیقه با خدا خلوت کن ،
از خطـاهای خود استغفـار کن ،
فضـای دلـت روشـن می شـود
اگر این کار را ادامـه دهـی ، بـعـد از مـدتـی ایـن ده دقیـقـه کـــل روزت را خواهد گرفت🍃
(دائـــم نشــاط خـواهـی شـد)
| حاج اسماعیل دولابی ره |
#خدایمن
اَمـانــہ .
- شهادتت مـُبارک ؛ آقای لاریجانی 🖤(( :
دلمون برای توییت هاتون تنگ میشه❤️🩹
همراه پسرشون شهید شدن ..
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part436 مکثی کرد و گفت : +کجایی الان ؟ خونه خودمونی ؟ _
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part437
حس میکردم برای مأموریت اومدن داوود اونم
دقیقا یه روز بعد نامزدیش خیلی زود بود ..
اما خب قطعا اینجا کاری مهمتری داشتیم!
بعد از اینکه صدایی از اتاق نشنیدم فهمیدم
صحبتش تموم شده و میتونم برم داخل ..
گوشه اتاق دراز شده بود ساعد دستش روی
پیشونی بود ، شاید از دلتنگی شاید نگرانی !
خودمون نمیدونستیم چه چیزی در انتظارمونه
حتی نمیدونستیم چند روز قراره بمونیم..
بالشت و پتویی برداشتم و کنار داوود دراز شدم!
متوجه حضورم شده بود کمی تکون خورد ..
نگاهی بهش کردم و گفتم :
_چیه دلت تنگ شده ؟
در همون حالت قبلیش لبخندی زد و گفت :
+تو فکر کن آره
خندهای کردم و گفتم :
_درکت میکنم همدردیم !
چشماش رو باز کرد و نگاهی کرد مکث کرد و گفت:
+توکه باز سر خونه و زندگیتی ، یکسال و نیمه که درکنار همدیگه زندگی میکنید اما خب من
حداقل خیلی زود بود که بخوام بعد از این
همه مدت که بلاخره تونستم فاطمه رو به
دست بیارم ازش دور بشم و سرنوشتم معلوم نباشه
لبخندی زدم مکثی کردم و سرمو پایین انداختم
+ناراحت شدی؟
_نه بابا ناراحت شدن داره مگه ..
_اما خب آدم وقتی با کسی که عاشقانه
دوستش داره و باهاش زندگی میکنه
هیچوقت براش تکراری نیست و هر روز بیشتر
از قبل احساس و علاقه رو زیادتر میکنه !
حس میکردم بهتره ادامه ندم و بزارم با
خودش تنها باشه برای همین غلتی روی زمین
زدم و پتو رو به سرم کشیدم و آروم شب بخیری گفتم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________