اَمـانــہ .
روز بیست و یکم ✓ روز بیست و دوم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز بیست و سوم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+چـرا گریه میکنی اون فقط یه کلیـپه ..
_ اون کلیپ :) 💔
قاب ماندگار و بی تکرار ۱۴۰۳/۱/۱۵..
ازت خیلی ممنونم که وقت میزاری من از کانالت خیلی خوشم میاد و همش منتظرم که پیام بدی❤️❤️
.
ذوق ذوقی شدم خبببب 😭🥺
758.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگی من برای تو حد و اندازه ندارد ..:))
#امامرضا
147.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید من به تو فراتر از همه چیز است ای خالق مهربانم 🫂
#خدایمن
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part440 <زهرا > توی خونه مشغول پیدا کردن جزوهها از کتا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part441
فاطمه لبخندی زد و گفت :
+راستی صورتت هم پف داره ها
و قبل اینکه چیزی بگم سریع پیاده شد و رفت
قیافمو تو آینه ماشین نگاه کردم از نظر خودم
عادی بودم اما شاید اینطور نبود ..
شاید از خوب نخوابیدن دیشب بود !
نمیدونم ، به سمت خونه مامان اینا راه افتادم
همینکه میخواستم تو کوچه برم مامان بهم زنگ زد ، شاید خونه نبود و میخواست بهم بگه
_الو جانم مامان
+زهرا جان مامان بیا بیمارستان زودتر
مکث کردم و گفتم :
_چیزی شده ؟
خندهای از خوشحالی سر داد و گفت :
+بیا که عمه شدی!
لبخندی روی لبم نشست ، یعنی احسان
کوچولوی ما به دنیا اومده بود ؟
با اینکه از سرعت زیاد میترسم اما سعی کردم
خودمو زودتر به بیمارستان برسونم ..
به بیمارستان که رسیدم ماشین رو پارک کردم
و سریع با خوشحالی وارد بیمارستان شدم!
زهره توی راهرو بود و با سبحان صحبت میکرد
منو که دید لبخندی زد و گفت :
+سلاممم خواهری جونم
سبحان هم آروم سلام کرد ..
_سلام سلام ، بچه کجاست
زهره بهم خندید و گفت :
+بزار برسی حالا ، بیا بریم اون سمته
به دنبال زهره راه افتادم وارد اتاق که شدیم
شلوغ بود و همه خوشحال بودن ..
من که وارد شدم همه سمت من برگشتن
محمد بچه رو محکم بغل کرده بود و صورتشو
به صورت بچه چسبونده بود !
از همین حالا چقدر پدر بودن بهش میومد ..
لبخندی از بغض خوشحالی زدم و جلو رفتم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part441 فاطمه لبخندی زد و گفت : +راستی صورتت هم پف داره
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part442
تبریک بلندی به همه گفتم و سمت نگین رفتم..
دستشو تو دستم گرفتم و گفتم :
_خیلی ممنون که این آقا کوچولو رو برامون به
دنیا آوردی زنداداش ..:))
لبخندی زد اما هنوز بی حالی قیافش مشخص بود
سمت محمد رفتم و گفتم :
_قدم نو رسیده مبارک خان داداش
محمد که انگار دنیا رو بهش داده بودند خندید
و با لحنی گفت :
+ممنون عمه خانوم ..
به احسان نگاه کردم که محمد جلو اومد و گفت:
+مثل اینکه خیلی مشتاقی بغلش کنی ..
منم که از خدا خواسته سریع احسان رو از بغل
محمد گرفتم و بغلش کردم :)
همگی خنده به لب بودند ، مامان و بابای من و نگین که از امروز مادربزرگ و پدربزرگ شده بودن با لبخند
بهم نگاه میکردند ..
محمد در کنار تخت نگین آروم صحبت میکردند ، زهره و سبحان گوشهای در کنار هم وایساده بودند و به بقیه جمع نگاه میکردن ..
فاطمه هم که تازه رسیده بود کنار خاله وایساده بود
چقدر جای مهدی و داوود تو این جمع خالی بود!
احسان برخلاف همه بچه ها خیلی آروم و
ساکت خوابیده بود و آروم آروم نفس میکشید..
پرستاری وارد اتاق شد بچه رو بغل من دید به
سمتم اومد و احسان رو بغل گرفت و گفت :
+وقت استراحت مادر و بچهس !
ممنون میشم دورشونو خلوت کنید ..
همگی مارو به بیرون فرستاد و فقط گفت نیاز
به دو همراه داریم که قرار شد مامان و مادر
نگین امشب رو بمونن!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________