اَمـانــہ .
-
- چقدر دلت تنگ شده ؟
دل چیه مسلمون ؛ ما جونمون تنگ ِ ایشون ِ❤️🩹
#حضرتآقا
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من مسلمانِ شیعه و عاشق علی به دنیا آمدم:)
#مولا
اَمـانــہ .
روز بیست و ششم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز بیست و هفتم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part448 _نه نمیخواد خودم میرم و سریع میام فاطمه نگاهی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part449
فلاسکُ از نگین گرفتم که از آب جوش سماور
براش بریزم و ببره ..
همینطور که آب جوش داخلش خالی میکردم
نگین نزدیکتر اومد و گفت :
+زهرا تو خوبی ؟ رنگ و رخسار نداری دختر
لبخند محوی زدم و گفتم :
_چیزی نیست ..
جلوتر اومد و دستشُ روی شونه ام گذاشت و گفت :
+اگه اتفاقی افتاده بگو ، الان که دیگه
وضعیتم عادیه چیزیم نمیشه ..
از لحنش کمی خندم گرفت و گفتم :
_چی بگم ، نگران مهدی ُ و داوودم
دو روزه خبری ازشون نیست ..
نگاهی به حیاط کردم که داداش محمد و سبحان مشغول راه رفتن بودن و باز ادامه دادم :
+ حیاط رو ببین ، اینا هم دو روزه اینطورین
نه حرفی میزنن نه چیزی میگن ..
حواسم به آب جوش نبود که روی دستم
ریخت و باعث شد جیغ خفهای بکشم..!
نگین سریع فلاسک رو ازم گرفت و همه
ریختن تو آشپزخونه ..
دستم بدجور میسوخت و هر لحظه دردش
بیشتر میشد ، میدونستم این حواس پرتی
آخرش کار دستم میده !
مامانم به سرعت اومد کنارم و گفت :
+حواست کجا بود ؟ دستتُ ببینم
میترسیدم دستمو نشون بدم اگه سوختگیش
بد بود باید چیکار میکردم ؟
مامانم جلو اومد و خودش دستمو گرفت
چشمامو محکم بستم و منتظر شدم چیزی بگه
+خداروشکر طوری نیست که ردش بمونه اما
حتما اذیتت میکنه مادر
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________