eitaa logo
اَمـانــہ .
513 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
-
- چقدر دلت تنگ شده ؟ دل چیه مسلمون ؛ ما جون‌مون تنگ ِ ایشون ِ❤️‍🩹
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من مسلمانِ شیعه و عاشق علی به دنیا آمدم:)
اَمـانــہ .
روز بیست و ششم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز بیست و هفتم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
تو همان علت گرمای دل سردِ منی تو همان باعث این رنگِ رُخِ زردِ منی 🫀
عیدی بچه های هوافضا 😌✨🤍
هدایت شده از باغ خرمالو؛
بچها برای مامانم دعا کنید لطفاً 💔
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part448 _نه نمیخواد خودم میرم و سریع میام فاطمه نگاهی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم فلاسکُ از نگین گرفتم که از آب جوش سماور براش بریزم و ببره .. همینطور که آب جوش داخلش خالی میکردم نگین نزدیکتر اومد و گفت : +زهرا تو خوبی ؟ رنگ و رخسار نداری دختر لبخند محوی زدم و گفتم : _چیزی نیست .. جلوتر اومد و دستشُ روی شونه ام گذاشت و گفت : +اگه اتفاقی افتاده بگو ، الان که دیگه وضعیتم عادیه چیزیم نمیشه .. از لحنش کمی خندم گرفت و گفتم : _چی بگم ، نگران مهدی ُ و داوودم دو روزه خبری ازشون نیست .. نگاهی به حیاط کردم که داداش محمد و سبحان مشغول راه رفتن بودن و باز ادامه دادم : + حیاط رو ببین ، اینا هم دو روزه اینطورین نه حرفی میزنن نه چیزی میگن .. حواسم به آب جوش نبود که روی دستم ریخت و باعث شد جیغ خفه‌ای بکشم..! نگین سریع فلاسک رو ازم گرفت و همه ریختن تو آشپزخونه .. دستم بدجور می‌سوخت و هر لحظه دردش بیشتر میشد ، میدونستم این حواس پرتی آخرش کار دستم میده ! مامانم به سرعت اومد کنارم و گفت : +حواست کجا بود ؟ دستتُ ببینم میترسیدم دستمو نشون بدم اگه سوختگیش بد بود باید چیکار میکردم ؟ مامانم جلو اومد و خودش دستمو گرفت چشمامو محکم بستم و منتظر شدم چیزی بگه +خداروشکر طوری نیست که ردش بمونه اما حتما اذیتت می‌کنه مادر ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part449 فلاسکُ از نگین گرفتم که از آب جوش سماور براش ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از اینکه فهمیدن چیز خاصی نشده زهره بقیه رو به سمت سالن راهنمایی کرد .. فاطمه جلو اومد و شروع کرد به پماد زدن پماد که میزد سوزشش اشک چشمامو درآورد و همون‌طور که با بغض به دستم نگاه میکردم فاطمه گفت : +من که می‌دونم از دوری آقا مهدی و حواس پرتیت اینطور شدی.. خواستم چیزی بگم که باند رو تو دستش گرفت و ادامه داد: +درکت میکنم ، اما کاری از من و تو برنمیاد.. +چندباری خواستم از داداش محمد سوال کنما اما روم نشد ، بیخیال شدم ! عادت داشت ، همیشه به محمد داداش می‌گفت .. دستمُ که باند پیچی کرد ازش تشکر کردم و گفتم: _ولی من امروز ازش میپرسم .. +میخوای منم بیا ؟ سری به معنای آره تکون دادم ، چادر گل‌گلی مامانمو پوشیدم و وارد حیاط شدم .. چندتایی از فامیلا تو حیاط مشغول صحبت بودن اما داداش محمد و سبحان کنار حیاط نشسته بودن و چیزی میگفتن ! با فاطمه به سمتشون قدم برداشتم که صحبت‌شونو قطع کردن ، بلند شدن که گفتم : _داداش فکر میکنی من بچه‌ام ؟ بدون هیچ عکس‌العملی گفت : +چیزی شده زهرا ؟ _مثل اینکه شده و شما نمی‌خوای چیزی بگه نگاهی به دستم کرد و گفت : +دستت چیشده ؟ مسئله من دستم نبود من دنبال چیز دیگه ای بودم که داداش انکار میکرد .. _موضوع دست من نیست الان مطمئن بودم که منظورمو فهمیده اما .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part450 بعد از اینکه فهمیدن چیز خاصی نشده زهره بقیه رو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم باز هم در کمال آرامش هیچی نگفت ! _مثل اینکه شده و شما نمی‌خوای چیزی بگه مطمئن بودم که منظورمو فهمیده اما .. +چرا اینطوری حرف میزنی تو ؟ از این همه بی‌خیالی بودنش عصبانی شدم و گفتم : _چرا خبری از مهدی و داوود و رسول نیست ؟ چرا مثل همیشه نه زنگ زدن نه پیام دادن ؟ دو روزِ که من بی خبرم ، چرا سبحان خودشو قایم می‌کنه ، چرا همش با تلفن صحبت می‌کنی ؟ مکثی کرد و گفت : +من نمی‌خواستم نگرانت کنم زهرا .. +فقط بچه ها عملیاتشون زودتر از زمانی که تعیین کردیم شروع شده و الان هم به همین دلیل ازشون هنوز خبری نداریم .. نگاهی بهش کردم و گفتم : _یعنی ، یعنی اتفاقی براشون افتاده ؟ +نمی‌دونم هنوز ، منم خبری ندارم لحظه‌ای سرم گیج رفت که با کمک دستای فاطمه تونستم تعادلمو حفظ کنم .. محمد جلوتر اومد و گفت : +زهرا خوبی سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم سبحان ادامه داد : +زنداداش تو نگران نباش ، ان‌شاءالله تا امشب ازشون خبری میشه .. چیزی نگفتم و برگشتم که بریم خونه ، دوباره خودمو خوب جلوه دادم که مبادا کسی بفهمه اما به فاطمه اشاره کردم که بریم اتاق بالا .. وارد اتاق که شدیم در رو سریع بستم و گفتم: _فاطمه اتفاقی براشون نیفتاده باشه ..؟ +نمی‌دونم .. امیدوارم چیزی نشده باشه کاش نمیپرسیدم کاش پیگیر نمیشدم ، استرس و نگرانی هام چند درجه بیشتر شده بود ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________