eitaa logo
اَمـانــہ .
513 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
دلمان‌گم‌شداگرپیداشد،بسپاریدبه‌امانات ِرضا'ع'.❤️‍🩹
چه کسی میداند که تودر پیله خودتنهایی :)🤍 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part452 گوشیمُ از جیبم درآوردم و شماره مهدی رو گرفتم <
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اشکامُ پاک کردم و خودمُ جمع و جور کردم .. امید داشتم که زنگ بزنه و برای همین به فاطمه اشاره کردم بریم پایین .. نگین هم رفت تو اتاق که احسان رو با خودش بیاره ،همه مهمونا دیگه رفته بودن و فقط خاله اینا بودن.. وارد سالن که شدم داداش محمد نگاهی بهم کرد اما چیزی نگفت ! نفس عمیقی کشیدم و رفتم آشپزخونه که برای همه چایی بیارم ، اصلا حوصله نداشتم شام درست کنم و به خاطر همین آروم تو گوش زهره گفتم خودش به فکری کنه! چایی رو به سمت سالن بردم که بابا و عمو مشغول صحبت های خودشون بودن ، داداش احسانُ توی بغلش گرفته بود و بهش نگاه میکرد اما خب همین لحظه لبخند کوچیکی به لبم آورد .. چایی رو که پخش کردم کنار فاطمه نشستم و همون لحظه مامان گفت : +زهرا چه خبر از داوود و مهدی ؟ تازگیا صحبت کردی باهاشون ؟ نمی‌دونستم چی بگم، مکثی کردم .. نگاهی به داداش کردم و بعد گفتم : _نه وقت نکردم زنگ بزنم ! +خب همین الان یه خبر بگیر.. دست و پاچه شدم و گفتم : _خودش باید زنگ بزنه مامان مطمئن بودم الان چیز دیگه ای میگه که داداش گفت : +راست میگه بچه ها فعلا درگیرن وقت ندارن با حرف داداش دیگه سوالی پرسیده نشد ! به فاطمه اشاره کردم بریم آشپزخونه پیش زهره زهره مشغول سرخ کردن ماهی بود .. بویی که توی آشپزخونه پیچیده بود بدجوری حالمُ زیر رو کردم که دیگه نفهمیدم خودمو چطور به دست‌شویی رسوندم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part453 اشکامُ پاک کردم و خودمُ جمع و جور کردم .. امید
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بوی ماهیُ هنوز حس میکردم از شدت حال بدی نفسم بالا نمیومد چندبار آب به صورتم زدم .. پشت در همه وایساده بودن و هی منو صدا میزنن اما نمیتونستم برم چون حال بد و تهوع همچنان ادامه داشت ! داداش محمد بارها صدا میزد اما صدایی از من درنمیومد ،بعد تقریبا پنج دقیقه درُ باز کردم .. مامان جلو اومد دستمو گرفت و گفت : +تو چرا اینقدر میلرزی ؟نکنه مریض شدی ؟ چشمای همه فقط روی من بود ! لرزش بدنم دست خودم نبود حتی رنگم پریده بود .. بدون اینکه حرفی بزنم با کمک مامان روی مبل نشستم و زهره بهم آب داد ! سبحان جلوتر اومد و گفت : +زنداداش سرما نخورده باشی +مهدی بفهمه منُ زنده نمیزاره ها با حرف سبحان همه خندیدین اما من فقط به گوشی کنار مبل نگاه میکردم گوشی داداش محمد .. که زنگ بخوره و خبری ازشون بشه ! چرا خبری نمیشد نگرانیم تموم بشه ؟ چرا خود داوود و مهدی زنگ نمی‌زدن.. _من میرم اتاق یکم استراحت کنم .. آروم پله‌هارو بالا رفتم وارد اتاق شدم .. تخت خودمُ برای نگین آماده کرده بودم و برای همین روی تخت زهره دراز کشیدم ! چرا این چندروز همش حالم بد بود ؟ واقعا مریض شده بودم ؟ دلم نمی‌خواست پایین برم و مجبور بشم شام بخورم چون حتی یادآوری ماهی حالمُ بد میکرد ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
با تمام خستگی بپذیرید 🥲😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
-