خیریعنیگریهکردنبرحسینِفاطمه ..
بیتوهرجامیرومخیرینمیبینمحسین♥️؛
#امامحسین
آنچـه در آینده خـواهید خـواند :
در میـان دوراهی گیر کرده بود و نمیدانست
چه کاری درست و چه کاری غلط است ..
پاهایش سست بود کمرش خم !
این حجم از غم قلبش را به درد آورده بود ..
+امیدواریم سلامتِ بچه به خطر نیوفته
+سبحان من چطوری توی صورت زهرا نگاه کنم؟
https://eitaa.com/joinchat/4089447075C2ab0ce2e41
26.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قاتل رهبر رو بزن، ضربه آخرو بزن!🇮🇷
بـا نـوای علیرضا طاهری
ماشاءالله ❤️🔥
اَمـانــہ .
روز سی و نهم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز چهلم ✓
و پایان چلهٔ زیارت عاشورا ..
قبول باشه از همگی انشاءالله:)🤍
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part478 فاطمه و زهره بغلم کردن و بهم تبریک گفتن و بعد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part479
به خونه رسیده بودیم و لباسامو عوض کردم ،
روی مبل نشستم و منتظر شدم مهدی بیرون بیاد !
دستام کمی عرق کرده بود و دلیلشُ نمیدونستم
بلاخره بعد از چند دقیقه مهدی اومد که
نگاهش به من افتاد و گفت :
+بیداری هنوز
_قرار بود درمورد دستت صحبت کنیم ..
تازه یادش افتاده بود که چی بهم گفته و به
مِنمِـن افتاد ، جلو اومد روی مبل تک نفره
روبهرویایم نشست !
لبخندی زد و گفت :
+الان سالم کنارتم پس وقتی بهت گفتم الکی
استرس نگیری ، باشه ؟
مبهم حرف زد و به اجبار گفتم باشه در
صورتی که من استرسی شدنم دست خودم نبود !
+تو عملیات قبلی گفتم که چند نفریُ
نتونستیم دستگیر کنیم که کلا سه نفر بودن !
+امشب تو راه برگشت به خونه من حواسم
بود اما یه ماشین از بغل با سرعت زیاد بهم
نزدیک شد و منم تا حدودی تونستم خودمو
دور کنم اما بازم برخورد کردیم ..
از حرفاش حس خوبی نمی گرفتم و ترس
وجودمُ گرفت اما سعی کردم طوری رفتار نکنم که ادامه حرفش رو نگه و بیشتر از این نگران بشم!
نگاهی به دستش کرد و گفت :
+کلاه سرم بود که سرم ضربه نخورد اما وقتی
بلند شدم دو نفر سمتم هجوم آوردن و برای
اینکه از خودم دفاع کنم درگیر شدیم ..
مکثی کرد و ادامه داد :
+اینم جای چـ..اقـ..وعه ..
سرم پایین اما با گفتن این حرفش سریع
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________