آنچه در غیبتت ای دوست به من میگذرد ،
نتوانم که حکایت کنم اِلّا به حضور...❤️🩹
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
تو کشور ما دخترا خیلی اهمیت دارن . .
هم برای امام شهیدشون ..💔 ؛
و هم برای مدافعان وطن :)
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part483 با لبخندی بهم نگاه کرد اما چیزی نگفت.. ماشین بر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part484
<زهرا>
وارد ماه سوم شده بودم و قرار بود امروز برم
سونوگرافی برای تشخیص جنـ...سیت بچه ..
امروز قرار بود همراهم مهدی و مامان بیان
چون دیگه چند روز پیش خود مهدی همهچیز
رو بهشون گفته بود و در جریان بودن !
جلوی آینه وایساده بودم و به خودم نگاه
میکردم همینطور که کیفمُ توی دستم گرفتم
مهدی از سالن صداش اومد:
+دیر میشه زهرا نمیخوای بیای؟
از اتاق بیرون اومدم و گفتم : _بریم خب
خنده ای کرد و باهم بیرون رفتیم و سوار
ماشین شدیم که بریم مامان هم ببریم و بعد
به سمت مطب دکتر بریم ..
همین که وارد کوچه مامان اینا شدیم ،
مامان دم در منتظرمون وایساده بود که مهدی
دیگه کامل کوچه رو نرفت و از همونجا حرکت
کردیم به سمت مطب ..
مامان توی مسیر از دختر و پسر میگفت و
تکرار میکرد که مهم سالم بودن بچهس!
همین که به مطب رسیدیم ضربان قلبم تندتر
شد ، مثل همیشه شلوغ بود و اصلا
جایی نبود که بشینم تا نوبتمون بشه..
مهدی کل مطبُ نگاه کرد که بتونه صندلی
خالی گیر بیاره که آخرش یدونه توی اون
گوشه کنارا پیدا کرد و برام آورد..!
بعد از حدود نیم ساعت بلاخره نوبتمون شد و
وارد اتاق شدیم ، نفس عمیقی کشیدم و به
دکترم سلام کردم و اشاره کرد من برم سمت
تخت و پرده رو کشید ..
به صفحه مانیتور خیره شده بود و با دقت
درحال چک کردن همه چیز بود که لبخند
بزرگی زد و گفت :
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part484 <زهرا> وارد ماه سوم شده بودم و قرار بود امروز ب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part485
+خداروشکر هردوشون سالمن ..
چی شنیدم ؟ هردوشون ؟ باورم نمیشد ..
همینطور که با تعجب بهش نگاه میکردم باز
هم با لبخند نگاهم کرد و گفت :
+تعجب نکن دوقلو بارداری !
مهدی بلند از اون سمت گفت :
×خانوم دکتر درست چک کردی ؟
در کنار خندش ، اخمی کرد و گفت :
+شما حواست بیشتر به خانمت باشه کار من درسته
هنوز هم نتونسته بودم چیزی بگم و منتظر
بودم جـنـ..سـ..یت بچه هارو بگه ..
بچه هام :))
بلند شد و کمک کرد بشینم که بریم اون سمت
اتاق که خود مهدی کمکم کرد و رفتیم روی
صندلی ها نشستیم و به دکتر خیره شده بودیم
همینطور که چیزی یادداشت میکرد خندید
و گفت :
+دوقلوهاتون هم دختر و پسرن..
باورم نمیشد .. از خوشحالی زیاد گریم گرفته
بود ، خود مهدی هم تو شوک بود ..
ولی همین که اسم دختر اومد لبخندی زد ..
مامانمم که از خوشحالی اشک میریخت و
خداروشکر میکرد..
از دکتر تشکر کردم و بلند شدیم بریم که
چندتا نکته رو به خود مهدی گفت و بعد از
مطب بیرون رفتیم ..
مامان سرمُ بوس کرد و گفت :
+بریم خونه ما همه اونجا منتظرن ..
_مگه بهشون گفتی ؟
+آره تازه زهره هم میخواست بیاد نذاشتم..
مهدی قبل اینکه بریم خونه دوتا جعبه
شیرینی گرفت ، یکی برای محل کارش و
یکی هم برای خونه ..
یه لحظه هم لبخندش از روی لـ..بش نمیرفت!
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part485 +خداروشکر هردوشون سالمن .. چی شنیدم ؟ هردوشون ؟
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part486
ماشینُ جلوی خونه مامان اینا پارک کردیم و
زنگ خونه رو زدیم ، به ثانیه نکشید باز شد ..
مهدی خوشحال و لبخندش شیرینی هارو
دستش گرفت و وارد خونه شدیم !
همه از پشت پنجره نگاهشون به ما بود و
حتی خاله اینا هم اینجا بودن ..
رسول خیلی بهتر شده بود اما بازم کمی دلگیر
و ناراحت بود چون به چهرش مشخص بود !
وارد خونه شدیم که همشون هجوم آوردن که
سریع بگیم که مهدی با حالتی خنده دار گفت :
+خانما و آقایون به نوبت باید اول حدس بزنید
همه زدن زیر خنده و عقب رفتن ..
خسته شده بودم و روی مبل نشستم اما
بابا و عمو از بالا اومدن که به احترامشون بلند شدم !
نگین و داداش محمد هم روی مبل نشسته
بودن و به بقیه نگاه میکردن ،احسان هم که
یک ماهه شده بود و موهاش تا حدودی رشد
کرده بودن!
دونه دونه مهدی سرکارشون میذاشت و
هرکسی نظری داشت یکی میگفت دختره یکی
پسر اما نمیدونستن دوقلو بودن :)
داوود تأکید میکرد پسر باشه که بتونه حال
مهدی رو جا بیاره بعد کلی صحبت نذاشتم
چیزی بگن و گفتم :
- یکی نیست دیگه ، دوتا شدن
_یه دختر و یه پسر
همه از تعجب دهنشون باز مونده بود و قیافه
های خنده داری داشتن که اول از همه بابا
صورتمو بوس کرد و بهم تبریک گفت ..
حق داشتن تعجب کنن من خودمم هنوز تو
شوک مونده بودم !
داوود نگاه پر شیطـ..نتی به مهدی کرد و گفت :
+تو فقط ببین من چه خواهر زاده هایی تربیت کنم
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________