eitaa logo
اَمـانــہ .
518 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
آنچه در غیبتت ای دوست به من می‌گذرد ، نتوانم که حکایت کنم اِلّا به حضور...❤️‍🩹
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- این‌داستان ، عاشق شدن ِ موشک‌ها(:😂.
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- من‌به‌وطنِ‌‌خودم،‌کشورِ‌خودم،‌ و‌میهنِ‌خودم‌افتخار‌میکنم.. 🇮🇷 |
اَمـانــہ .
پهباد صورتی هم زدنااا😌💘 من ذوق :)😂
اَمـانــہ .
‌تو کشور ما دخترا خیلی اهمیت دارن . . هم برای امام شهیدشون ..💔 ؛ و هم برای مدافعان وطن :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part483 با لبخندی بهم نگاه کرد اما چیزی نگفت.. ماشین بر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا> وارد ماه سوم شده بودم و قرار بود امروز برم سونوگرافی برای تشخیص جنـ.‌‌..سیت بچه .‌. امروز قرار بود همراهم مهدی و مامان بیان چون دیگه چند روز پیش خود مهدی همه‌چیز رو بهشون گفته بود و در جریان بودن ! جلوی آینه وایساده بودم و به خودم نگاه میکردم همینطور که کیفمُ توی دستم گرفتم مهدی از سالن صداش اومد: +دیر میشه زهرا نمی‌خوای بیای؟ از اتاق بیرون اومدم و گفتم : _بریم خب خنده ای کرد و باهم بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم که بریم مامان هم ببریم و بعد به سمت مطب دکتر بریم .‌. همین که وارد کوچه مامان اینا شدیم ، مامان دم در منتظرمون وایساده بود که مهدی دیگه کامل کوچه رو نرفت و از همونجا حرکت کردیم به سمت مطب .‌. مامان توی مسیر از دختر و پسر می‌گفت و تکرار میکرد که مهم سالم بودن بچه‌س! همین که به مطب رسیدیم ضربان قلبم تندتر شد ، مثل همیشه شلوغ بود و اصلا جایی نبود که بشینم تا نوبتمون بشه.. مهدی کل مطبُ نگاه کرد که بتونه صندلی خالی گیر بیاره که آخرش یدونه توی اون گوشه کنارا پیدا کرد و برام آورد.‌‌.! بعد از حدود نیم ساعت بلاخره نوبتمون شد و وارد اتاق شدیم ، نفس عمیقی کشیدم و به دکترم سلام کردم و اشاره کرد من برم سمت تخت و پرده رو کشید .. به صفحه مانیتور خیره شده بود و با دقت درحال چک کردن همه چیز بود که لبخند بزرگی زد و گفت : کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part484 <زهرا> وارد ماه سوم شده بودم و قرار بود امروز ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +خداروشکر هردوشون سالمن .. چی شنیدم ؟ هردوشون ؟ باورم نمیشد .. همینطور که با تعجب بهش نگاه میکردم باز هم با لبخند نگاهم کرد و گفت : +تعجب نکن دوقلو بارداری ! مهدی بلند از اون سمت گفت : ×خانوم دکتر درست چک کردی ؟ در کنار خندش ، اخمی کرد و گفت : +شما حواست بیشتر به خانمت باشه کار من درسته هنوز هم نتونسته بودم چیزی بگم و منتظر بودم جـنـ..سـ‌‌..یت بچه هارو بگه .. بچه هام :)) بلند شد و کمک کرد بشینم که بریم اون سمت اتاق که خود مهدی کمکم کرد و رفتیم روی صندلی ها نشستیم و به دکتر خیره شده بودیم همینطور که چیزی یادداشت میکرد خندید و گفت : +دوقلوهاتون هم دختر و پسرن.. باورم نمیشد .. از خوشحالی زیاد گریم گرفته بود ، خود مهدی هم تو شوک بود .. ولی همین که اسم دختر اومد لبخندی زد .. مامانمم که از خوشحالی اشک می‌ریخت و خداروشکر میکرد.. از دکتر تشکر کردم و بلند شدیم بریم که چندتا نکته رو به خود مهدی گفت و بعد از مطب بیرون رفتیم .. مامان سرمُ بوس کرد و گفت : +بریم خونه ما همه اونجا منتظرن .. _مگه بهشون گفتی ؟ +آره تازه زهره هم میخواست بیاد نذاشتم.. مهدی قبل اینکه بریم خونه دوتا جعبه شیرینی گرفت ، یکی برای محل کارش و یکی هم برای خونه .. یه لحظه هم لبخندش از روی لـ..بش نمی‌رفت! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part485 +خداروشکر هردوشون سالمن .. چی شنیدم ؟ هردوشون ؟
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ماشینُ جلوی خونه مامان اینا پارک کردیم و زنگ خونه رو زدیم ، به ثانیه نکشید باز شد ‌.. مهدی خوشحال و لبخندش شیرینی هارو دستش گرفت و وارد خونه شدیم ‌! همه از پشت پنجره نگاهشون به ما بود و حتی خاله اینا هم اینجا بودن ‌‌.. رسول خیلی بهتر شده بود اما بازم کمی دلگیر و ناراحت بود چون به چهرش مشخص بود ! وارد خونه شدیم که همشون هجوم آوردن که سریع بگیم که مهدی با حالتی خنده دار گفت : +خانما و آقایون به نوبت باید اول حدس بزنید همه زدن زیر خنده و عقب رفتن .. خسته شده بودم و روی مبل نشستم اما بابا و عمو از بالا اومدن که به احترامشون بلند شدم ! نگین و داداش محمد هم روی مبل نشسته بودن و به بقیه نگاه میکردن ،احسان هم که یک ماهه شده بود و موهاش تا حدودی رشد کرده بودن! دونه دونه مهدی سرکارشون میذاشت و هرکسی نظری داشت یکی میگفت دختره یکی پسر اما نمیدونستن دوقلو بودن :) داوود تأکید میکرد پسر باشه که بتونه حال مهدی رو جا بیاره بعد کلی صحبت نذاشتم چیزی بگن و گفتم : - یکی نیست دیگه ، دوتا شدن _یه دختر و یه پسر همه از تعجب دهنشون باز مونده بود و قیافه های خنده داری داشتن که اول از همه بابا صورتمو بوس کرد و بهم تبریک گفت .. حق داشتن تعجب کنن من خودمم هنوز تو شوک مونده بودم ! داوود نگاه پر شیطـ..نتی به مهدی کرد و گفت : +تو فقط ببین من چه خواهر زاده هایی تربیت کنم کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________