اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part485 +خداروشکر هردوشون سالمن .. چی شنیدم ؟ هردوشون ؟
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part486
ماشینُ جلوی خونه مامان اینا پارک کردیم و
زنگ خونه رو زدیم ، به ثانیه نکشید باز شد ..
مهدی خوشحال و لبخندش شیرینی هارو
دستش گرفت و وارد خونه شدیم !
همه از پشت پنجره نگاهشون به ما بود و
حتی خاله اینا هم اینجا بودن ..
رسول خیلی بهتر شده بود اما بازم کمی دلگیر
و ناراحت بود چون به چهرش مشخص بود !
وارد خونه شدیم که همشون هجوم آوردن که
سریع بگیم که مهدی با حالتی خنده دار گفت :
+خانما و آقایون به نوبت باید اول حدس بزنید
همه زدن زیر خنده و عقب رفتن ..
خسته شده بودم و روی مبل نشستم اما
بابا و عمو از بالا اومدن که به احترامشون بلند شدم !
نگین و داداش محمد هم روی مبل نشسته
بودن و به بقیه نگاه میکردن ،احسان هم که
یک ماهه شده بود و موهاش تا حدودی رشد
کرده بودن!
دونه دونه مهدی سرکارشون میذاشت و
هرکسی نظری داشت یکی میگفت دختره یکی
پسر اما نمیدونستن دوقلو بودن :)
داوود تأکید میکرد پسر باشه که بتونه حال
مهدی رو جا بیاره بعد کلی صحبت نذاشتم
چیزی بگن و گفتم :
- یکی نیست دیگه ، دوتا شدن
_یه دختر و یه پسر
همه از تعجب دهنشون باز مونده بود و قیافه
های خنده داری داشتن که اول از همه بابا
صورتمو بوس کرد و بهم تبریک گفت ..
حق داشتن تعجب کنن من خودمم هنوز تو
شوک مونده بودم !
داوود نگاه پر شیطـ..نتی به مهدی کرد و گفت :
+تو فقط ببین من چه خواهر زاده هایی تربیت کنم
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part486 ماشینُ جلوی خونه مامان اینا پارک کردیم و زنگ خ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part487
مهدی نزدیکش رفت و توی بازوش زد اما چیزی
نگفت چون بقیه درحال تبریک گفتن بودن
و نمیتونست کاری کنه ..
قرار بود مامان امشب شام درست کنه که
دسته جمعی کنار هم بخوریم
حتی به خانواده مهدی اینا هم گفته بود که بیان
هرکاری کردم که کمکشون کنم نذاشتن و به
جاش نگین جلو اومد و احسانُ به بغلم داد ..
نگاهش که میکردم میدیدم چقدر شبیه
بچگیای خودِ داداش محمده !
لبخند که میزد دلم براش میرفت و میدیدم
بچه داشتن واقعا شیرینه ..
صدای خنده های مامان اینا توی آشپزخونه
پیچیده و باهم صحبت میکردن!
از اینطرف بقیه مردا در حال شوخی و خنده
بودن و از کاراشون صحبت میکردم اما
داوود و مهدی درگیر هم بودن..
همون لحظه بود که صدای زنگ خونه اومد که
خانواده مهدی هم رسیدن !
یه بو و رنگی تو خونه راه افتاده و همه
میخندیدن مخصوصا خانواده مهدی هم که
موضوعُ رو فهمیدن اوناهم خوشحال تر شدن ..
کاش میشد ساعت ها تو امشب متوقف
میشد کاش خندیدناشون ، صحبتهاشون
شوخی و بگو بخنداشون همیشگی بود !
امشب همشون یه طور دیگه ای خوشحال بودن ، بلاخره بعد چند وقت دورهم جمع شده
بودیم اونم با حال خوب ..
احسان توی بغل من خوابش برد که خودم
بردمش توی اتاق بزارمش ..
حواسشون به شلوغی جمع بود و متوجه رفتن
نشدن و فقط به فاطمه گفتم میرم بچه رو
بزارم بالا و بیام!
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
از امیرالمومنین(ع) نقل شده برای باطل شدن نقشه های دشمن ۱۱ بار بگید:
اللَّهُمَّ إِنَّا نَجْعَلُكَ فِي نُحُورِ أَعْدَائِنَا
وَ نَعُوذُ بِكَ مِنْ شُرُورِهِم
خدایا تو را در برابر دشمنانمان قرار میدهیم و از شر آنان به تو پناه میبریم.🌱
خیابون ها هم رها نکنید
ما چون مقتدرانه وایسادیم میبینید که کل
جهان داره از اقتدار ما حرف میزنه..
هموطن عزیز تفرقه ننداز🤍
خـیـابـون هـارو رهـا نـکنـید!✊🏻
••
آتش بس دو هفته ای به معنای خاتمه جنگ نیست
هرکس هرچی گفت ما هنوز در خیابان
میمانیم تا زمانی که خود رهبر دستور بدهند
به خانه برگردیم ..
خداوند فرعون را یکبار دیگر غرق خواهد کرد
هـمگی در کنارهم پشت کشورمون میمونیم و
مطیع امر رهبری هستیم !
صبوری کنید تا ببینم انشاءالله چی میشه
خدا با ماست ای مردم: )🇮🇷
همهآبـادنشینـانزِخرابیتـَرسند ..
منخرابـتشُدمودَمبهدَمآبادترم .
#مولا