eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت داریم ولی با تاخیر ✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part487 مهدی نزدیکش رفت و توی بازوش زد اما چیزی نگفت چ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم احسانُ آروم داخل رختخوابش گذاشتم و بعد به سمت بالکن اتاقمون رفتم .. چقدر دلم برای اتاقم تنگ شده بود چقدر تو این اتاق خاطره های زیادی داشتم ! صدای خنده هاشون تا بالا میومد و من از این بابت خوشحال بودم ، هوا چندان سرد نبود اما سوز کمی داشت .‌. انقدر فکرم مشغول بود که متوجه حضور مهدی نشدم و آروم پتویی به روی شونه هام انداخت ، با لبخندی ازش تشکر کردم .. نگاهی بهم کرد و گفت: +چیشد اومدی اینجا؟ _هیچی ،احسانُ آوردم.. نگاهی به احسان کرد و گفت : +خیلی بانمکه این بچه ! _مثل عمشه دیگه خنده‌ای کرد و سری تکون داد ، سرمو کج کردم و گفتم: _دروغ میگم ؟ +نه من غلـ..ط بکنم هوا دیگه کم‌کم سوزشش بیشتر شد و به مهدی اشاره کردم داخل بریم .. چادرمُ روی تخت گذاشتم و دوتایی پایین رفتیم بوی غذا که بهم خورد گرسنه تر شدم و رفتم آشپزخونه که به چاشنی ها ناخنک بزنم ! همین که ترشی هارو روی میز دیدم ناخودآگاه به سمتشون رفتم و ظرفشُ برداشتم .. مامان خندید و گفت : +همشونُ نخوری دختر خندیدم و گفتم نه ، ولی واقعا خوشمزه بودن اصلا همیشه ترشی های مامانم خوشمزه بود چون خیلی حساس بود و خودش درست میکرد! بقیه مشغول انداختن سفره شدن منم که نمیذاشتن کاری کنم و از این بابت خندم میگیرفت .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part488 احسانُ آروم داخل رختخوابش گذاشتم و بعد به سمت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم شام واقعاً خوشمزه بود و در کل مهمونی به من خوش گذشت ، وقتی حال همشون خوب بود حال منم بهتر بود .. اما هر لحظه منتظر مأموریت رفتن مهدی بودم ! چون هنوز به هدف اصلی نرسیده بودن و الان هم تونسته بودن بین استراحت بیان اینجا.. هر وقت از اون رییس اصلی باند اطلاعاتی به شدت میاوردن سریع راهی میشدن .. و من دوست داشتم مهدی بیشتر کنارم میموند! اما بیشتر به فکر فاطمه و داوود بودم ، کاش میشد با داداش محمد صحبت کنم یه کاری کنه داوود بمونه یکی دیگه بره .. یا کاش میتونستن حداقل عقد کنن تا سال بعد که عروسی بگیرن .. دوست داشتم فاطمه هم از این دوران لذت ببره نه فقط استرس بکشه ! من حداقل عادت کرده بودم و دیگه زندگی رو با این وضعیت وفق داده بودم .. از روی صندلی که توی آشپزخونه بود بلند شدم و به سمت سالن رفتم و کنار داداش محمد نشستم ، نزدیکش شدم که گفت : +باز چه درخواستی داری آبجی کوچیکه ؟ همیشه وقتی آبجی کوچیکه صدام میکرد خوشم میومد و خوشحال میشدم ! لبخندی زدم و گفتم : _درمورد ِ داووده .. بیشتر سمتم برگشت گفت : +چیزی ازت خواسته ؟ صدامُ آرومتر کردم و گفتم : _نه نه اصلا .. تازه میخوام یواشکی بگما سری تکون داد و منتظر بقیه حرفم شد .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا اینا رو داشته باشید ://
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part489 شام واقعاً خوشمزه بود و در کل مهمونی به من خوش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به بقیه جمع کردم که مشغول صحبت بودن و زیاد حواسشون به ما نبود .. مخصوصا که فاطمه و داوود کنارهم نشسته بودن و غرق حرف زدن بودن ! _داداش میشه یه کاری کنی داوود بیشتر بمونه؟ +یعنی چی ؟ مکثی کردم و گفتم : _مثلا صحبت کنی زودتر عقد کنن و یا به جای داوود یکی دیگه رو بفرستید .. با حالتی که انگار داره به موضوع فکر می‌کنه گفت: +چیشد یهو به فکر افتادی ؟ آروم اشاره ای به داوود و فاطمه کردم که داداش بهشون نگاه کرد و لبخندی زد .. +چشم یه فکری میکنم همین جمله رو که گفت خیالم راحت شد چون اگر حرفی میزد تا آخرش انجام میداد ! دیگه کم‌کم وقتش شده بود برگردیم خونمون و از بقیه خداحافظی کردم ، تا سوار ماشین شدم خواب به سراغم اومده بود و منتظر بودیم فقط به خونه برسیم .. مسئله دستِ مهدی رو کامل فراموش کرده بودم و وقتی در حال رانندگی بود یهو بهش دقت کردم ، خراشش کمتر شده بود اما جاش مونده بود ! من حواسم به دستش بود که بهم گفت : +دستم خوبه ، چند روزیه دیگه درد هم نمیکنه همیشه کارای منُ زیر نظر داشت و زودتر موضوع رو میفهمید ! +با محمد چی میگفتی یواشکی ؟ نگاهی بهش کردم و با خنده گفتم: _صحبت خواهر برادری .. +یواشکی ؟ _آره خب .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part490 نگاهی به بقیه جمع کردم که مشغول صحبت بودن و زی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خواست سوال بعدی رو کنه که گفتم : _درمورد داوود بود ، گفتم با مامان اینا برای عقد صحبت کنن ببینم چی میشه .. خندید و گفت : +به‌به خواهر شوهر به فکر داداشش افتاده در حالت خنده اخمی کردم و چیزی نگفتم .. اگه تاریخ دقیق رفتنشونُ میدونستم بهتره بود اما خب این بلاتکلیفی ها حرص منُ درمی‌آورد ! مهدی همیشه ریلکس بود و می‌گفت هی فکر و خیال نکنم ، اما نمیشد .. اگه حداقل یه هفته وقت داشتم کارای داوود اینارو خودم درست میکردم ! <فاطمه > تو این چند روزی که داوود برگشته بود خیلی خوشحال بودم ، با اینکه رسول حال خوبی نداشت اما حواسمم بهش بود .. بعد نیما تا حدودی کمتر حرف میزد و من درکش میکردم چون خیلی بهم وابسته بودن! از همون دوران مدرسه دوست شده بودن و باهم رفاقت خوبی داشتن.. امروز قرار بود داوود بیاد خونه ما و حداقل دو روزی بمونه هم پیش رسول باشه هم کنار من ! دوست داشتم تا حد امکان از روزایی که بود استفاده کنم چون معلوم نبود تا چند هفته دوباره نتونن بیان .. از صبح اتاقمُ کلی مرتب کردم که داوود وقتی میاد همه چیز آماده باشه ! اول میخواستم من برم خونشون ولی یهو خود داوود گفت اون میاد اینجا تصمیمش هم همون دیشب گرفت ، چند روزی هم بود که رسول رفت و آمدش به سایت زیاد نبود و سعی میکرد بیشتر کاراشو توی اتاق انجام بده ! شاید به خاطر دیدن جای خالی نیما توی سایت بود ، چون روی یه میز کار میکردن .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‹آقاۍ‌اباعبدالله!‌‌ ماهرروز،هرماھ‌‌،هرسال‌،دلتنگِ‌ڪربلاتیم...❤️‍🩹!›