4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‹آقاۍاباعبدالله! ماهرروز،هرماھ،هرسال،دلتنگِڪربلاتیم...❤️🩹!›
#امامحسین
.
وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً
المُلْتَحَد = المَلجأ
• | جز او پناهی نخواهی یافت |🤍🌻
[ الکهف ²⁷ ]
#خدایمن
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- اینجا ،
نه میدان ِانقلاب ِتهرانه ،
نه میدان شهدای ِذهاب ،
اینجا پاریسه✨.
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part491 خواست سوال بعدی رو کنه که گفتم : _درمورد داوود
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part492
فردا در کنار امتحان کلی ارائه داشتم و تصمیم
گرفتم قبل از اینکه داوود بیاد بیشتر کارامو
انجام بدم چون وقتی بیاد قطعا حواسم به
درس نیست !
منی که از نگاه کردن توی جمع بهش
میترسیدم حالا منتظر بودم بیاد خونمون ..
ولی خب این همه سختی و دلتنگی به همین
حسای الانش میارزید :)
دوباره نگاهم به اولین عکس دونفرمون افتاد
هیچوقت اون شبُ فراموش نمیکردم !
دفتر محاسباتمُ برداشتم و سمت اتاق رسول پا
تند کردم تا کمی برام توضیح بده ..
تقهای به در زدم و بعد وارد شدم :
_بیام داخل ..
سری به معنای آره تکون داد که درُ پشت سرم
بستم و روی صندلی میزش نشستم ..
روی تختش لپتاپ به بغل نگاهی بهم کرد
و گفت :
+چیزی شده ؟
اشاره ای به کتاب و دفتر دستم کردم و گفتم:
_دست خودتو میبوسه
لبخندی زد و لپتاپشُ روی زمین گذاشت ،
اومد جلو و دفترُ از دستم گرفت و نگاهی کرد
از نظر اون سوالایی که ازش داشتم آسون بود
ولی برای من تا حدودی پیچیده!
دفتر ُ روی میز گذاشت و مدادشُ توی دستش
گرفت و به توضیح دادنش شروع کرد ..
از اینکه رسوا میتونست توی همچین مسائلی
راحت کمکم کنه خیالم راحت بود !
••••
بعد از توضیحات رسول تشکری کردم و سمت
اتاق خودم رفتم ، گوشیمُ برداشتم و داوود
پیام دادم که ببینم کی میرسه ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________