اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part491 خواست سوال بعدی رو کنه که گفتم : _درمورد داوود
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part492
فردا در کنار امتحان کلی ارائه داشتم و تصمیم
گرفتم قبل از اینکه داوود بیاد بیشتر کارامو
انجام بدم چون وقتی بیاد قطعا حواسم به
درس نیست !
منی که از نگاه کردن توی جمع بهش
میترسیدم حالا منتظر بودم بیاد خونمون ..
ولی خب این همه سختی و دلتنگی به همین
حسای الانش میارزید :)
دوباره نگاهم به اولین عکس دونفرمون افتاد
هیچوقت اون شبُ فراموش نمیکردم !
دفتر محاسباتمُ برداشتم و سمت اتاق رسول پا
تند کردم تا کمی برام توضیح بده ..
تقهای به در زدم و بعد وارد شدم :
_بیام داخل ..
سری به معنای آره تکون داد که درُ پشت سرم
بستم و روی صندلی میزش نشستم ..
روی تختش لپتاپ به بغل نگاهی بهم کرد
و گفت :
+چیزی شده ؟
اشاره ای به کتاب و دفتر دستم کردم و گفتم:
_دست خودتو میبوسه
لبخندی زد و لپتاپشُ روی زمین گذاشت ،
اومد جلو و دفترُ از دستم گرفت و نگاهی کرد
از نظر اون سوالایی که ازش داشتم آسون بود
ولی برای من تا حدودی پیچیده!
دفتر ُ روی میز گذاشت و مدادشُ توی دستش
گرفت و به توضیح دادنش شروع کرد ..
از اینکه رسوا میتونست توی همچین مسائلی
راحت کمکم کنه خیالم راحت بود !
••••
بعد از توضیحات رسول تشکری کردم و سمت
اتاق خودم رفتم ، گوشیمُ برداشتم و داوود
پیام دادم که ببینم کی میرسه ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part492 فردا در کنار امتحان کلی ارائه داشتم و تصمیم گر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part493
دو سه دقیقه بعد جواب داد که تو راهه ،
گوشیمُ روی میز گذاشتم و به سمت کمد
لباسام رفتم که یه شومیز و دامن از جنس
حریر بپوشم..
بعد از اینکه موهامم درست کردم شالمُ روی
سرم انداختم و دیگه تقریبا آماده بودم ..
فقط یه آرایش ریز میخواستم که اونم انجام
دادم و دیگه کاری نداشتم !
جلوی آینه نگاهی به خودم کردم و گفتم :
_عالی شد ..
و با خنده از اتاق بیرون رفتم ، مامان که
کاراشُ انجام داده بود و روی مبل نشسته بود
با دیدن من ماشاءالله ای گفت و لبخندی زد !
جدا از همه چیز کمکم گرسنهم شده بود و
نمیدونستم چرا داوود دیگه نمیرسه ..
شایدم من خیلی عجله داشتم ؛
صدایی از سمت درِ خونه اومد که متوجه شدم
انگار کسی وارد شد و حتما بابا بود ..
به سمت راهروی خونه که رفتم داوود رو کنار
بابام دیدم که یه دسته گل و یه شاخه گل
جدا دستشه !
خندیدم و جلو رفتم و سلامی گفتم
بابا که چشمش به من افتاد گفت :
+بهبه دختر گلم
_خسته نباشی آقاجون ..
مثل همیشه کتشُ ازش گرفتم و از کنارمون
رد شد داوود که با لبخندی به من نگاه میکرد گفت :
+خانومِ من چطوره ؟
_تا شما هستی خوبه ..
لبخندی زد و دسته گلُ جلوم گرفت :
+اینم برای این مدتی که نبودم ..
دسته گلُ که گرفتم به خودم چسبوندمش و
بو کردم ، واقعا بوی خوبی میداد ..
پاپیون نسبتا کوچیکی که پایینش بود زیبایی
خاصی به دسته گل داده بود ..!
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
یااباعبدالله ء ؛
سلام میدهم و دلخوشم که فرمودید :
هرآنکه در دلِ خود یاد ماست ، زائرِ ماست .
#امامحسین