eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part491 خواست سوال بعدی رو کنه که گفتم : _درمورد داوود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم فردا در کنار امتحان کلی ارائه داشتم‌ و تصمیم گرفتم قبل از اینکه داوود بیاد بیشتر کارامو‌ انجام بدم چون وقتی بیاد قطعا حواسم به درس نیست ! منی که از نگاه کردن توی جمع بهش میترسیدم حالا منتظر بودم بیاد خونمون .. ولی خب این همه سختی و دلتنگی به همین حسای الانش می‌ارزید :) دوباره نگاهم به اولین عکس دونفرمون افتاد هیچوقت اون شبُ فراموش نمی‌کردم ! دفتر محاسباتمُ برداشتم و سمت اتاق رسول پا تند کردم تا کمی برام توضیح بده .. تقه‌ای به در زدم و بعد وارد شدم : _بیام داخل .. سری به معنای آره تکون داد که درُ پشت سرم بستم و روی صندلی میزش نشستم .. روی تختش لپ‌تاپ به بغل نگاهی بهم کرد و گفت : +چیزی شده ؟ اشاره ای به کتاب و دفتر دستم کردم و گفتم: _دست خودتو میبوسه لبخندی زد و لپ‌تاپشُ روی زمین گذاشت ، اومد جلو و دفترُ از دستم گرفت و نگاهی کرد از نظر اون سوالایی که ازش داشتم آسون بود ولی برای من تا حدودی پیچیده! دفتر ُ روی میز گذاشت و مدادشُ توی دستش گرفت و به توضیح دادنش‌ شروع کرد .. از اینکه رسوا میتونست توی همچین مسائلی راحت کمکم کنه خیالم راحت بود ! •••• بعد از توضیحات رسول تشکری کردم و سمت اتاق خودم رفتم ، گوشیمُ برداشتم و داوود پیام دادم که ببینم کی میرسه .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part492 فردا در کنار امتحان کلی ارائه داشتم‌ و تصمیم گر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دو سه دقیقه بعد جواب داد که تو راهه ، گوشیمُ روی میز گذاشتم و به سمت کمد لباسام رفتم که یه شومیز و دامن از جنس حریر بپوشم.. بعد از اینکه موهامم درست کردم شالمُ روی سرم انداختم و دیگه تقریبا آماده بودم .. فقط یه آرایش ریز میخواستم که اونم انجام دادم و دیگه کاری نداشتم ! جلوی آینه نگاهی به خودم کردم و گفتم : _عالی شد .. و با خنده از اتاق بیرون رفتم ، مامان که کاراشُ انجام داده بود و روی مبل نشسته بود با دیدن من ماشاءالله ای گفت و لبخندی زد ! جدا از همه چیز کم‌کم گرسنه‌م شده بود و نمی‌دونستم چرا داوود دیگه نمی‌رسه .. شایدم من خیلی عجله داشتم ؛ صدایی از سمت درِ خونه اومد که متوجه شدم انگار کسی وارد شد و حتما بابا بود .. به سمت راهروی خونه که رفتم داوود رو کنار بابام دیدم که یه دسته گل و یه شاخه گل جدا دستشه ! خندیدم و جلو رفتم و سلامی گفتم بابا که چشمش به من افتاد گفت : +به‌به دختر گلم _خسته نباشی آقاجون .. مثل همیشه کتشُ ازش گرفتم و از کنارمون رد شد داوود که با لبخندی به من نگاه میکرد گفت : +خانومِ من چطوره ؟ _تا شما هستی خوبه .. لبخندی زد و دسته گلُ جلوم گرفت : +اینم برای این مدتی که نبودم .. دسته گلُ که گرفتم به خودم چسبوندمش و بو کردم ، واقعا بوی خوبی میداد .. پاپیون نسبتا کوچیکی که پایینش بود زیبایی خاصی به دسته گل داده بود ..! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
یااباعبدالله ء ؛ سلام میدهم و دلخوشم که فرمودید : هرآنکه در دلِ خود یاد ماست ، زائرِ ماست .
⁰³:⁰³
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
آقامون از اولشم جذبه داشت :))