eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ࢪوز وصـٰال تو شیـࢪین تـࢪه از عسـل .. مولـٰا مولـٰا العجـل العجـل ❤️‍🔥'
ما با علی علی شب خود صبح میکنیم دنیا به کام ماست و دنیا فقط علی‌ست'❤️‍🔥'
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قد دلجوی علی آن قدح روی علی 🔥
آنها زن زیبا را برنو می‌نامیدند، زن بلند قد را نیز برنو می‌گفتند. مشخص نبود زن را بیشتر دوس داشتند یا برنو را ولی هر مرد بدنبال دو برنو بود، برنوئی بر دوش و برنوئی بر آغوش:)
زیباترین خوشبختی ها. . دقیقا همون موقعی اتفاق میوفته که اصلا توقعشو نداری . . .☁️🤍 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part495 داوود همینطور که میوه پوست میگرفت گفت : +خب بگو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم آروم به سمت خونه قدم برداشتم که به مامان بگم برای کارگرا آبمیوه بیاره .. وارد خونه که شدم تیم تزئینات مشغول چیدمان دکور بودن که تو اون بین احسان ُ که به روی شکم بود دیدم ! نگین دورتر ازش نشسته بود اما حواسش بهش بود چهار پنج ماهش بود و روز به روز شیرین تر میشد ، خم شدم و بلندش کردم توی بغلم گرفتمش که خندید .. قربون صدقش رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم ، مامان که من ُ دید گفت : +بچه رو بده من اذیت نشی .. همشون نسبت به من حساس شده بودن چون بلاخره با اتفاقی هم که قبلا برای پاهام افتاده بود روز به روز باید بیشتر استراحت میکردم .. مامان بچه رو بغل کرد و هی بوسش کرد ، علاقه مامان به احسان وصف نشدنی بود .. به مامان گفتم برای کارگرا آبمیوه ببره که آماده کرد و به زهره داد ! ساعت به اومدن داوود اینا نزدیک می‌شد ، اشاره ای به نرگس و نگین کردم که بریم بالا کم‌کم آماده بشیم و خود ِ زهره هم بعدش میومد بالا .. لباسی که انتخاب کرده بودم یه پیرهن بلند بود به رنگ ِ گلبهی با طراحی گل های برجسته ای که داشت به شدت قشنگ بود .. همین که لباس رو پوشیدم به دلم نشست و بعد جلوی میز آرایش نشستم .. ترجیحم این بود خودم آرایش ِ ریزمُ انجام بدم تا بچه ها هم به کارای خودشون برسن ! نگین احسان ُ خوابونده بود که بتونه آماده بشه اما لباسایی که قرار بود بپوشه روی تخت بودن و من با دیدنش ذوق کردم .. یه کت و شلوار کوچیک مشکی بود که قطعا با پوشیدنش دل همه رو میبرد :) کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part496 آروم به سمت خونه قدم برداشتم که به مامان بگم بر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم همینطور که به لباسای احسان نگاه میکردم صدای کسی از پشت در اومد .. +زهرا یه لحظه میایی؟ نمی‌خواستم فعلا لباسُ توی تنم‌ ببینه و هنوز هم آرایش نکرده بودم ، برای همین چادری که روی تخت بود ُ برداشتم و روی سرم انداختم طوری که لباسم اصلا مشخص نبود ! در اتاق رو نیمه باز کردم : _جانم ؟ +میگم لباسای من این اتاقه یا اتاق داوود اینا؟ _همه به چوب لباسی آویزونن .. سری تکون داد و به سمت اتاقِ داوود قدم برداشت.. همون لحظه زهره هم بالا اومد و دوتایی داخل اتاق برگشتیم و من جلوی آیینه رفتم تا دیگه کارای آرایشمُ انجام بدم .. نه خیلی غلیظ میخواستم نه خیلی ساده .. یه چیزی در حد متوسط و خاص ! بلاخره خواهر داماد بودم و باید به خودم میرسیدم آرایشمُ مرتب و تمیز انجام دادم و وقتی که از بچه ها نظر گرفتن همشون خوششون اومد .. یکم بلند شدن و نشستن برام سخت بود اما سعی میکردم کارامُ آروم انجام بدم ! شال ِ کشی که هم‌رنگ لباسم‌ بود رو به مدل قشنگی بستم و آخر کارم عطر همیشگی رو زدم .. من دیگه آماده بودم و کاری نداشتم که چشمم به احسان افتاد ، با لبخند به من نگاه میکرد و دستش روی دهنش بود .. روی تخت کنارش نشستم و بغلش کردم ، کمی سرگرمش کردم تا نگین بیاد لباساشُ بپوشه ! وقتی هممون کامل آماده شدیم می‌خواستیم به سمت در بریم که صدای جیغ و هورا از حیاط بلند شد .. فکر کنم داوود اینا رسیده بودن ، آروم سمت بالکن قدم برداشتم و به حیاط نگاه کردم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا