اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part499 کنار فاطمه نشستم که بهم گفت : +کوچولوها اذیت نم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part500
به وقت شام شد و غذاهارو آقایون به عهده
گرفتن که بین مهمون ها پخش کنن ..
منم که مجبور بودم گوشهای بشینم و تماشا
کنم چون اگه کاری میکردم به جز بقیه خودِ
مامان بهم تذکر میداد !
نصف سیسمونی بچه هارو خریده بودیم
و نصف دیگه رو قرار بود بعد از مراسم عقد
بخریم که احتمال داشت چند روز دیگه با
مامان دوباره بریم و بعد از کامل شد
سیسمونی ، اتاق رو بچینیم :)
دوست داشتم مهدی هم برای چیدن اتاق
باشه ولی خب احتمال اینکه بخوان برن
مأموریت زیاد بود ..
نرگس غذای من و خودش رو توی دستش
گرفته بود و به سمت من اومد !
تو این مدت اشتهام بیشتر از قبل شده بود و
اگر چیزی هم هوس میکردم مهدی سریع برام
فراهم میکرد ..
+خب خب بفرما اینو مهدی گفت مخصوص
خودت گذاشته که برات بیارم !
خندم گرفت و ازش تشکری کردم که همون
لحظه پیامکی برای گوشیم اومد ..
غذارو روی پاهام گذاشتم و گوشی ُ تو دستم
گرفتم ، پیام ِ مهدی بود !
+ظرف شامت رسید دستت؟
چندتا استیکر خنده گذاشتم و نوشتم :
_بله مأموریتت موفقیت آمیز بود..
پیامی برام فرستاد که با اومدن زهره مجبور
شدم گوشی رو کنار بزارم ..
بعد از شام باز هم مهمون ها یک ساعتی به
صرف میوه بودن و گروه دف زنی هم مدل
های متفاوتی دف زدن و همه خوششون اومد !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part500 به وقت شام شد و غذاهارو آقایون به عهده گرفتن که
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part501
رفته رفته مهمون ها بلند شدن و بعد از دادن
کادوها و تبریک دسته جمعی میرفتن..
امشب واقعا به همهی خوش گذشت و
مطمئن بودم بیشتر از ما به خود داوود و
فاطمه خوش گذشته بود !
اصلا انرژی و حس خوبی که توی چشماشون
بود باعث میشد ماهم خسته نشیم ..
تا حد امکان مهمون هارو همراهی کردم اما
دیگه خسته شده بودم و بالا رفتم که توی اتاق
استراحت کنم ..
حتی حال نداشتم برگردیم خونه خودمون و
احتمالا به مهدی میگفتم امشب رو اینجا بمونیم!
مراسم دیگه تموم شده بود و تصمیم گرفتم
لباسامو عوض کنم و لباس ِ راحتی بپوشم ..
پیراهنمُ توی کمد آویزون کردم و یه لباس
راحت پوشیدم و بعد آرایشمُ پاک کردم ..
حس میکردم سبک شدم و به سمت تخت
رفتم و دراز کشیدم !
همین که دراز شدم درد کوچیک کمرم کمتر
شد ، گاهی کمرم درد میگرفت اما زیاد به روی
خودم نمیآوردم چون میدونستم عادیه ولی
مهدی الکی نگران میشد ..
کی میشد این سه ماه باقی مونده هم تموم
بشه و من بتونم توی بغلم بگیرمشون ..
هنوز براشون اسمی انتخاب نکرده بودیم اما
چندتایی رو گوشه دفتر خاطراتم یادداشت
کرده بودم که یادم نره !
در باز شد و زهره وارد اتاق شد، من ُ روی
تخت دید و گفت :
+خسته شدی ؟ بهت گفتم زیاد سرپا نمون !
آروم بلند شدم و به بالشت تکیه دادم :
_نه بابا خوبم.. گفتم بیام بالا لباسامُ عوض کنم !
زهره هم انگار اومده بود لباساشو عوض کنه و
بعد از پوشیدن دوباره روسریش گفت :
+پس بریم پایین که شوهرت منتظرته ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
عـَطـارهـای کُـلِ جَـهان هَـم
بـه صَـف شـونـد عـَطـری
شـَبـیه عـَطـر ِتـو . . .
حـاصـِل نـِمـیشَـود 💗☁️ .
#عاشقانه
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنچـه در آیـنده خـواهیـد خـواند . .
ادیتی از رمـان . .
https://eitaa.com/joinchat/4089447075C2ab0ce2e41
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در هیـاهوی خیـال پـردازی و نـویسـندگـی . .
#دلی
رفقای گل اسم کانال از کلبه چادری ها
به امـانه تغییر کرد . .
رمان همچنان در حال پارت گذاریه . .
چنل همونه فقط تغییر اسم داشته ..
از این به بعد یه تغییر کوچولویی تو فعالیت
هم انجام میشه اما بازم میگم مدیر چنل
خودمم و فقط یه سری تغییرات داشتیم !
••
کنارمون بمونید 🤍☕️