eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
-
نجف دارالشفای دل‌هاست ؛ و دوای ِهر دردی در حرم حیدر است .
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برای حرمت پر می‌کشه آقا جون :)❤️‍🩹
خـدا بـرا دلِ مـن تـورو نـگه داره : )
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part501 رفته رفته مهمون ها بلند شدن و بعد از دادن کادو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خیلی دوست داشتم برم پیششون اما خسته بودم و اصلا نمی‌تونستم بلند بشم .. _نمیتونم بیام خستم .. اصراری نکردُ باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفت ! دوباره به حالت قبل برگشتم و پتومُ محکم چسبیدم ، خوابم میومد و چشمام خودش خود به خود بسته میشد .. مقابله‌ای نکردم و چشمامو همراهی کردم! <داوود > دیشب یکی از قشنگترین شب‌های زندگیم بود .. بلاخره به آرزویی که همیشه تصورش میکردم رسیدم ، بلاخره جلوی همه سندِ عشق فاطمه که توی قلبم بود رسما اعلام شد :) هرچقدر به دیشبُ فاطمه فکر میکردم خسته نمیشدم ، توی لباسش انگار یه تیکه ماه بود که دست و پا درآورده بود . . لحظه به لحظه دیشب برای من شیرین بود ، از خنده های واقعی خانواده هامون گرفته تا ذوق چشمای فاطمه وقتی حلقه رو دستش کردم .. داداش محمد بیشتر از همه بهم کمک کرد و تلاش کرد همه چیز سریع فراهم بشه . . زودتر از همه بیدار شده بودم اما به سقف خیره شده بودم و جزئیات دیشب ُ به یاد می‌آوردم . . مهدی کنارم بود که آروم تکونش دادم اما چنان غرق خواب بود که تکون هم نخورد! مثلا میخواستم بیدارش کنم بریم برای صبحونه نون بگیرم . . یه بار دیگه تکونش دادم که یهو از خواب پرید خودمو عقب کشیدم که از قیافش خندم گرفت ! _برق گرفتت ؟ یکم به خودش اومد و تازه متوجه اطرافش شده بود که دستی به موهاش کشید و گفت: +آره دیگه فازش کنارمه کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part502 خیلی دوست داشتم برم پیششون اما خسته بودم و اصل
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم آروم خندیدم و بهش گفتم : _حالا بلندشو بریم نون بخریم بدو .. +داوود ول کن اول صبحی ! پتو رو به زور از دستش کشیدم و گفتم : _تازه خدارو شکر کن قرار خودمم بیام وظیفه دامادمونه برامون نون بگیره ! چپ چپ نگام کرد و گفت : +میشه بگی کی اینو گفته ؟ خنده‌ای مغرورانه کردم و گفتم : _استاد عزیز داوود خان .. میخواست چیزی بگه که حرفشُ خورد و بلند شد ، مشخص بود هنوز تو خوابه و گیج میزنه و نزدیک بود بیوفته روی محمد . . تا مهدی رفت دست و صورتشُ بشوره منم رفتم لباسامُ عوض کردم ! همگی خسته دیشب بودن اما من علاوه بر اینکه به زور خوابیدم از ذوق هم زود بیدار شدم تا برای همه نون تازه بگیرم . . از اتاق بیرون رفتم که مهدی به سرعت لباساشُ عوض کرد و اومد بریم ! از حق نگذریم خیلی تند آماده میشد و من مونده بودم با این اخلاق چطوری با زهرایی که کلی طول می‌کشید تا آماده بشه کنار میاد . . آروم از خونه بیرون زدیم و سمت بربری فروش محل رفتیم ، مهدی هی غر میزد که چرا بیدارش کردم اما من راه خودمو ادامه میدادم و به رفتاراش می‌خندیدم. . دست خودم نبود با اینکه دیروز کلی کار انجام داده بودم هماهنگ کردم امروز خستگی تو وجودم دیده نمیشد و برخلاف همیشه برای بیدار شدن هم اذیت نشدم . . شاید ذوق رسیدن به فاطمه اینطور بهم انرژی داده بود :)) کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اگر که نیـستم، صـدای مـنُ میـشنـویـد از کـوه و کوهنوردی امروز 🤭😂⛰
امکان ندارد حضرت بقیه الله عج الله دست رد به سینه شما بزند. پشتیبانِ شما، ملجأ شما، نگهبانِ شما، ناصر و یاور شما، خدا شاهد است که امام زمان عج الله است! تا اینجایش را حضرت کمک کردند بعدش هم اتمام می‌کنند! اما عرضه متوقف بر تقاضا است. اول باید تقاضا باشد تا عرضه بشود! بخواهید از حضرت، هرکجا گرفتارید و بخوانید: ۱-زیارت آل یاسین ۲-دعای توسل ۳-و در آخر نماز امام زمان عج الله!🌱 | -آیت‌الله‌ناصری |
اَمـانــہ .
دلم برای حرمت پر می‌کشه آقا جون :)❤️‍🩹 #امام‌رضا
تو این روزایی که دلم از محاصره غم‌ها توان نداره.. کاش آغوشتو باز کنی و بگی بیا کنج گوهرشادم بشین.. بیا اینجا دست هیچ غمی بهت نمیرسه ، من تنهات نمیزارم . ‌ . . :))🥲