eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
اَمـانـه یعنی .. اطمینان ، آرامش قلب ؛ دختری که وجودش مایه قوت قلبِ :)
اثرِ نان حلال است کِه امروز از هر چه گذشتیم از ایران نگذشتیم .
اینجاجزدوریِشماچیزیبہمانزدیكنیست ..
ولى رفیق صميمى واقعا پدیده‌ى نجات دهنده ايه. مثل امروز که خیلی خوش گذشت با قندم:)🎀
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلـم تنگـته خـدا شـاهده :)
‹ شهید‌امیرحسین‌براتی › تازه داماد دهه هشتادی، که ماه عسلش را فدای وطن کرد💔.. فقط چهار ماه از عشق زمینی‌اش می‌گذشت که عاشقانه پر کشید🕊؛ او راهی بهشت شد، برای ماه عسل جاودانه..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part503 آروم خندیدم و بهش گفتم : _حالا بلندشو بریم نون
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اهل ِمحله با دیدنم تبریک میگفتن و قدم به قدم جواب تبریک‌هاشونو میدادم .. بعد از گرفتن بربری تو راه خونه گوشیم شروع به لرزش کرد ، از جیبم بیرونش کشیدم که اسم داداش محمدُ روی صفحه دیدم ! حتما میخواد بپرسه کجا رفتیم ..؟ _جانم داداش +سلام کجارفتی؟ _با مهدی اومدیم بربری بگیریم ، چطور؟ +زودتر بیاین باید بریم سایت .. چیزی نگفت و قطع کرد ، احتمالا خبری شده بود که اینقدر سریع بهم گفت برگردیم.. به خونه که رسیدیم تقریبا همه بیدار شده بودن و مامان با دیدن بربری ها لبخندی زد ! بیشتر از همه چیز به عشق مامانم رفتم بربری بگیریم چون از شدت علاقش بهش خبر داشتم.. نگاهی به جمع کردم اما زهرا رو ندیدم .. دنبال چشمای مهدی هم گرفتم اونم به دنبال زهرا بود ! <مهدی> از صبح همش به داوود غر زدم ، یه روز هم که میخواستم بخوابم این نمیذاشت! انگاری برای رفتن به عملیات خبری شده بود و محمد به شدت با گوشیش مشغول بود ..‌ همه بودن به غیر از زهرا ، همه سر سفره صبحانه نشستن که به سبحان اشاره کردم از زهره بپرسه زهرا کجاست .. آروم چیزی در گوش ِ سبحان گفت که خودشُ بهم نزدیک کرد : + هنوز خوابه اینا هم بیدارش نکردن گفتن استراحت کنه.. ولی من دلم نمی‌خواست زهرا رو نبینم و برم به زور چند لقمه صبحانه خوردم که بعدش محمد بهمون اشاره کرد بریم دیگه .. به بهونه کلید ماشین به سمت اتاقا رفتم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part504 اهل ِمحله با دیدنم تبریک میگفتن و قدم به قدم ج
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم آروم سمت اتاق ِ زهرا قدم برداشتم و وارد شدم ، صورتش پشت من بود .. نگاهم به احسان افتاد که اونم خواب عمیق بود عمه و برادرزاده خوب کنارهم خوابیده بودن! لبخندی زدم و نزدیک زهرا شدم ، صورتش گویای این بود که غرق خوابه و واقعا باید استراحت میکرد تا خستگیش در بره .. دیگه با خیال راحت می‌تونستم برم و قبلش با گوشی خودم پیامی براش فرستادم و از اتاق بیرون رفتم .. همین که پامُ از اتاق بیرون گذاشتم داوود جلو اومد و گفت : +رفع دلتنگی شد جناب ؟ تشریف میارید ؟ سر شونه‌ش زدم و گفتم : _تو که خودت مثل منی تیکه ننداز .. خندید و چیزی نگفت ، کلید ماشین توی جیبم بود ولی بهانه خوبی بود برای اینکه بیام بالا .. از بقیه خداحافظی کردیم و به سمت سایت راه افتادیم .. مطمئن بودم خبرایی شده .. به سایت که رسیدیم همگی بچه‌ها توی اتاق آقای احمدی جمع شده بودن و معلوم بود ما یکم دیر رسیدیم ! سلامی کردم و دومین صندلی خالی نشستم .. بعد از صحبت های ریز آقای احمدی و محمد جلسه شروع شد و آقای احمدی شروع به صحبت کرد : +خب بعد از به استراحت یه هفته‌ای و عروسی داوود الان وقتشه دوباره کارای پرونده رو انجام بدیم و همین اولش بگم دیگه مرخصی نداریم ! با همین شروعش فهمیدم کارمون به شدت قراره زیاد بشه و چه بسا خونه نریم .. منتظر شدم ادامه حرفاش ُ بگه ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
-
-