اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part505 آروم سمت اتاق ِ زهرا قدم برداشتم و وارد شدم ،
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part506
مکثی کرد و نگاهی به برگههای روی میز کرد :
+عملیات دستگیری از دفعه قبل سخت تره ،
افراد جدیدی وارد باند شدن که علاوه بر نیرو
تجهیزاتشون هم بیشتر شده ..
+از همین امروز باید اطلاعات جدیدی از
منطقهای که هستن پیدا کنیم ، احتمالا
امشب همگیتون شیفت بمونید !
با توضیحات جدیدی که میداد باید خودمونُ
آماده میکردیم که بریم سیستان ..
قبل از اینکه از اتاق بیرون بیام خود آقای
احمدی اشاره ای کرد که برم پیشش !
_درخدمتم آقا
+ وسایلتو جمع کن تو زودتر میری سیستان..
تعجب کردم :
_تنها؟
+آره باید بری پیش بچه های سیستان قبل از
اینکه بچه های خودمون برسه اطلاعاتُ به
دستشون برسونی ، امشب هم شیفت بمون !
پرونده رو توی دستش گرفت و ادامه داد :
+فردا عازمی !
نه میشد حرفی زد و نه مخالفتی کرد ..
چشمی گفتم و از اتاق بیرون اومدم ، اگر
میتونستیم رئیسشونو که دفعه قبل فرار
کرده بود زنده بگیریم کمک بزرگی میکرد ..
روی میزم نشستم و مشغول کارم شدم ، این
روزا مشغله مهمی که تو ذهنم بود به جز
پرونده ، وضعیت زهرا بود !
بارها دکتر بعد از معاینه به خودم تاکید کرده
بود که به خاطر اتفاقی که قبلا براش پیش
اومده بود نباید استرس بهش وارد بشه ..
چرا که سلامت بچه ها به خطر میوفتاد !
نگران بودم ، نگران از اینکه نزدیک به ماه
های آخر بارداری بود و من باید میرفتم مأموریت..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part506 مکثی کرد و نگاهی به برگههای روی میز کرد : +عمل
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part507
همینطور که به صفحه لپتاپ کنار میز
خیره شده بودم ، سبحان مثل همیشه با
قهوهای کنارم نشست ..
+کشتیهات غرق شده داداش ؟
صندلیمُ به سمتش چرخوندم و گفتم :
_نگرانم
+نگران ِ زهرا ؟
سری تکون دادم و قهوه رو ازش گرفتم ، کمی
خوردم و همینطور که لیوان قهوه رو تو دستم
میچرخوندم ادامه دادم :
_من زودتر میرم سیستان ، بعدش معلوم
نیست کی برگردم اما اگه تو همینجا موندی
حواست بهش باشه ، میدونی که ..
+تنها میخوای بری ؟!
_آقای احمدی گفته ، بچه های اون سمت
اطلاعات اینجا رو نیاز دارن ..
دستشُ روی شونهم گذاشت و گفت :
+مثل دفعه های قبل حواسم هست
و بعد به سمت میز خودش رفت !
وقتی از سبحان کمک میخواستم یا چیزی رو
بهش میسپردم خیالم راحت بود ..
چون میدونستم حتما کارُ درست انجام میده !
سعی کردم روی کارم متمرکز بشم بلکه منم
علاوه بر اطلاعات آماده شده ، اطلاعات خوب
دیگه ای هم ببرم !
<زهرا >
چشمام ُ آروم باز کردم که نور زیادی کل اتاقُ
گرفته بود ، آروم بلند شدم که دیدم کسی
تو اتاق نیست و صدا از پایین میاد !
نگاهم به ساعت روبهرو افتاد ، ساعت دوازده
و نیم ظهر بود و من تا همون لحظه اصلا
بیدار نشده بودم ..
زیاد خوابیده بودم اما حجم زیادی از خستگی
از روی دوشم برداشته شده بود و حسش میکردم!
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part507 همینطور که به صفحه لپتاپ کنار میز خیره شده بو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part508
آروم از روی تخت بلند شدم و جلوی آینه رفتم
موهام بهم ریخته بود و باید از اول درستش
میکردم ، بافت موهام ُ باز کردم و از اول
با حوصله بافتم !
برای اطمینان روسری پوشیدم و بعد از اتاق
بیرون رفتم ، جز صدای مامان و نگین و زهره
صدای دیگه ای نمیومد و فهمیدم همه رفتن!
اول از همه آبی به دست و صورتم زدم و بعد
پله هارو پایین رفتم و سلام کردم ..
زهره با دیدن من خندهای کرد و گفت:
+خوب خوابیدیا ..
لبخندی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم که
برای خودم چایی بریزم ..
احسان روی زمین مشغول بازی بود و نگین
آروم و با حوصله سبزی هایی که توی سینی
بودنُ پاک میکرد ..
بوی خوبش تو خونه پیچیده بود و مطمئن
بودم ناهار امروز آبگوشت ِ !
سمت قابلمه روی گاز رفتم و با دستگیر درشُ
باز کردم حجم زیادی بخار و گرما خارج شد ..
حدسم درست بود ، حجم زیادی آبگوشت توی
قابلمه بود و رنگ و لعابش نشون دهنده
خوشمزگیش بود !
مامان از دیشب صحبت میکرد ، از اینکه همه
چیز به میلش بوده و خوش گذشته ..
از رفتارهای مهمون ها هم میگفت و مشخص
بود ریز به ریز حواسش بوده !
روی مبل کنار زهره نشستم و گفتم :
_خاله اینا کی رفتن ؟
+ناهار میان ، رفتن دوش بگیرن ..
_بقیه چی ؟ ناهار میان ؟
+اگه منظورت مهدی ِ که نه ، داداش زنگ زد
گفت کلی کار دارن منتظرشون نمونیم !
+ کلی بهت بگم جمع زنونهس امروز !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
دختر که باشی مهربونیت دست خودت نیست
با کسایی خوب میشی که چندان باهات خوب
نبودن ، دل رحم میشی حتی در مقابل کسایی
که چندان رحمی به تو نداشتند
دختر که باشی زود میرنجی ،زود میبخشی
زود گریه میکنی ، زود میخندی
تو مامور احساس روی زمین هستی:)
روزمـون مـبـارک🎀
معصومھِ فلسفه شیدایـی است و غـزل ماندن و بودن، معصومھِ نگیـن ایران است که درقـم، شهر اقامھِ مـی درخشد .
ولادت حضرت معصومه(س) مبارک♥️
اَمـانــہ .
-
امام حسین جان!
نمیدونم زائرات چہ دعایی کردن
کہ قسمتشون شد زیارت تو!
ولی بدونِ هیچ حرفی؛
بہ نظرت دنیا بہ ما دیدار با شما و
تنفس تو بین الحرمین بدهکار نیست..؟
#امامحسین
امشب احتمالا چهار پارت بفرستم و اون دو
پارتی که میفرستم کادوی من به مناسبت
روزِ دختره😌🎀