eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
دختر که باشی مهربونیت دست خودت نیست با کسایی خوب میشی که چندان باهات خوب نبودن ، دل رحم میشی حتی در مقابل کسایی که چندان رحمی به تو نداشتند دختر که باشی زود میرنجی‌ ،زود میبخشی زود گریه میکنی ، زود میخندی تو مامور احساس روی زمین هستی:) روزمـون مـبـارک🎀
معصومھ‌ِ فلسفه شیدایـی است و غـزل ماندن و بودن، معصومھ‌ِ نگیـن ایران است که درقـم، شهر اقامھ‌ِ مـی درخشد . ولادت حضرت معصومه(س) مبارک♥️
-
اَمـانــہ .
-
امام حسین جان! نمیدونم زائرات چہ دعایی کردن کہ قسمتشون شد زیارت تو! ولی بدونِ هیچ حرفی؛ بہ نظرت دنیا بہ ما دیدار با شما و تنفس تو بین الحرمین بدهکار نیست..؟
امشب احتمالا چهار پارت بفرستم و اون دو پارتی که می‌فرستم کادوی من به مناسبت روزِ دختره😌🎀
-
اَمـانــہ .
دانش آموزان میناب ..💔 شهادتتون مبارک مظلوم های بی گناه ..
و اما روز دخترایی که دیگه کنارمون نیستن مبارک💔🎒
دخترامون همینقدر گنگن 💀💗
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part508 آروم از روی تخت بلند شدم و جلوی آینه رفتم موها
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم از اینکه مطمئن شدم کسی جز خودمون نیست شالمُ درآوردم و کنار دسته مبل آویزونش کردم ، دنبال گوشیم بود و فهمیدم توی اتاق مونده .. بلند شدم و خواستم برم بالا گوشیمُ بیارم که یهو لگدی به شکمم خورد ، باعث شد دوباره سرجام بشینم و نفس عمیقی بکشم ! مامان و نگین نگاهی بهم کردن که زهره سریع دستمُ گرفت و گفت : +خوبی ؟ سرمُ به معنای آره تکون دادم و بعد از اینکه چندتا نفس عمیق کشیدم گفتم : _لگد زدن .. جدیدا وقتی اینکارو میکنن سریع باید بشینم نمی‌دونم چرا .. خنده‌ای کرد و گفت: +پدرسوخته‌ها به باباشون رفتن از حرفش خندم گرفت و با اخمی ظاهری گفتم: _عه ! جلوی بچه‌هاش‌ بهش حرف نزن +قربونشون برم من .. خود زهره بالا رفت که گوشی رو برام بیاره! دروغ چرا به ماه های آخر که داشتم نزدیک میشدم تاحدودی اذیت بودم ! سعی داشتم مواظب باشم اما بازم یه ذره بعضی وقتا با حواس پرتی اذیت میشدم ‌.. زهره وقتی پایین اومد مشغول صحبت با تلفن بود که از حرفاش فهمیدم سبحان ِ.. گوشی رو به دستم دادم و توی حیاط رفت! رمز گوشی رو که زدم دو پیام از مهدی داشتم.. سریع واردش شدم که یکی برای صبح بود و دیگری برای دوساعت پیش .. اولین پیامُ نوشته بود داره میره سایت و برای صبح بود اما دومی فرستاده بود که امشب نمیاد و ازم خواسته بود خونه مامان اینا بمونم! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part509 از اینکه مطمئن شدم کسی جز خودمون نیست شالمُ در
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مطمئن بودم قراره بره ماموریت و شاید این آرامش قبل از طوفان بود .. نمی‌خواستم نگرانش کنم یا بهش حس بدی بدم اما میخواستم برم خونه خودمون چون کلی کار داشتم و حتی خریدایی که قرار بود امروز دوباره با مامان اینا برای سیسمونی بگیرم رو باید خونه می‌بردم ! باشه ای گفتم اما برای پیامی که نوشته بود برم خونه نوشتم معلوم نیست .. گوشیم ُ کنار گذاشتم که زهره با فاطمه و خاله وارد خونه شدن ، میخواستم بلند بشم که خاله دستشُ بالا آورد و نذاشت ! بعد از یه ربع شروع کردن به چیدن سفره و مامان برای مردا جداگونه برداشت که وقتی اومدن بخوره ، نمیدونست که احتمال داره فقط بابا و عمو بیان .. •••• بعد از ناهار همگی آماده شدیم که بریم خرید برای بچه ها و خیلی خوشحال بودم که قراره همه باهم بریم ، جای خالی مهدی حس میشد اما حضورش تو همون خرید قبلی که انجام دادیم کافی بود ! لیست بلند بالایی که گرفته بودمُ توی کیفم گذاشتم و به سمت در رفتم .. دوتا اسنپ گرفته بودیم و آدرس پاساژی که مدنظرم بودُ به هردو ماشین دادم ! بین راه به مهدی پیام دادم : <من رفتم بقیه خرید سیسمونی رو انجام بدم شاید بعدش رفتم خونه خودمون > و بعد گوشی رو توی کیفم گذاشتم .. اگر به مامان میگفتم اصلا نمیذاشت برم خونه اما با زهره هماهنگ کردم که اونم بیاد خونه ما که دوتامون تنها نباشیم و منم کارامُ انجام بدم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________