امشب احتمالا چهار پارت بفرستم و اون دو
پارتی که میفرستم کادوی من به مناسبت
روزِ دختره😌🎀
اَمـانــہ .
دانش آموزان میناب ..💔 شهادتتون مبارک مظلوم های بی گناه ..
و اما روز دخترایی که دیگه کنارمون نیستن مبارک💔🎒
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part508 آروم از روی تخت بلند شدم و جلوی آینه رفتم موها
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part509
از اینکه مطمئن شدم کسی جز خودمون
نیست شالمُ درآوردم و کنار دسته مبل
آویزونش کردم ، دنبال گوشیم بود و فهمیدم
توی اتاق مونده ..
بلند شدم و خواستم برم بالا گوشیمُ بیارم که
یهو لگدی به شکمم خورد ، باعث شد دوباره
سرجام بشینم و نفس عمیقی بکشم !
مامان و نگین نگاهی بهم کردن که زهره سریع
دستمُ گرفت و گفت :
+خوبی ؟
سرمُ به معنای آره تکون دادم و بعد از اینکه
چندتا نفس عمیق کشیدم گفتم :
_لگد زدن .. جدیدا وقتی اینکارو میکنن سریع
باید بشینم نمیدونم چرا ..
خندهای کرد و گفت:
+پدرسوختهها به باباشون رفتن
از حرفش خندم گرفت و با اخمی ظاهری گفتم:
_عه ! جلوی بچههاش بهش حرف نزن
+قربونشون برم من ..
خود زهره بالا رفت که گوشی رو برام بیاره!
دروغ چرا به ماه های آخر که داشتم نزدیک
میشدم تاحدودی اذیت بودم !
سعی داشتم مواظب باشم اما بازم یه ذره
بعضی وقتا با حواس پرتی اذیت میشدم ..
زهره وقتی پایین اومد مشغول صحبت با تلفن
بود که از حرفاش فهمیدم سبحان ِ..
گوشی رو به دستم دادم و توی حیاط رفت!
رمز گوشی رو که زدم دو پیام از مهدی داشتم..
سریع واردش شدم که یکی برای صبح بود و
دیگری برای دوساعت پیش ..
اولین پیامُ نوشته بود داره میره سایت و برای
صبح بود اما دومی فرستاده بود که امشب
نمیاد و ازم خواسته بود خونه مامان اینا بمونم!
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part509 از اینکه مطمئن شدم کسی جز خودمون نیست شالمُ در
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part510
مطمئن بودم قراره بره ماموریت و شاید این
آرامش قبل از طوفان بود ..
نمیخواستم نگرانش کنم یا بهش حس بدی
بدم اما میخواستم برم خونه خودمون چون
کلی کار داشتم و حتی خریدایی که قرار بود
امروز دوباره با مامان اینا برای سیسمونی
بگیرم رو باید خونه میبردم !
باشه ای گفتم اما برای پیامی که نوشته بود
برم خونه نوشتم معلوم نیست ..
گوشیم ُ کنار گذاشتم که زهره با فاطمه و خاله
وارد خونه شدن ، میخواستم بلند بشم که
خاله دستشُ بالا آورد و نذاشت !
بعد از یه ربع شروع کردن به چیدن سفره
و مامان برای مردا جداگونه برداشت که وقتی
اومدن بخوره ، نمیدونست که احتمال داره
فقط بابا و عمو بیان ..
••••
بعد از ناهار همگی آماده شدیم که بریم خرید برای بچه ها و خیلی خوشحال بودم که قراره
همه باهم بریم ، جای خالی مهدی حس
میشد اما حضورش تو همون خرید قبلی که
انجام دادیم کافی بود !
لیست بلند بالایی که گرفته بودمُ توی کیفم
گذاشتم و به سمت در رفتم ..
دوتا اسنپ گرفته بودیم و آدرس پاساژی که
مدنظرم بودُ به هردو ماشین دادم !
بین راه به مهدی پیام دادم :
<من رفتم بقیه خرید سیسمونی رو انجام بدم
شاید بعدش رفتم خونه خودمون >
و بعد گوشی رو توی کیفم گذاشتم ..
اگر به مامان میگفتم اصلا نمیذاشت برم خونه
اما با زهره هماهنگ کردم که اونم بیاد
خونه ما که دوتامون تنها نباشیم و منم کارامُ
انجام بدم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part510 مطمئن بودم قراره بره ماموریت و شاید این آرامش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part511
ذوق چیدن اتاق ِ بچه هارو داشتم و امروز
آخرین چیزایی بود که میخواستم بخرم ..
اما امیدوار بودم مهدی هم برای چیدنش باشه
اگرچه نمیشد کاری کرد ولی اگه خونه بیاد
حتما میگفتم نصف اتاق رو بچینیم ..
به مقصد رسیدیم و پیاده شدیم !
پاساژ بزرگ سیسمونی فروشی که از همون
ورودیش به من حس خوبی میداد ..
واردش شدیم که تاحدودی شلوع بود !
لیستمُ از کیفم درآوردم که فاطمه گفت :
+خدابخیر کنه ببینم چقدر خرید داره..
همینطور که نامه رو باز میکردم خندیدم و
چیزی نگفتم و فقط اشاره کردم کدوم سمت
بریم ، هرچیزی که برمیداشتم مامان اینا
توی دستشون میگرفتن و من فقط نظاره گر بودم!
لباس های زیادی براشون گرفته بودم اما این بار لباسایی رو دیدم که دوباره به دلم نشست
وچندمدل ازشون برداشتم..
بعد از یک ساعت خرید با کلی وسیله به سمت
صندوق رفتیم که مامان کارتشُ توی دستش
گرفت و جلو رفت ، همش میگفت خودم
میخوام ریز و درشت وسایلشونو بخرم ..
البته که من و مهدی یه سری وسایلُ خودمون
یواشکی گرفته بودم !
بعد از حساب وسیله ها از پاساژ خارج شدیم
و من راضی از خریدم بودم ..
دیگه چیزی نمیخواستم و سیسمونی کامل بود..
مامان از قبل به بابا زنگ زده بود و دم در
منتظرمون بود ، وسیله هارو به سختی توی
ماشین گذاشتم و وقتی خواستیم حرکت کنیم
رو به بابا گفتم :
_بابا من و زهره رو برسون خونه ما ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part511 ذوق چیدن اتاق ِ بچه هارو داشتم و امروز آخرین چ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part512
مامان نگاهی به عقب کرد و گفت :
+حالا بیاین اونجا بعدا میری !
_نه کار دارم باید برم حتما ..
دیگه مخالفتی نکردن و به سمت خونه ما راه
افتادن ، از اون سمت هم خاله گفت اونا هم
میرن خونه خودشون ..
باید اتاق ُ با زهره تمیز کردیم که بعد بتونیم بچینیم ، تنها چیزی که توی اتاق بود یه فرش
بود و الان باید همه چیز رو عوض میکردم ..
میخواستم با این کارها خودمُ سرگرم کنم که
مبادا فکرم به سمتی بره که باعث استرسم بشه!
بابا جلوی خونه نگه داشت که دوتایی پیاده
شدیم و بعد از اینکه وسیله هارو توی حیاط
گذاشت خداحافظی کرد و رفت ..
چیزایی که میتونستم ُ همراه خودم داخل
بردم و بقیه رو خود زهره آورد !
زیر سماور ُ روشن کردم و سمت اتاق رفتم
تا لباسامو عوض کنم ..
پیرهنِ بلندی پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم !
نگاهم به تخت و کمد بچه ها افتاد ..
چندبار به مهدی گفته بودم از کنار سالن جابهجاشون کنه اما انگار یادش رفته بود !
شاید همینا بهانه خوبی بود که خودش برای
چیدن اتاق بیاد ..
با زهره وسط سالن نشستیم تا وسایلایی که
گرفته بودیم ُ نگاه کنیم ، با هر لباسشون
لبخندی روی لبم میومد ..
کلی اسباب بازی گرفته بودیم که خودم خندم
گرفته بود قراره چیکارشون کنم !
زهره نگاهی به وسیله ها کرد و گفت :
+هنوز هم این فندقا اسم ندارن ؟
راست میگفت هنوز هم درست و حسابی با
مهدی نتونسته بودیم اسم انتخاب کنیم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
_
شیطون درگوشت زمزمه میکنه :
تا جوونی از زندگیت لذت ببر ..!
هر جور که میشه خوش بگذرون
اما تو حواست باشه، نکنه خوش
گذرونیت به قیمت شکستن دل ِ
امام زمان باشه ..💔
#اللهمعجللولیکالفرج