eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
_
اَمـانــہ .
_
شیطون درگوشت زمزمه میکنه : تا جوونی از زندگیت لذت ببر ..! هر جور که میشه خوش بگذرون اما تو حواست باشه، نکنه خوش گذرونیت به قیمت شکستن دل ِ امام زمان باشه ..💔
خبرت‌هست‌ك‌یک‌گوشه‌دنیای ِشما ، به‌دلی‌حسرتِ‌دیدار ِحرم‌مانده‌هنوز ❤️‍🩹 ؟
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما باید باشیم که شما بتونید درس بخونید :)
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
" بالا بلندِ بابا .. گیسو کمندِ بابا . . <شهید محمد حسین عزیزی>
اَمـانــہ .
مـن دلتـنگی محضـم :) #مولا
کاش‌ ماهم‌ یه‌ خونه‌ کوچیك ، تو کوچه‌ پس‌ کوچه‌های‌ نجف‌ داشتیم ..
ماکان نصیری ۷ ساله.. که توی مدرسه میناب بود و هیچ اثری از اون پیدا نشد مفقودالاثره ..💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part512 مامان نگاهی به عقب کرد و گفت : +حالا بیاین اونج
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم انقدر درگیر کارای عروسی و سیسمونی بودم که کلا یادم رفته بود اسمُ چی بزاریم .. لباسی که توی دستم بود روی پام گذاشتم و گفتم : _چندتایی نوشتیم اما خب فقط اسم دخترُ تاحدودی انتخاب کردیم .. +و اسم پسرونه؟ _نمیدونم میخوای یه چیزی باشه بهم بخورن! سری تکون داد و چیزی نگفت .. شام امشب ُ خود زهره آماده کرد و دوتایی خوردیم و بعد از شام با چایی به سمت اتاق رفتیم ُ من روی تخت دراز شدم و زهره روی صندلی نشست ! گوشی ُ تو دستم گرفتم و دیدم مهدی هنوز پیاما رو ندیده ، دوباره براش نوشتم : < با زهره خریدارو آوردیم خونه ، کارت خلوت شد بیا این کمد و تخت رو بزاریم تو اتاق > دوست داشتم جواب بده اما خب پیامی نیومد و گوشی رو کنار گذاشتم .. بعد از خوردن چایی به زهره اشاره کردم برق ُ خاموش کنه تا بخوابیم ! به شدت خسته بودم و حال بیدار موندنُ نداشتم.. با شب بخیری که به زهره گفتم چشمام گرم شد! <مهدی > از همون لحظه ای که وارد سایت شدیم ، تا الان که ساعت ۳ شب بود مشغول کار بودیم.. حتی نتونسته بودم گوشیمُ نگاه کنم که ببینم‌ پیامی از زهرا اومده یا نه ! دستمُ روی پیشونیم گذاشتم و کمی فشار دادم ، از شدت نگاه زیاد به مانیتور چشمام درد گرفته بود .. سبحان طبق عادتش که باید پای میز یه خواب ریزی برای خودش میکرد ، سرش ُ روی میز گذاشته بود و خوابش برده بود .. بقیه بچه ها آروم مشغول بودن! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part513 انقدر درگیر کارای عروسی و سیسمونی بودم که کلا ی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به سایت کردم و دوباره نگاهم ُ به برگه‌هایی که تا الان آماده کرده بودم انداختم.. تکیه به صندلی دادم تا کمی خستگیم در بره و بتونم نگاهی هم به گوشی کنم ! گوشیم توی کشوی میز بود و آروم بیرونش کشیدم ، روشنش کردم که چندین پیام از زهرا برام اومده بود .. سریع بازش کردم که توضیح داده بود رفته خرید سیسمونی و بعدش هم خونه خودمون .. و پیام آخرش این بود که برم کمد و تخت های بچه هارو جابه‌جا کنم ، میدونستم منظورش از این پیام اینه برای چیدن ِ اتاق بچه ها برم اما امیدوار بودم بتونم برم پیشش که حداقل تو این لحظه‌‌های قشنگ کنار باشم:) هنوز هم فکرم درگیر بود که چرا قراره من زودتر برم و مطمئن بودم بی دلیل نبود ! بعد از جواب دادن به پیامای زهرا گوشیم ُ دوباره توی کشو گذاشتم و سمت برگه های روی میز دست بردم .. خواستم خودکار ُ توی دستم بگیرم که دستی روی شونم اومد و حس کردم محمده ! برگشتم که با صورت محمد و لبخندش روبه‌رو شدم ، کنارم نشست و گفت : +خب چیکارا کردی ؟ نگاهی به برگه‌ها کردم و گفتم : _چیزای خوبی پیدا کردم ، دارم دسته بندی میکنم و گزارش مینویسم که ببرم برای آقای احمدی +خوبه .. احساس میکردم چیزی میخواد بگه .. بعد از مکث تقریبا زیادی گفت : +آقای احمدی بهت گفت باید بری دیگه آره ؟ _آره میدونم ، اتفاقا داشتم بهش فکر میکردم دستش ُ روی میز گذاشت و گفت : +چرا کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
سلام و درود خسته نباشید ؛ 🌱 بنا بر دلایلی مدیر کانال برای هفته‌ای نیستن و فقط پارت های رمان رو ارسال میکنن ، در این مدت هم بنده برای کانال فعالیت میکنم ! جهت اطلاع .