اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part512 مامان نگاهی به عقب کرد و گفت : +حالا بیاین اونج
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part513
انقدر درگیر کارای عروسی و سیسمونی بودم
که کلا یادم رفته بود اسمُ چی بزاریم ..
لباسی که توی دستم بود روی پام گذاشتم
و گفتم :
_چندتایی نوشتیم اما خب فقط اسم دخترُ
تاحدودی انتخاب کردیم ..
+و اسم پسرونه؟
_نمیدونم میخوای یه چیزی باشه بهم بخورن!
سری تکون داد و چیزی نگفت ..
شام امشب ُ خود زهره آماده کرد و دوتایی
خوردیم و بعد از شام با چایی به سمت اتاق
رفتیم ُ من روی تخت دراز شدم و زهره روی
صندلی نشست !
گوشی ُ تو دستم گرفتم و دیدم مهدی هنوز
پیاما رو ندیده ، دوباره براش نوشتم :
< با زهره خریدارو آوردیم خونه ، کارت خلوت
شد بیا این کمد و تخت رو بزاریم تو اتاق >
دوست داشتم جواب بده اما خب پیامی نیومد
و گوشی رو کنار گذاشتم ..
بعد از خوردن چایی به زهره اشاره کردم برق ُ
خاموش کنه تا بخوابیم !
به شدت خسته بودم و حال بیدار موندنُ نداشتم..
با شب بخیری که به زهره گفتم چشمام گرم شد!
<مهدی >
از همون لحظه ای که وارد سایت شدیم ،
تا الان که ساعت ۳ شب بود مشغول کار بودیم..
حتی نتونسته بودم گوشیمُ نگاه کنم که ببینم
پیامی از زهرا اومده یا نه !
دستمُ روی پیشونیم گذاشتم و کمی فشار دادم ، از شدت نگاه زیاد به مانیتور چشمام
درد گرفته بود ..
سبحان طبق عادتش که باید پای میز یه خواب
ریزی برای خودش میکرد ، سرش ُ روی میز
گذاشته بود و خوابش برده بود ..
بقیه بچه ها آروم مشغول بودن!
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part513 انقدر درگیر کارای عروسی و سیسمونی بودم که کلا ی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part514
نگاهی به سایت کردم و دوباره نگاهم ُ به
برگههایی که تا الان آماده کرده بودم انداختم..
تکیه به صندلی دادم تا کمی خستگیم در بره و
بتونم نگاهی هم به گوشی کنم !
گوشیم توی کشوی میز بود و آروم بیرونش
کشیدم ، روشنش کردم که چندین پیام
از زهرا برام اومده بود ..
سریع بازش کردم که توضیح داده بود رفته
خرید سیسمونی و بعدش هم خونه خودمون ..
و پیام آخرش این بود که برم کمد و تخت های
بچه هارو جابهجا کنم ، میدونستم منظورش
از این پیام اینه برای چیدن ِ اتاق بچه ها برم
اما امیدوار بودم بتونم برم پیشش که حداقل
تو این لحظههای قشنگ کنار باشم:)
هنوز هم فکرم درگیر بود که چرا قراره من
زودتر برم و مطمئن بودم بی دلیل نبود !
بعد از جواب دادن به پیامای زهرا گوشیم ُ
دوباره توی کشو گذاشتم و سمت برگه های
روی میز دست بردم ..
خواستم خودکار ُ توی دستم بگیرم که دستی
روی شونم اومد و حس کردم محمده !
برگشتم که با صورت محمد و لبخندش روبهرو شدم ، کنارم نشست و گفت :
+خب چیکارا کردی ؟
نگاهی به برگهها کردم و گفتم :
_چیزای خوبی پیدا کردم ، دارم دسته بندی
میکنم و گزارش مینویسم که ببرم برای آقای احمدی
+خوبه ..
احساس میکردم چیزی میخواد بگه ..
بعد از مکث تقریبا زیادی گفت :
+آقای احمدی بهت گفت باید بری دیگه آره ؟
_آره میدونم ، اتفاقا داشتم بهش فکر میکردم
دستش ُ روی میز گذاشت و گفت :
+چرا
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
سلام و درود خسته نباشید ؛ 🌱
بنا بر دلایلی مدیر کانال برای هفتهای
نیستن و فقط پارت های رمان رو ارسال
میکنن ، در این مدت هم بنده برای
کانال فعالیت میکنم !
جهت اطلاع .
اَمـانــہ .
من دلم تنگه حسین :)))❤️🩹 #امامحسین
بر فرش حرم گرد و غباریم و نشستیم
ما را نتکانی ، نتکانی ، نتکانی . .
#امامحسین
اَمـانــہ .
-
مثل شهدا🌱🕊
ابراهیم تسبیح شاه مقصود قیمتی و زیبایی داشت. یکی از رزمندگان به او گفت تسبیحت را به من می دهی و ابراهیم همان جا تسبیح را داد. جایی دیگر پیراهن زیبایی داشت وقتی احساس کرد یکی از دوستانش از آن پیراهن خوشش آمده پیراهن را در آورد و به او داد.
دنیا برایش هیچ ارزشی نداشت
مگر اینکه در این دنیا بتواند گره ای ازمشکلات مردم را بگشاید. و یا بنده ای را با خدا آشتی دهد. نه به چیزی از مال دنیا دل بسته بود و نه دنیا را لایق دل بستن می دانست.
#شهیدانه
#شهیدابراهیمهادی