انگار عشق به تو آموختنی نیست
کودکان را ببین؟
تو از همان ابتدا خونی در رگ ما🇮🇷
#ایرانمن
اَمـانــہ .
من دلم تنگه حسین :)))❤️🩹 #امامحسین
حُسینمِنی روی ضریح را دیدم
و با زبان خودم خواندمش حسینِ مَنی :)
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part514 نگاهی به سایت کردم و دوباره نگاهم ُ به برگهها
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part515
انگار میدونست و اومده بود که بهم بگه ،
لبخندی زدم و گفتم :
_دلیلشو بگو ..
سرش ُ پایین انداختُ خندید و بعد ادامه داد:
+آره .. برای همین اومدم پیشت
+راستش یادته که ، تو عملیات قبلی قیافه
تورو دیده بودن و تونسته بودن بهت برسن
روی حرفاش بیشتر متمرکز شدم تا ادامه بده..
مکثی کرد و گفت :
+قرار بود همه باهم بریم اما به خاطر همین
اتفاق تو باید زودتر بری و اطلاعات ُ برسونی
و بعدش به مرکزی که هستن نزدیک بشی !
با این حرفش سرمُ بالا آوردم و نگاهش کردم
منظورش واضح بود ، چون قیافه منُ دیده
بودن این من بودم که باید رفت و آمد
همشونُ زیر نظر میگرفتم که مبادا از بقیه
بچه ها شناسایی بشه ..
میخواستم چیزی بگم که گفت :
+میدونم خطرناکه ، میدونم داری پدر میشی
+ولی چاره ای نداریم مجبوریم ..
مخالفی نبود چون راست میگفت ، من یه نفر
بودم و اگر چیزی میشد بهتر بود تا گروه
آسیب ببینه !
_باشه ، کی باید برم ؟
نگاهی کرد و لبخندی از روی رضایتش زد ،
من آدمی نبودم که حرفش ُ رد کنم اما ایندفعه
انگار خوشحال تر شده بود و گفت :
+پس فردا ، فردا هم یه کار میکنم که بری
خونه پیش زهرا ..
سری تکون دادم که بلند شد و رفت !
احساس میکردم این مأموریتی که قرار بود
بریم فرق میکنه ..
چشمام بستم و سعی کردم چند دقیقهای
بهشون استراحت بدم !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________