eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
ما طفلِ خاک باز تو هستیم یاعلی ‌‌.❤️‍🩹
_
اَمـانــہ .
_
ما جز برای پرچم ایران نمی میریم :)
انگار عشق به تو آموختنی نیست کودکان را ببین؟ تو از همان ابتدا خونی در رگ ما🇮🇷
اَمـانــہ .
من دلم تنگه حسین :)))❤️‍🩹 #امام‌حسین
حُسین‌مِنی روی ضریح را دیدم و با زبان خودم خواندمش حسینِ مَنی :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part514 نگاهی به سایت کردم و دوباره نگاهم ُ به برگه‌ها
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم انگار میدونست و اومده بود که بهم بگه ، لبخندی زدم و گفتم : _دلیلشو بگو .. سرش ُ پایین انداختُ خندید و بعد ادامه داد: +آره .. برای همین اومدم پیشت +راستش یادته که ، تو عملیات قبلی قیافه‌ تورو دیده بودن و تونسته بودن بهت برسن روی حرفاش بیشتر متمرکز شدم تا ادامه بده.. مکثی کرد و گفت : +قرار بود همه باهم بریم اما به خاطر همین اتفاق تو باید زودتر بری و اطلاعات ُ برسونی و بعدش به مرکزی که هستن نزدیک بشی ! با این حرفش سرمُ بالا آوردم و نگاهش کردم منظورش واضح بود ، چون قیافه منُ دیده بودن این من بودم که باید رفت و آمد همشونُ زیر نظر می‌گرفتم که مبادا از بقیه بچه ها شناسایی بشه .. میخواستم چیزی بگم که گفت : +می‌دونم خطرناکه ، می‌دونم داری پدر میشی +ولی چاره ای نداریم مجبوریم .. مخالفی نبود چون راست می‌گفت ، من یه نفر بودم و اگر چیزی میشد بهتر بود تا گروه آسیب ببینه ! _باشه ، کی باید برم ؟ نگاهی کرد و لبخندی از روی رضایتش زد ، من آدمی نبودم که حرفش ُ رد کنم اما ایندفعه انگار خوشحال تر شده بود و گفت : +پس فردا ، فردا هم یه کار میکنم که بری خونه پیش زهرا .. سری تکون دادم که بلند شد و رفت ! احساس میکردم این مأموریتی که قرار بود بریم فرق میکنه .. چشمام بستم و سعی کردم چند دقیقه‌ای بهشون استراحت بدم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part515 انگار میدونست و اومده بود که بهم بگه ، لبخندی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چشمام بسته بود ولی تمام ذهنم درگیر زهرا بود ! درگیر اینکه ذوق چیدن اتاق بچه هارو داشت ولی من باید میرفتم ، چندبار تاکید کرده بود که باهم باید بچینیم .. میدونستم ، میدونستم چقدر برای مادر شدنش ذوق داره ! حال و هوای خودم از اون کمتر نبود ، بلاخره منم قرار بود برای اولین بار پدر بشم :) چشمام ُ باز کردم و از صندلی بلند شدم ، سبحان هنوز خواب بود که نزدیکش رفتم و آروم تکونش دادم .. چشماشُ با حالتی که مشخص بود به زور بود باز کرد و گفت : +هوم ، چیشده ؟ _تو الان سر شیفتی یا خواب ؟ +هردوش خواستم بگم اذیتش کنم بلکه خوابش بپره ، نگاهم ُ ازش گرفتم و به پشت سرم نگاه کردم و با حالت ترس گفتم: +وای .. آقای احمدی تا اینو گفتم به شدت بلند شد که نزدیک بود بیوفته ، بلند زدم زیر خنده که با موهای پریشون پشت سر من ُ نگاه کرد و فهمید خبری نیست ! دستش ُ روی پیشونیش گذاشت و گفت : +حالا ببین چیکارت میکنم .. خندم بند نمیومد چون از شدت استرس قرمز شده بود یهو از حالت خواب پریده بود .. _بیدارت کردم که حالا جای من وایسی تا من برم بخوابم .. بدجور نگاهم کرد و گفت : +میرم به محمد میگما به سمت استراحتگاه سایت راه افتادم و طوری که بشنوه گفتم : _باشه داداش میبینیم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________