eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part514 نگاهی به سایت کردم و دوباره نگاهم ُ به برگه‌ها
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم انگار میدونست و اومده بود که بهم بگه ، لبخندی زدم و گفتم : _دلیلشو بگو .. سرش ُ پایین انداختُ خندید و بعد ادامه داد: +آره .. برای همین اومدم پیشت +راستش یادته که ، تو عملیات قبلی قیافه‌ تورو دیده بودن و تونسته بودن بهت برسن روی حرفاش بیشتر متمرکز شدم تا ادامه بده.. مکثی کرد و گفت : +قرار بود همه باهم بریم اما به خاطر همین اتفاق تو باید زودتر بری و اطلاعات ُ برسونی و بعدش به مرکزی که هستن نزدیک بشی ! با این حرفش سرمُ بالا آوردم و نگاهش کردم منظورش واضح بود ، چون قیافه منُ دیده بودن این من بودم که باید رفت و آمد همشونُ زیر نظر می‌گرفتم که مبادا از بقیه بچه ها شناسایی بشه .. میخواستم چیزی بگم که گفت : +می‌دونم خطرناکه ، می‌دونم داری پدر میشی +ولی چاره ای نداریم مجبوریم .. مخالفی نبود چون راست می‌گفت ، من یه نفر بودم و اگر چیزی میشد بهتر بود تا گروه آسیب ببینه ! _باشه ، کی باید برم ؟ نگاهی کرد و لبخندی از روی رضایتش زد ، من آدمی نبودم که حرفش ُ رد کنم اما ایندفعه انگار خوشحال تر شده بود و گفت : +پس فردا ، فردا هم یه کار میکنم که بری خونه پیش زهرا .. سری تکون دادم که بلند شد و رفت ! احساس میکردم این مأموریتی که قرار بود بریم فرق میکنه .. چشمام بستم و سعی کردم چند دقیقه‌ای بهشون استراحت بدم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part515 انگار میدونست و اومده بود که بهم بگه ، لبخندی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چشمام بسته بود ولی تمام ذهنم درگیر زهرا بود ! درگیر اینکه ذوق چیدن اتاق بچه هارو داشت ولی من باید میرفتم ، چندبار تاکید کرده بود که باهم باید بچینیم .. میدونستم ، میدونستم چقدر برای مادر شدنش ذوق داره ! حال و هوای خودم از اون کمتر نبود ، بلاخره منم قرار بود برای اولین بار پدر بشم :) چشمام ُ باز کردم و از صندلی بلند شدم ، سبحان هنوز خواب بود که نزدیکش رفتم و آروم تکونش دادم .. چشماشُ با حالتی که مشخص بود به زور بود باز کرد و گفت : +هوم ، چیشده ؟ _تو الان سر شیفتی یا خواب ؟ +هردوش خواستم بگم اذیتش کنم بلکه خوابش بپره ، نگاهم ُ ازش گرفتم و به پشت سرم نگاه کردم و با حالت ترس گفتم: +وای .. آقای احمدی تا اینو گفتم به شدت بلند شد که نزدیک بود بیوفته ، بلند زدم زیر خنده که با موهای پریشون پشت سر من ُ نگاه کرد و فهمید خبری نیست ! دستش ُ روی پیشونیش گذاشت و گفت : +حالا ببین چیکارت میکنم .. خندم بند نمیومد چون از شدت استرس قرمز شده بود یهو از حالت خواب پریده بود .. _بیدارت کردم که حالا جای من وایسی تا من برم بخوابم .. بدجور نگاهم کرد و گفت : +میرم به محمد میگما به سمت استراحتگاه سایت راه افتادم و طوری که بشنوه گفتم : _باشه داداش میبینیم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
_
اَمـانــہ .
_
سلام به تو از این دورها ؛ یا ابانا ، یا قاهرالعدو ، یا مرتضی علی‌ ء.
پندار ما این است که ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند ، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند . |شهیدآوینی|
وسرانجام کسےخواهدآمد وبامھربانۍ‌هایش‌بہ‌تو نشان‌خواهدداد؛ کہ‌توقبل‌ازدیدن‌او اصلازندگےنکرده‌ای :) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part516 چشمام بسته بود ولی تمام ذهنم درگیر زهرا بود ! د
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا > از صبح با زهره درگیر تمیز کردن اتاق بودم ، کامل گردگیری کردیم که کم‌کم بچینیم .. نزدیک ناهار بود که زهره به سمت آشپزخونه رفت تا غذا درست کنه ! فرش اتاق ُ آروم کشیدم وسط و با بسم‌الله ای انداختمش ، کاش مهدی هم بود ‌‌.. شاید به بهونه تخت و کمد میومد اما همه چیز احتمال بود ! بعد از انداختن فرش بلند شدم که برم بقیه وسایلا رو از گوشه خونه بیارم .. همین که دستمُ روی پلاستیک ها گذاشتم صدای زنگ خونه بلند شد ، احساس میکردم مامان باشه و برای همین در خونه رو باز کردم و بعد با دوتا پلاستیک سمت اتاق رفتم .. وسایلا رو آروم از پلاستیک بیرون کشیدم و گوشه اتاق میذاشتم ، چون باید تو کمد و ویترین هاشون چیده میشد ! بعد از خالی کردن وسایل اون دو پلاستیک آروم بلند شدم و برگشتم که هیکل مهدی توی چهارچوب در نمایان شده بود و از وقتی که من تو اتاق بودم پشت سرم بود .. لبخند بزرگی روی لبم نشست ، میدونستم که برای چیدن اتاق اومده و نخواسته من ناراحت بمونم ! +خانوم خانوما نمیخواد به شوهرش چایی بده ؟ خنده‌ای کردم و گفتم: _خب میگفتی زهره برات بریزه .. +نه دیگه اولا خودش با آقا سبحانش درگیره ، دوما چایی از دست خانوم آدم فرق می‌کنه ! یعنی همیشه با این زبونش دل آدم ُ میبرد روسریمُ از اتاق برداشتم و به سمت سالن رفتم ، سبحان جلوم بلند شد و گفت : +سلام زنداداش ، خوبی ؟ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part517 <زهرا > از صبح با زهره درگیر تمیز کردن اتاق بود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم _ممنون خوبم ، عجیبه شماها اومدین دوباره سرجاش نشست و گفت : +دیگه محمد کمک کرد بتونیم بیایم لبخندی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم که چایی بیارم ، زهره میخواست بیاد که اشاره کردم همونجا بمونه .. همشون زیادی رو من حساس بودن ، دیگه در حد یه چایی ریختن می‌تونستم کار کنم ! با سینی به سمت سالن رفتم که اونا مشغول نگاه کرده به وسایلا بودن .. چاییُ روی میز وسط گذاشتم و بعد گفتم : _ برای کمک کردن اومدید دیگه ؟ مهدی دستی به روی کمد کشید و گفت : +دستور خودت بودا .. بچه ها خندیدن و چیزی نگفتن و هر کدوم چایی به دست گرفتن ! مهدی کمی از سایت و کاراشون گفت ، اینکه چقدر کار داره و فقط به خاطر من اومده .. از اینکه سعی میکرد ناراحتم نکنه و به خواسته هام عمل کنه خوشحال بودم :) بعد از صحبت هامون مهدی یهو بلند شد و به سبحان اشاره کرد ، با کمک هم کمد و تخت هارو به سمت اتاق بردن .. پشت سرشون راه افتادم و گفتم کجا بزارن! زهره هم برگشت آشپزخونه چون هنوز ناهار نداشتیم و باید فکری میکرد ‌‌.. بعد گذاشتن وسایل های سنگین سبحان رفت که به زهره کمک کنه و مهدی آروم کنار من نشست .. لباساشونُ روی زمین گذاشته بودم که مهدی دستش سمت پیرهن کوچیک دخترونه رفت روی پاش گذاشت و کت پسرونه هم برداشت .. عمیق بهشون نگاه میکرد و نمیدونستم به چه چیزی فکر می‌کنه.. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________