اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part514 نگاهی به سایت کردم و دوباره نگاهم ُ به برگهها
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part515
انگار میدونست و اومده بود که بهم بگه ،
لبخندی زدم و گفتم :
_دلیلشو بگو ..
سرش ُ پایین انداختُ خندید و بعد ادامه داد:
+آره .. برای همین اومدم پیشت
+راستش یادته که ، تو عملیات قبلی قیافه
تورو دیده بودن و تونسته بودن بهت برسن
روی حرفاش بیشتر متمرکز شدم تا ادامه بده..
مکثی کرد و گفت :
+قرار بود همه باهم بریم اما به خاطر همین
اتفاق تو باید زودتر بری و اطلاعات ُ برسونی
و بعدش به مرکزی که هستن نزدیک بشی !
با این حرفش سرمُ بالا آوردم و نگاهش کردم
منظورش واضح بود ، چون قیافه منُ دیده
بودن این من بودم که باید رفت و آمد
همشونُ زیر نظر میگرفتم که مبادا از بقیه
بچه ها شناسایی بشه ..
میخواستم چیزی بگم که گفت :
+میدونم خطرناکه ، میدونم داری پدر میشی
+ولی چاره ای نداریم مجبوریم ..
مخالفی نبود چون راست میگفت ، من یه نفر
بودم و اگر چیزی میشد بهتر بود تا گروه
آسیب ببینه !
_باشه ، کی باید برم ؟
نگاهی کرد و لبخندی از روی رضایتش زد ،
من آدمی نبودم که حرفش ُ رد کنم اما ایندفعه
انگار خوشحال تر شده بود و گفت :
+پس فردا ، فردا هم یه کار میکنم که بری
خونه پیش زهرا ..
سری تکون دادم که بلند شد و رفت !
احساس میکردم این مأموریتی که قرار بود
بریم فرق میکنه ..
چشمام بستم و سعی کردم چند دقیقهای
بهشون استراحت بدم !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part515 انگار میدونست و اومده بود که بهم بگه ، لبخندی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part516
چشمام بسته بود ولی تمام ذهنم درگیر زهرا بود !
درگیر اینکه ذوق چیدن اتاق بچه هارو داشت
ولی من باید میرفتم ، چندبار تاکید کرده بود
که باهم باید بچینیم ..
میدونستم ، میدونستم چقدر برای مادر
شدنش ذوق داره !
حال و هوای خودم از اون کمتر نبود ، بلاخره
منم قرار بود برای اولین بار پدر بشم :)
چشمام ُ باز کردم و از صندلی بلند شدم ،
سبحان هنوز خواب بود که نزدیکش رفتم و
آروم تکونش دادم ..
چشماشُ با حالتی که مشخص بود به زور بود
باز کرد و گفت :
+هوم ، چیشده ؟
_تو الان سر شیفتی یا خواب ؟
+هردوش
خواستم بگم اذیتش کنم بلکه خوابش بپره ،
نگاهم ُ ازش گرفتم و به پشت سرم نگاه کردم
و با حالت ترس گفتم:
+وای .. آقای احمدی
تا اینو گفتم به شدت بلند شد که نزدیک بود
بیوفته ، بلند زدم زیر خنده که با موهای
پریشون پشت سر من ُ نگاه کرد و فهمید
خبری نیست !
دستش ُ روی پیشونیش گذاشت و گفت :
+حالا ببین چیکارت میکنم ..
خندم بند نمیومد چون از شدت استرس قرمز
شده بود یهو از حالت خواب پریده بود ..
_بیدارت کردم که حالا جای من وایسی تا
من برم بخوابم ..
بدجور نگاهم کرد و گفت :
+میرم به محمد میگما
به سمت استراحتگاه سایت راه افتادم و
طوری که بشنوه گفتم :
_باشه داداش میبینیم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
_
سلام به تو از این دورها ؛
یا ابانا ، یا قاهرالعدو ، یا مرتضی علی ء.
#مولا
پندار ما این است
که ما ماندهایم
و شهدا رفتهاند ،
اما حقیقت آن است
که زمان ما را با خود
برده است و شهدا ماندهاند .
|شهیدآوینی|
#شهیدانه
وسرانجام کسےخواهدآمد
وبامھربانۍهایشبہتو
نشانخواهدداد؛
کہتوقبلازدیدناو
اصلازندگےنکردهای :)
#الّلهُــمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَــــالْفَــرَج
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part516 چشمام بسته بود ولی تمام ذهنم درگیر زهرا بود ! د
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part517
<زهرا >
از صبح با زهره درگیر تمیز کردن اتاق بودم ،
کامل گردگیری کردیم که کمکم بچینیم ..
نزدیک ناهار بود که زهره به سمت آشپزخونه
رفت تا غذا درست کنه !
فرش اتاق ُ آروم کشیدم وسط و با بسمالله ای
انداختمش ، کاش مهدی هم بود ..
شاید به بهونه تخت و کمد میومد اما همه
چیز احتمال بود !
بعد از انداختن فرش بلند شدم که برم بقیه
وسایلا رو از گوشه خونه بیارم ..
همین که دستمُ روی پلاستیک ها گذاشتم
صدای زنگ خونه بلند شد ، احساس میکردم
مامان باشه و برای همین در خونه رو باز کردم
و بعد با دوتا پلاستیک سمت اتاق رفتم ..
وسایلا رو آروم از پلاستیک بیرون کشیدم
و گوشه اتاق میذاشتم ، چون باید تو کمد
و ویترین هاشون چیده میشد !
بعد از خالی کردن وسایل اون دو پلاستیک
آروم بلند شدم و برگشتم که هیکل مهدی
توی چهارچوب در نمایان شده بود و از وقتی
که من تو اتاق بودم پشت سرم بود ..
لبخند بزرگی روی لبم نشست ، میدونستم
که برای چیدن اتاق اومده و نخواسته من
ناراحت بمونم !
+خانوم خانوما نمیخواد به شوهرش چایی بده ؟
خندهای کردم و گفتم:
_خب میگفتی زهره برات بریزه ..
+نه دیگه اولا خودش با آقا سبحانش درگیره ،
دوما چایی از دست خانوم آدم فرق میکنه !
یعنی همیشه با این زبونش دل آدم ُ میبرد
روسریمُ از اتاق برداشتم و به سمت سالن
رفتم ، سبحان جلوم بلند شد و گفت :
+سلام زنداداش ، خوبی ؟
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part517 <زهرا > از صبح با زهره درگیر تمیز کردن اتاق بود
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part518
_ممنون خوبم ، عجیبه شماها اومدین
دوباره سرجاش نشست و گفت :
+دیگه محمد کمک کرد بتونیم بیایم
لبخندی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم که
چایی بیارم ، زهره میخواست بیاد که اشاره
کردم همونجا بمونه ..
همشون زیادی رو من حساس بودن ، دیگه
در حد یه چایی ریختن میتونستم کار کنم !
با سینی به سمت سالن رفتم که اونا مشغول
نگاه کرده به وسایلا بودن ..
چاییُ روی میز وسط گذاشتم و بعد گفتم :
_ برای کمک کردن اومدید دیگه ؟
مهدی دستی به روی کمد کشید و گفت :
+دستور خودت بودا ..
بچه ها خندیدن و چیزی نگفتن و هر کدوم
چایی به دست گرفتن !
مهدی کمی از سایت و کاراشون گفت ، اینکه
چقدر کار داره و فقط به خاطر من اومده ..
از اینکه سعی میکرد ناراحتم نکنه و به
خواسته هام عمل کنه خوشحال بودم :)
بعد از صحبت هامون مهدی یهو بلند شد و به
سبحان اشاره کرد ، با کمک هم کمد و تخت
هارو به سمت اتاق بردن ..
پشت سرشون راه افتادم و گفتم کجا بزارن!
زهره هم برگشت آشپزخونه چون هنوز ناهار
نداشتیم و باید فکری میکرد ..
بعد گذاشتن وسایل های سنگین سبحان رفت
که به زهره کمک کنه و مهدی آروم کنار من
نشست ..
لباساشونُ روی زمین گذاشته بودم که مهدی
دستش سمت پیرهن کوچیک دخترونه رفت
روی پاش گذاشت و کت پسرونه هم برداشت ..
عمیق بهشون نگاه میکرد و نمیدونستم
به چه چیزی فکر میکنه..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________