اَمـانــہ .
خبرتهستكیکگوشهدنیای ِشما ، بهدلیحسرتِدیدار ِحرمماندههنوز ❤️🩹 ؟ #امامحسین
شدهباعڪسکسۍحـرفدلترابزنۍ؟
ودلترابـھهمینشیوهتسلابدهۍ..!>
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part520 شوکه شدم ، دقیقا روزایی که بهش بیشتر نیاز داشتم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part521
نگاهی به مهدی کردم که چشماشُ به معنای
آره باز و بسته کرد و من رو به زهره گفتم :
_خبخاله ، اتاق مانلی و ماهان چطوره؟
با گفتن یهویی اسمها دوتاشون تعجب خاصی
کردن و بعد خندیدن ..
+خیلی نازه اسماشون :)
لبخندی زدم و خودمم به اتاق نگاه کردم ..
دوست داشتم هرچه زودتر صدای گریه و
خنده هاشون تو اینجا بیاد !
••••
زهره و سبحان بعد از خوردن ناهار تصمیم
گرفتن برن خونه خودشون ، چون سبحان
شب باید برمیگشت سایت ..
بعد از بدرقه کردن زهره اینا برگشتم توی
خونه و روی صندلی گهوارهای نشستم !
مهدی روی مبل نشست و به من نگاه کرد ..
حرف های توی چشماش رو میتونستم بخونم
اما میخواستم خودش بهم بگه !
توی نگاهش یه حس نگرانی یا دلهره بود ..
میدونستم که همش به خاطر منه !
نمیخواستم به خاطر من نتونه حواسش
جمع باشه و کارش ُ درست انجام نده ..
_مهدی.. ؟
از اون حجم فکری که میشد از چشماش
فهمید به خودش اومد و گفت :
+جانم
_چرا نگرانی ؟
خندید و سرشُ پایین انداخت و بعد گفت :
+از کجا فهمیدی ؟
_از چشمات .. از اون حالتش ..
مکثی کرد و لحظهای به من خیره شد !
+نگرانیم تو و بچههایی !
+باید وقتی میرم بری خونه مامانت اینا ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part521 نگاهی به مهدی کردم که چشماشُ به معنای آره باز و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part522
این مدت بیشتر از قبل به خونه مامان رفت و
آمد داشتم و اینطوری که مهدی میگفت
منظورش این بود که برم خونه مامان اینا
بمونم تا وقتی که برمیگرده..
_اما من میتونم خونه خودمون هم بمونم !
+ماههای آخره ، اگه دردت بگیره من نیستم
و کسی نیست ببرت دکتر !
+به خاطر منم شده میری و خونه مامانت میمونی
این دفعه جدی تأکید میکرد نه پیشنهاد !
_باشه ، اما نگران من نباش وگرنه نمیتونی
درست کاراتو انجام بدی ..
سری تکون داد و چیزی نگفت !
برای اینکه حال دوتامون عوض بشه گفتم :
_شام بریم بیرون ؟
لبخندی زد و گفت :
+حتما ..
بلند شد و رفت به سمت اتاق که آماده بشه !
همیشه وقتی میگفتم بریم بیرون سریع
قبول میکرد ، براش فرق نمیکرد خسته
باشه یا سرحال ، سعی میکرد به حرفای من
اهمیت بده :)
<فاطمه >
امتحان دیروزُ خراب کرده بودم و اعصابم
خراب بود ، گوشیم زنگ میخورد اما بدون
نگاه کردن فقط رد تماس میزدم ..
خیلی خوندم اما به خاطر یه حواس پرتی
کوچیک نمره خوبی نمیتونستم بگیرم !
از ابتدایی اینطور بودم ، اگه نمرم خوب
نمیشد یا چیزی رو خراب میکردم
گریم میگیرفت !
صدای در اتاقم اومد که مامان بود و گفت :
+فاطمه داوود میگه چرا گوشیتُ جواب
نمیدی ، نگرانت شده ..
چیزی نگفتم که در ُ باز کرد و وارد اتاق شد!
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part522 این مدت بیشتر از قبل به خونه مامان رفت و آمد د
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part523
صورت اشکمیُ دید و گفت :
+دیوونه شدی دختر ، حالا یه بار نمرت خوب
نشده این کارا چیه ؟ پس فردا میخوای بری
خونه شوهر دیر بیاد گریه میکنی ؟
با جمله آخرش خنده کوچکی کردم و
اشکامُ پاک کردم و گفتم :
_مامان میدونی که من اینطوریم ، دست
خودم نیست !
+میدونم ولی باید ترکش کنی ، بلند شو
صورتتو بشور یه زنگ به داوود بزن منتظرته
باشه ای زیر لب گفتم که مامان از اتاق بیرون
رفت ، به سمت سرویس رفتم وآبی به دست
و صورتم زدم !
شماره داوود ُ گرفتم که با بوق دوم جواب داد :
+معلومه کجایی فاطمه ؟
از صداش معلوم بود عصبانی شده و داره
خودشو کنترل میکنه !
_سلام .. ببخشید نتونستم جواب بدم ..
با حالت طلبکارانهای گفت :
+علیک سلام !
_خوبی ؟
+نخیر وقتی جواب نمیدی اصلا خوب نیستم!
دوباره یاد امتحان افتادم و بغضم گرفت
سعی کردم گریه نکنم اما با صدایی که
مشخص بود بغض داره گفتم :
_داوود امتحانمُ خراب کردم ..
مکثی کرد و گفت :
+به خاطر این بغض کردی جواب نمیدی ؟
_آره ..
پشت تلفن بلند زد زیر قهقهه که صداش
توی گوشم پیچید ؛
_الان حقته تلفن ُ قطع کنم !
با همون صداش که درحال خنده بود گفت :
+نه نه ببخشید ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part523 صورت اشکمیُ دید و گفت : +دیوونه شدی دختر ، حالا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part524
باز هم به خندیدنش ادامه میداد و من
منتظر بودم تا من ُ کامل مسخره کنه بعد
به حرفش ادامه بده ..
اما همینکه باهاش حرف میزدم حالم بهتر میشد
+به خاطر یه امتحان گریه نمیکنن ، منم
خوشم نمیاد زنم گریه کنه !
از لفظ زنم خندم گرفت و گفتم :
_چشم آقا.. کجایی الان ؟
+سرکار ، گفتم یه زنگ بزنم حالتو بپرسم !
_کی میتونی بیایی؟
+معلوم نیست ، شاید برم مأموریت..
این روزا خیلی شلوغ بودن ، رسول هم چند
شبی میشد که خونه نیومده بود !
خواستم چیزی بگم که گفت :
+من باید برم کاری نداری خانوم ؟
_مواظب خودت باش داوود ..
+چشم توهم همینطور ، خداحافظ..
همین چند دقیقهای که باهاش حرف زدم
حال و هوام عوض شد و تصمیم گرفتم
دیگه به امتحان فکر نکن و برای بعدی
جبرانش کنم ..
بابا خونه نبود و مامان تنها پایین بود ،
تصمیم گرفتم برم پیشش و ببینم چیکار میکنه!
وارد سالن که شدم ، عینک مطالعه زده بود
و کتابی به دستش گرفته بود !
همیشه وقتایی که حوصلش سر میرفت
کتاب و شعر میخوند ..
کنارش نشستم و گفتم :
_چی میخونی مامان ؟
اشاره ای به کتاب کرد و گفت :
+کتاب دیگه ..
_منظورم اینه موضوعش چیه ؟
کتابُ روی میز گذاشت و به من نگاه کرد ..
+موضوع کتاب مهم نیست ، داوود چی گفت ؟
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________