eitaa logo
اَمـانــہ .
517 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part520 شوکه شدم ، دقیقا روزایی که بهش بیشتر نیاز داشتم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به مهدی کردم که چشماشُ به معنای آره باز و بسته کرد و من رو به زهره گفتم : _خب‌خاله‌ ، اتاق مانلی و ماهان چطوره؟ با گفتن یهویی اسم‌ها دوتاشون تعجب خاصی کردن و بعد خندیدن .. +خیلی نازه اسماشون :) لبخندی زدم و خودمم به اتاق نگاه کردم .. دوست داشتم هرچه زودتر صدای گریه و خنده هاشون تو اینجا بیاد ! •••• زهره و سبحان بعد از خوردن ناهار تصمیم گرفتن برن خونه خودشون ، چون سبحان شب باید برمیگشت سایت .. بعد از بدرقه کردن زهره اینا برگشتم توی خونه و روی صندلی گهواره‌ای نشستم ! مهدی روی مبل نشست و به من نگاه کرد .. حرف های توی چشماش رو می‌تونستم بخونم اما میخواستم خودش بهم بگه ! توی نگاهش یه حس نگرانی یا دلهره بود .. میدونستم که همش به خاطر منه ! نمی‌خواستم به خاطر من نتونه حواسش جمع باشه و کارش ُ درست انجام نده .. _مهدی.. ؟ از اون حجم فکری که میشد از چشماش فهمید به خودش اومد و گفت : +جانم _چرا نگرانی ؟ خندید و سرشُ پایین انداخت و بعد گفت : +از کجا فهمیدی ؟ _از چشمات .. از اون حالتش .. مکثی کرد و لحظه‌ای به من خیره شد ! +نگرانیم تو و بچه‌هایی ! +باید وقتی میرم بری خونه مامانت اینا .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part521 نگاهی به مهدی کردم که چشماشُ به معنای آره باز و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم این مدت بیشتر از قبل به خونه مامان رفت و آمد داشتم و اینطوری که مهدی می‌گفت منظورش این بود که برم خونه مامان اینا بمونم تا وقتی که برمیگرده.. _اما من میتونم خونه خودمون هم بمونم ! +ماه‌های آخره ، اگه دردت بگیره من نیستم و کسی نیست ببرت دکتر ! +به خاطر منم شده میری و خونه مامانت میمونی این دفعه جدی تأکید میکرد نه پیشنهاد ! _باشه ، اما نگران من نباش وگرنه نمیتونی درست کاراتو انجام بدی .. سری تکون داد و چیزی نگفت ! برای اینکه حال دوتامون عوض بشه گفتم : _شام بریم بیرون ؟ لبخندی زد و گفت : +حتما .. بلند شد و رفت به سمت اتاق که آماده بشه ! همیشه وقتی میگفتم بریم بیرون سریع قبول میکرد ، براش فرق نمی‌کرد خسته باشه یا سرحال ، سعی میکرد به حرفای من اهمیت بده :) <فاطمه > امتحان دیروزُ خراب کرده بودم و اعصابم خراب بود ، گوشیم زنگ می‌خورد اما بدون نگاه کردن فقط رد تماس میزدم .. خیلی خوندم اما به خاطر یه حواس پرتی کوچیک نمره خوبی نمی‌تونستم بگیرم ! از ابتدایی اینطور بودم ، اگه نمرم خوب نمیشد یا چیزی رو خراب میکردم گریم میگیرفت ! صدای در اتاقم اومد که مامان بود و گفت : +فاطمه داوود میگه چرا گوشیتُ جواب نمیدی ، نگرانت شده .. چیزی نگفتم که در ُ باز کرد و وارد اتاق شد! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part522 این مدت بیشتر از قبل به خونه مامان رفت و آمد د
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم صورت اشکمیُ دید و گفت : +دیوونه شدی دختر ، حالا یه بار نمرت خوب نشده این کارا چیه ؟ پس فردا میخوای بری خونه شوهر دیر بیاد گریه می‌کنی ؟ با جمله آخرش خنده کوچکی کردم و اشکامُ پاک کردم و گفتم : _مامان میدونی که من اینطوریم ، دست خودم نیست ! +می‌دونم ولی باید ترکش کنی ، بلند شو صورتتو بشور یه زنگ به داوود بزن منتظرته باشه ای زیر لب گفتم که مامان از اتاق بیرون رفت ، به سمت سرویس رفتم وآبی به دست و صورتم زدم ! شماره داوود ُ گرفتم که با بوق دوم جواب داد : +معلومه کجایی فاطمه ؟ از صداش معلوم بود عصبانی شده و داره خودشو کنترل میکنه ! _سلام .. ببخشید نتونستم جواب بدم .. با حالت طلبکارانه‌ای گفت : +علیک سلام ! _خوبی ؟ +نخیر وقتی جواب نمیدی اصلا خوب نیستم! دوباره یاد امتحان افتادم و بغضم گرفت سعی کردم گریه نکنم اما با صدایی که مشخص بود بغض داره گفتم : _داوود امتحانمُ خراب کردم .. مکثی کرد و گفت : +به خاطر این بغض کردی جواب نمیدی ؟ _آره .. پشت تلفن بلند زد زیر قهقهه که صداش توی گوشم پیچید ؛ _الان حقته تلفن ُ قطع کنم ! با همون صداش که درحال خنده بود گفت : +نه نه ببخشید .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part523 صورت اشکمیُ دید و گفت : +دیوونه شدی دختر ، حالا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم باز هم به خندیدنش ادامه میداد و من منتظر بودم تا من ُ کامل مسخره کنه بعد به حرفش ادامه بده .. اما همینکه باهاش حرف میزدم حالم بهتر میشد +به خاطر یه امتحان گریه نمیکنن ، منم خوشم نمیاد زنم گریه کنه ! از لفظ زنم خندم گرفت و گفتم : _چشم آقا.. کجایی الان ؟ +سرکار ، گفتم یه زنگ بزنم حالتو بپرسم ! _کی میتونی بیایی؟ +معلوم نیست ، شاید برم مأموریت.. این روزا خیلی شلوغ بودن ، رسول هم چند شبی میشد که خونه نیومده بود ! خواستم چیزی بگم که گفت : +من باید برم کاری نداری خانوم ؟ _مواظب خودت باش داوود .. +چشم توهم همینطور ، خداحافظ.. همین چند دقیقه‌ای که باهاش حرف زدم حال و هوام عوض شد و تصمیم گرفتم دیگه به امتحان فکر نکن و برای بعدی جبرانش کنم .. بابا خونه نبود و مامان تنها پایین بود ، تصمیم گرفتم برم پیشش و ببینم چیکار می‌کنه! وارد سالن که شدم ، عینک مطالعه زده بود و کتابی به دستش گرفته بود ! همیشه وقتایی که حوصلش سر می‌رفت کتاب و شعر میخوند .. کنارش نشستم و گفتم : _چی میخونی مامان ؟ اشاره ای به کتاب کرد و گفت : +کتاب دیگه .. _منظورم اینه موضوعش چیه ؟ کتابُ روی میز گذاشت و به من نگاه کرد .. +موضوع کتاب مهم نیست ، داوود چی گفت ؟ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
خدمتتون :) 🤍
-
ما ، در خیالمان حتی ؛ زیر ِباران ، در ' بین‌الحرمینت ' قدم زده‌ایم .. :)
؛ جانم بہ ؏ـلےﷺ ، ڪہ لشڪرے از دشمن با دیدن ِهیبتش مسلمان مےشد 🔥 . ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌