#پیامشما
ميگم شما كانال vip داريد ؟
.
خیر ، این رمان در حال تایپِ و همینجا
پارتگذاری میشه و هیچ کانال دیگری حق نشر
این رمان رو نداره چون پیگرد قانونی داره ، انشاءالله برای رمان بعدی vip و تعرفه داریم 🤍
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part536 <مهدی > سه روز بود که توی ماشین حواسم به عمارتی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part537
خودم ُ سریع به خونه بچهها رسوندم ،
وارد که شدم مشخص بود جلسه رو شروع
کردن و من یکم دیر رسیدم !
آروم کنار سبحان نشستم و گفتم :
_چیا گفتین؟
+هیچی دارن تقسیم بندی میکنن برای عملیات
سری تکون دادم و چیزی نگفتم ..
محمد و مسئول بچههای سیستان کل
موضوع رو دوباره توضیح دادم و قرار شد
فردا بعد از نماز صبح عملیات شروع بشه !
این چند روز که توی ماشین بودم کمرم
خسته شده بود و برای همین بعد جلسه
رفتم توی اتاق و دراز شدم ..
چشمام ُ بستم ، اولین تصویری که جلوم
اومد قیافه زهرا بود !
همون لحظهای که باهاش خداحافظی کردم ..
همون لحظهای که تو چشماش بغض بود ولی
اجازه نمیداد اشکی ریخته بشه !
دوباره چشمام ُ باز کردم ، این روزا خواب
از من فراری بود اما من بهش نیاز داشتم ..
میدونستم بقیه بچهها کمکم اینجا میان برای
استراحت و خوابیدن ، رو به دیوار شدم و
چشمام بستم و سعی کردم خوابم ببره ..
خوابی که حداقل بتونه من ُ سرپا نگه داره!
<صبح ، به وقت نماز >
بعد از نماز جماعتی که با بچهها خوندیم ،
رفتیم برای آماده شدن . .
قرار بود من و محمد باهم باشیم ، سبحان
و داوود هم سمت دیگه !
اس*ل*ح*ه رو تو دستم گرفتم و به سمت
داوود رفتم ، نگاهی بهش کردم و گفتم :
_داوود یه چیزی میخوام ازت ..
+چیشده؟
کمی مکث کردم ، از گفتن حرفمم میدونستم
شاید ناراحت بشه اما حقیقت بود !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part537 خودم ُ سریع به خونه بچهها رسوندم ، وارد که شدم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part538
_داوود ..از تو این مأموریت هیچی معلوم نیست !
تعجب وارانه نگاهم کرد و گفت :
+منظورت چیه ؟
_اگه .. اگه من برنگشتم مواظب زهرا باش ،
میدونی که الان وضعیت سختی داره ..
بعد از اونم مواظب بچههام باش !
+ چرت نگو ، مغزت جابهجا شده؟
نفسی کشیدم و گفتم :
_دارم جدی میگم ..
خواستم چیزی بگم که محمد به سمتون اومد
اونم مثل من چهرش کمی غمناک بود ، دلیلش
هم مطمئن بودم خانوادس !
ما از مرگ هیچ ترسی نداشتیم اما وقتی
به وضعیت زن و زندگیمون فکر میکردیم
برای بعد اونا نگران میشدیم..
وگرنه چه سعادتی بالاتر از شهادت ؟ :)
محمد دستشُ روی شونه داوود گذاشت و
برگهای به دستش داد ، کمی تو گفتن
حرفش تعلل کرد و بعد گفت :
+این نامه رو زمانی به دست نگین برسون
که من نبودم ، مواظب خودت باش !
با گفتن حرف محمد جا خوردیم ، بدون اینکه
صبر کنه تا داوود چیزی بگه رفت ..
اما داوود سریع صداش کرد و بعد خودشُ
بهش رسوند ، بغلش کرد !
بغلش کرد و هیچ حرفی نزد ..
دلم برای سبحان تنگ شد ، نگاهی تو جمع
بچهها کردم که دیدم مشغول بستن بند کفششه !
نزدیکش شدم و از بالا نگاهش کردم ..
همیشه انرژی خاصی تو چشماش بود ،
سرش ُ بالا آورد و به من نگاه کرد !
بلند شد و روبه روم وایساد ، لبخندی زد ..
نخواستم چیزی بگم و فقط بغلش کردم ..
این مأموریت برام حس عجیبی داشت !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________