eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part536 <مهدی > سه روز بود که توی ماشین حواسم به عمارتی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خودم ُ سریع به خونه بچه‌ها رسوندم ، وارد که شدم مشخص بود جلسه رو شروع کردن و من یکم دیر رسیدم ! آروم کنار سبحان نشستم و گفتم : _چیا گفتین؟ +هیچی دارن تقسیم بندی میکنن برای عملیات سری تکون دادم و چیزی نگفتم .. محمد و مسئول بچه‌های سیستان کل موضوع رو دوباره توضیح دادم و قرار شد فردا بعد از نماز صبح عملیات شروع بشه ! این چند روز که توی ماشین بودم کمرم خسته شده بود و برای همین بعد جلسه رفتم توی اتاق و دراز شدم .. چشمام ُ بستم ، اولین تصویری که جلوم اومد قیافه زهرا بود ! همون لحظه‌ای که باهاش خداحافظی کردم .. همون لحظه‌ای که تو چشماش بغض بود ولی اجازه نمیداد اشکی ریخته بشه ! دوباره چشمام ُ باز کردم ، این روزا خواب از من فراری بود اما من بهش نیاز داشتم .. میدونستم بقیه بچه‌ها کم‌کم اینجا میان برای استراحت و خوابیدن ، رو به دیوار شدم و چشمام بستم و سعی کردم خوابم ببره .. خوابی که حداقل بتونه من ُ سرپا نگه داره! <صبح ، به وقت نماز > بعد از نماز جماعتی که با بچه‌ها خوندیم ،‌ رفتیم برای آماده شدن . . قرار بود من و محمد باهم باشیم ، سبحان و داوود هم سمت دیگه ! اس*ل*ح*ه رو تو دستم گرفتم و به سمت داوود رفتم ، نگاهی بهش کردم و گفتم : _داوود یه چیزی می‌خوام ازت .. +چیشده؟ کمی مکث کردم ، از گفتن حرفمم میدونستم شاید ناراحت بشه اما حقیقت بود ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part537 خودم ُ سریع به خونه بچه‌ها رسوندم ، وارد که شدم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم _داوود ..از تو این مأموریت هیچی معلوم نیست ! تعجب وارانه نگاهم کرد و گفت : +منظورت چیه ؟ _اگه .. اگه من برنگشتم مواظب زهرا باش ، میدونی که الان وضعیت سختی داره .. بعد از اونم مواظب بچه‌هام باش ! + چرت نگو ، مغزت جابه‌جا شده؟ نفسی کشیدم و گفتم : _دارم جدی میگم .. خواستم چیزی بگم که محمد به سمتون اومد اونم مثل من چهرش کمی غمناک بود ، دلیلش هم مطمئن بودم خانوادس ! ما از مرگ هیچ ترسی نداشتیم اما وقتی به وضعیت زن و زندگیمون فکر میکردیم برای بعد اونا نگران می‌شدیم.. وگرنه چه سعادتی بالاتر از شهادت ؟ :) محمد دستشُ روی شونه داوود گذاشت و برگه‌ای به دستش داد ، کمی تو گفتن حرفش تعلل کرد و بعد گفت : +این نامه رو زمانی به دست نگین برسون که من نبودم ، مواظب خودت باش ! با گفتن حرف محمد جا خوردیم ، بدون اینکه صبر کنه تا داوود چیزی بگه رفت .. اما داوود سریع صداش کرد و بعد خودشُ بهش رسوند ، بغلش کرد ! بغلش کرد و هیچ حرفی نزد .. دلم برای سبحان تنگ شد ، نگاهی تو جمع بچه‌ها کردم که دیدم مشغول بستن بند کفششه ! نزدیکش شدم و از بالا نگاهش کردم .. همیشه انرژی خاصی تو چشماش بود ، سرش ُ بالا آورد و به من نگاه کرد ! بلند شد و روبه روم وایساد ، لبخندی زد .. نخواستم چیزی بگم و فقط بغلش کردم .. این مأموریت برام حس عجیبی داشت ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
_
°•و خداوند او را از جایی که گمان نمی برد، روزی می دهد؛ و یقینا کسی که بر خـدا توکل کند، او برایـش کافـی اسـت!🫂» •⟨ سوره طــلاق ، آیــۀ ³ ⟩•
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحنه‌هایی از شلیک موشک‌های ارتش ایران به سمت ناوهای آمریکایی پس از نزدیک شدن به تنگه هرمز🦦
خـدا ابـر قـدرتـه ، سـلاح مـا وحـدته👊🏻🇮🇷
مـا هـمه در خـروشـیم ، وطـن نمـی‌فروشـیم🕶
داداشـم بـر و بـچ هـوافضـای سـپاه💀🕶
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا