2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحنههایی از شلیک موشکهای ارتش ایران
به سمت ناوهای آمریکایی پس از نزدیک شدن
به تنگه هرمز🦦
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part538 _داوود ..از تو این مأموریت هیچی معلوم نیست ! تع
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part539
سبحان محکم تر بغلم کرد ، بحثش از
بقیه برام جدا بود . .
همیشه عزیز بود و بهترین رفیقی که توی
زندگیم داشتم خودش بود !
از بغلش بیرون اومدم و بعد گفتم :
_مواظب خودت باش..
خندید و گفت :
+توهم همینطور ، قهرمان بازی درنیاریا
با گفتن حرفش خندم گرفت و چیزی نگفتم !
با محمد سوار ماشین شدیم و وقتی همه تیم
آماده بودن راه افتادیم ..
حواسم به چهره داوود بود ، قبل از حرفای
من و محمد حالش خوب بود اما بعد از اون
بهم ریخته بود !
به پشت در عمارت رسیدیم ، فضا غرق
سکوت بود و میدونستم این وضعیت
فقط تا چند دقیقه دیگه پایداره !
سر جاهایی که مشخص شده بود قرار گرفتیم ..
سبحان از دیوار بالا رفت تا در ُ باز کنه !
به محض پایین پریدن سبحان صدایی تو
فضا پیچید و تیراندازی شروع شد ..
گوشه کنار دیوارها پناه گرفتیم ، عمارت فقط
تو چند ثانیه بهم ریخت و صدایی جز دادهای
بلند و تیراندازی نمیومد !
چیزی که خیالمون ُ راحت میکرد دور بودن
عمارت از محل زندگی بقیه بود که اتفاقی
برای مردم نمیافتاد و ما با خیال راحت
میتونستیم کارمون ُ انجام بدیم ..
محمد اشاره ای به من کرد و وارد عمارت شدیم !
هر قدم که برمیداشتم تیری از کنار بدنم
رد میشد ، از اون تعدادی که فکر میکردیم
آدماش بیشتر بودن ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part539 سبحان محکم تر بغلم کرد ، بحثش از بقیه برام جدا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part540
من و محمد انتخاب شده بودیم که به اتاق
رئیس اصلی بریم و اطلاعاتی که میخوایم
رو بیاریم ، همچنین دستگیرش کنیم!
بچه ها تا حد توان پوشش میدادن اما
خیلیاشون زخمی شدن ..
وارد که شدیم ، داخل عمارت زیبایی منحصر به
فردی داشت که آدم غرقش میشد !
یه معماری خاص اما حیف که دست آدمای
درستی نیوفتاده بود ..
از پلهها بالا میرفتیم و آدم بود که جلومون
ظاهر میشد و ما چارهای جز شـ*لیک نداشتیم..
به اتاق رئیس اصلی که رسیدیم محمد
اول نگاهی به من کرد و بعد همزمان وارد شدیم !
سرش تو گاوصندوق بود و مشغول جمع کردن
پول و دلـ*ار بود که با ورود ما کمیمکثی کرد
برگشت و با دیدن ما حالت چهرش عوض شد ..
مشخص بود ترسیده ، محمد نیشخندی زد و گفت :
+دیدی بهم رسیدیم جناب ِ کابوس !
لقبش کابوس بود و بیشتر افرادش به همین
اسم صداش میزدن!
×منتظرت بودم ..
کیفی که پرش از پول بود روی زمین انداخت!
صدای تـ*یر اندازی لحظهای قطع نمیشد ..
کابوس بدون اینکه دست به چیزی بزنه
صاف وایساد و گفت :
×بهنفعت نبود که وارد اتاق من بشی !
منظور حرفش ُ نفهمیدم اما تهدیدش کردم
که از جاش تکون نخوره وگرنه میزنم ..
تکون نخورد و با چشمایی که ازش بوی
خون میومد نگاهم کرد ،نمیدونم چیشد
که دستش به پشت گاوصندوق رفت و انگار
چیزیُ فشار داد ،که با همون حرکت
تنها چیزی که فهمیدم منفـ*جر شدن اتاق و
سیاهی چشمای من بود !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
_
-بغض هایی هست
نفس را بند می آورد ..
گشودنشان کار یک نفر است
امام رضا جان
طُ به دادم می رسی ؟((: 🫀
#امامرضا
اَمـانــہ .
-
دل من گم شد اگر پیدا شد بسپارید امانات رضا
و اگر از تپش افتاد دلم ،ببریدش به ملاقات رضا:)
#امامرضا