eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part538 _داوود ..از تو این مأموریت هیچی معلوم نیست ! تع
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سبحان محکم تر بغلم کرد ، بحثش از بقیه برام جدا بود . . همیشه عزیز بود و بهترین رفیقی که توی زندگیم داشتم خودش بود ! از بغلش بیرون اومدم و بعد گفتم : _مواظب خودت باش.. خندید و گفت : +توهم همینطور ، قهرمان بازی درنیاریا با گفتن حرفش خندم گرفت و چیزی نگفتم ! با محمد سوار ماشین شدیم و وقتی همه تیم آماده بودن راه افتادیم .. حواسم به چهره داوود بود ، قبل از حرفای من و محمد حالش خوب بود اما بعد از اون بهم ریخته بود ! به پشت در عمارت رسیدیم ، فضا غرق سکوت بود و میدونستم این وضعیت فقط تا چند دقیقه دیگه پایداره ! سر جاهایی که مشخص شده بود قرار گرفتیم .. سبحان از دیوار بالا رفت تا در ُ باز کنه ! به محض پایین پریدن سبحان صدایی تو فضا پیچید و تیراندازی شروع شد .. گوشه کنار دیوار‌ها پناه گرفتیم ، عمارت فقط تو چند ثانیه بهم ریخت و صدایی جز دادهای بلند و تیراندازی‌ نمیومد ! چیزی که خیالمون ُ راحت میکرد دور بودن عمارت از محل زندگی بقیه بود که اتفاقی برای مردم نمی‌افتاد و ما با خیال راحت می‌تونستیم کارمون ُ انجام بدیم .. محمد اشاره ای به من کرد و وارد عمارت شدیم ! هر قدم که برمیداشتم تیری از کنار بدنم رد میشد ، از اون تعدادی که فکر میکردیم آدماش بیشتر بودن .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part539 سبحان محکم تر بغلم کرد ، بحثش از بقیه برام جدا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم من و محمد انتخاب شده بودیم که به اتاق رئیس اصلی بریم و اطلاعاتی که می‌خوایم رو بیاریم ، همچنین دستگیرش کنیم! بچه ها تا حد توان پوشش میدادن اما خیلیاشون زخمی شدن .. وارد که شدیم ، داخل عمارت زیبایی منحصر به فردی داشت که آدم غرقش میشد ! یه معماری خاص اما حیف که دست آدمای درستی نیوفتاده بود .. از پله‌ها بالا می‌رفتیم و آدم بود که جلومون ظاهر میشد و ما چاره‌ای جز شـ*لیک نداشتیم.. به اتاق رئیس اصلی که رسیدیم محمد اول نگاهی به من کرد و بعد همزمان وارد شدیم ! سرش تو گاوصندوق بود و مشغول جمع کردن پول و دلـ*ار بود که با ورود ما کمی‌مکثی کرد برگشت و با دیدن ما حالت چهرش عوض شد .. مشخص بود ترسیده ، محمد نیش‌خندی زد و گفت : +دیدی بهم رسیدیم جناب ِ کابوس ! لقبش کابوس بود و بیشتر افرادش به همین اسم صداش میزدن! ×منتظرت بودم .. کیفی که پرش از پول بود روی زمین انداخت! صدای تـ*یر اندازی لحظه‌ای قطع نمیشد .. کابوس بدون اینکه دست به چیزی بزنه صاف وایساد و گفت : ×به‌نفعت نبود که وارد اتاق من بشی ! منظور حرفش ُ نفهمیدم اما تهدیدش کردم که از جاش تکون نخوره وگرنه میزنم .. تکون نخورد و با چشمایی که ازش بوی خون میومد نگاهم کرد ،نمی‌دونم چیشد که دستش به پشت گاوصندوق رفت و انگار چیزیُ فشار داد ،که با همون حرکت تنها چیزی که فهمیدم منفـ*جر شدن اتاق و سیاهی چشمای من بود ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
_
-بغض هایی هست نفس را بند می آورد .. گشودنشان کار یک نفر است امام رضا جان طُ به دادم می رسی ؟((: 🫀
*مثل طـٰاووس که پرش قسمت کرکس نشود ، بردن نـٰام علی قسمت هرکس نشود☕️🤎 ›*
از جان عزیزتر اگر هست، تو آنی؛🫀
اَمـانــہ .
-
دل من گم شد اگر پیدا شد بسپارید امانات رضا و اگر از تپش افتاد دلم ،ببریدش به ملاقات رضا:)
اَمـانــہ .
باد با شمع‌های خاموش کاری ندارد ، اگر بر تو سخت می‌گذرد بدان که روشنی ؛ - وینستون‌چرچیل .
عالم‌ به‌ فدای ِدل ِمحزون‌ ِرقیه ..