اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part547 همین ؟ فقط خوبیم ؟ بعد چند روز بیخبری تنها چیز
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part548
<داوود >
میدونستم زهرا زنگ میزنه اما سریع صحبت ُ
تموم کردم و اگه ادامه میدادم یه چیزی لو میرفت!
بعد از صحبت با دکتر مهدی ازش اجازه گرفتم
که برم تو اتاقش ، لباس بهم دادن که برای
رعایت بهداشت و دوری از عفونت بپوشم
و بعد برم داخل ..
با قدم های سنگینی به سمت اتاق مراقبت
های ویژه رفتم !
وارد که شدم همه چیز دوباره جلوی چشمام اومد ..
لحظه انـف*جار ، پیدا شدن محمد ، همه و همه ..
کنار تختش نشستم و بهش نگاه کردم !
راه تنفسیش وابسته به لوله تراشه دهنش بود ..
دیدنش تو این وضعیت برام سخت بود !
صدای دستگاهها اذیتم میکرد ، دستگاه های
زیادی بهش وصل بود و دکتر بهم گفته بود
که شدت جراحتش خیلی زیاد بوده ..
امیدوار بودم بتونه قوی بمونه و حالش خوب میشه !
احساس تنهایی میکردم ، سرم ُ روی دستش
گذاشتم و گفتم :
_خواهشا تو دیگه تنهام نزار ..
_من خیلی شکستم ، نمیتونم ادامه بدم !
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ، سبحان
بیرون منتظر من بود که وقتی رفتم گفت :
+حالش خوبه ؟
_شاید ..
دستم ُ روی چشمام گذاشتم و فشار دادم !
از شدت سردرد ، چشمام درد میکرد..
+آقای احمدی زنگ زد ، گفت میخواد باهات صحبت کنه
_فعلا نمیتونم ، من میرم بیرون یکم دور بزنم
_اگه از خونه زنگ زدن جواب نده !
خواستم به سمت بیرون بدم بردارم که گفت:
+نگران میشن داوود
_به خودم زنگ بزنن بهتره ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی اینجا دلش تنگه اونجارو نمیدونم :)
#امامحسین
اَمـانــہ .
_
بامنازشانسحرفنزن؛
کهبینصدهادیندرایندنیا
شیعهیعلیبهدنیااومدم..!🕶🔥
#مولا
بغلم کن ،
آن چنان تنگ که زخمهایم مرهم بگیرند
آن چنان تنگ که اشک هایم در آغوشتان
محو شوند امام رضا : )))) .
#امامرضا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part548 <داوود > میدونستم زهرا زنگ میزنه اما سریع صحبت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part549
بدون هیچ حرفی از بیمارستان بیرون زدم ،
راه افتادم و تو خیابونهای سیستان قدم زدم !
سیستان ..!
میدونستم تا ابد خاطره بد ازش دارم ،
میدونستم از این به بعد هر وقت اسمش بیاد
یاد این میوفتم که تو شهر غریب داداشم
شهید شده ..
انگار هر قدمی که برمیداشتم نفسمُ سنگین
میکرد و تیری به سمت من رها میشد !
چشمم به فروشگاه لباس کوچیکی افتاد ،
نگاهی به لباس تنم کردم ، من هنوز
مشکی محمد ُ به تن نکرده بودم !
وارد فروشگاه شدم و بدون نگاه کردم به بقیه
لباسا تیشرت مشکی برداشتم ، حسابش
کردم و همونجا لباسم ُ عوض کردم ..
فروشنده با تعجب بهم نگاه میکرد ولی
نمیدونست من چه حالی دارم !
وسایل محمد که توی جیبم بود ُ داخل پلاستیک گذاشتم و از فروشگاه بیرون رفتم ..
غم محمد برام سخت بود ، کسی که جونم
بهش وصل بود حالا دیگه نیست ..
ترس داشتم از لحظهای که باید به نگین بگم !
نامه ، نامهای که اون روز محمد بهم داد رو
باید بهش میدادم که بخونه ..
خدا میدونه که بعدش حالش چطور میشه !
ترس داشتم از برگشتن به تهران ..
من نمیتونستم کسی باشم که خبر شهادت
محمد ُ به مامان و بابا میده !
°دو روز بعد °
بعد دو روز مهدی به هوش اومده بود اما
هنوز نتونستم برم ببینمش ..
زهرا و مامان همش زنگ میزدن و من یا
جواب نمیدادم یا سریع قطع میکردم !
با دکترش صحبت کردم میگفت همین
امروز هم میتونیم مرخصش کنیم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________