eitaa logo
اَمـانــہ .
532 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part547 همین ؟ فقط خوبیم ؟ بعد چند روز بی‌خبری تنها چیز
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <داوود > میدونستم زهرا زنگ میزنه اما سریع صحبت ُ تموم کردم و اگه ادامه میدادم یه چیزی لو می‌رفت! بعد از صحبت با دکتر مهدی ازش اجازه گرفتم که برم تو اتاقش ، لباس بهم دادن که برای رعایت بهداشت و دوری از عفونت بپوشم و بعد برم داخل .. با قدم های سنگینی به سمت اتاق مراقبت های ویژه رفتم ! وارد که شدم همه چیز دوباره جلوی چشمام اومد .. لحظه انـف*جار ، پیدا شدن محمد ، همه و همه .. کنار تختش نشستم و بهش نگاه کردم ! راه تنفسی‌ش وابسته به لوله تراشه دهنش بود .. دیدنش تو این وضعیت برام سخت بود ! صدای دستگاه‌ها اذیتم میکرد ، دستگاه های زیادی بهش وصل بود و دکتر بهم گفته بود که شدت جراحتش خیلی زیاد بوده .. امیدوار بودم بتونه قوی بمونه و حالش خوب میشه ! احساس تنهایی میکردم ، سرم ُ روی دستش گذاشتم و گفتم : _خواهشا تو دیگه تنهام نزار .. _من خیلی شکستم ، نمیتونم ادامه بدم ! بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ، سبحان بیرون منتظر من بود که وقتی رفتم گفت : +حالش خوبه ؟ _شاید .. دستم ُ روی چشمام گذاشتم و فشار دادم ! از شدت سردرد ، چشمام درد میکرد.. +آقای احمدی زنگ زد ، گفت میخواد باهات صحبت کنه _فعلا نمیتونم ، من میرم بیرون یکم دور بزنم _اگه از خونه زنگ زدن جواب نده ! خواستم به سمت بیرون بدم بردارم که گفت: +نگران میشن داوود _به خودم زنگ بزنن بهتره .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
سید مجید بسم‌الله🤚🏻
اَمـانــہ .
گیرم که پدرش را کشتی، با کینهٔ آتش سوز وارث او چه می‌کنی؟
:)
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی اینجا دلش تنگه اونجارو نمی‌دونم :)
اَمـانــہ .
_
بامن‌ازشانس‌حرف‌نزن؛ که‌بین‌صدهادین‌دراین‌دنیا شیعه‌ی‌علی‌به‌دنیااومدم..!🕶🔥
+
بغلم کن ، آن چنان تنگ که زخم‌هایم مرهم بگیرند آن چنان تنگ که اشک هایم در آغوش‌تان محو شوند امام رضا : ))))‌ .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part548 <داوود > میدونستم زهرا زنگ میزنه اما سریع صحبت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بدون هیچ حرفی از بیمارستان بیرون زدم ، راه افتادم و تو خیابون‌های سیستان قدم زدم ! سیستان ..! میدونستم تا ابد خاطره بد ازش دارم ، میدونستم از این به بعد هر وقت اسمش بیاد یاد این میوفتم که تو شهر غریب داداشم شهید شده .. انگار هر قدمی که برمیداشتم نفسمُ سنگین میکرد و تیری به سمت من رها میشد ! چشمم به فروشگاه لباس کوچیکی افتاد ، نگاهی به لباس تنم‌ کردم ، من هنوز مشکی محمد ُ به تن نکرده بودم ! وارد فروشگاه شدم و بدون نگاه کردم به بقیه لباسا تیشرت مشکی برداشتم ، حسابش کردم و همونجا لباسم ُ عوض کردم .. فروشنده با تعجب بهم نگاه میکرد ولی نمیدونست من چه حالی دارم ! وسایل محمد که توی جیبم بود ُ داخل پلاستیک گذاشتم و از فروشگاه بیرون رفتم .. غم محمد برام سخت بود ، کسی که جونم بهش وصل بود حالا دیگه نیست .. ترس داشتم از لحظه‌ای که باید به نگین بگم ! نامه ، نامه‌ای که اون روز محمد بهم داد رو باید بهش میدادم که بخونه .. خدا می‌دونه که بعدش حالش چطور میشه ! ترس داشتم از برگشتن به تهران .. من نمی‌تونستم کسی باشم که خبر شهادت محمد ُ به مامان و بابا میده ! °دو روز بعد ° بعد دو روز مهدی به هوش اومده بود اما هنوز نتونستم برم ببینمش .. زهرا و مامان همش زنگ میزدن و من یا جواب نمی‌دادم یا سریع قطع میکردم ! با دکترش صحبت کردم می‌گفت همین امروز هم میتونیم مرخصش کنیم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________