4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی اینجا دلش تنگه اونجارو نمیدونم :)
#امامحسین
اَمـانــہ .
_
بامنازشانسحرفنزن؛
کهبینصدهادیندرایندنیا
شیعهیعلیبهدنیااومدم..!🕶🔥
#مولا
بغلم کن ،
آن چنان تنگ که زخمهایم مرهم بگیرند
آن چنان تنگ که اشک هایم در آغوشتان
محو شوند امام رضا : )))) .
#امامرضا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part548 <داوود > میدونستم زهرا زنگ میزنه اما سریع صحبت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part549
بدون هیچ حرفی از بیمارستان بیرون زدم ،
راه افتادم و تو خیابونهای سیستان قدم زدم !
سیستان ..!
میدونستم تا ابد خاطره بد ازش دارم ،
میدونستم از این به بعد هر وقت اسمش بیاد
یاد این میوفتم که تو شهر غریب داداشم
شهید شده ..
انگار هر قدمی که برمیداشتم نفسمُ سنگین
میکرد و تیری به سمت من رها میشد !
چشمم به فروشگاه لباس کوچیکی افتاد ،
نگاهی به لباس تنم کردم ، من هنوز
مشکی محمد ُ به تن نکرده بودم !
وارد فروشگاه شدم و بدون نگاه کردم به بقیه
لباسا تیشرت مشکی برداشتم ، حسابش
کردم و همونجا لباسم ُ عوض کردم ..
فروشنده با تعجب بهم نگاه میکرد ولی
نمیدونست من چه حالی دارم !
وسایل محمد که توی جیبم بود ُ داخل پلاستیک گذاشتم و از فروشگاه بیرون رفتم ..
غم محمد برام سخت بود ، کسی که جونم
بهش وصل بود حالا دیگه نیست ..
ترس داشتم از لحظهای که باید به نگین بگم !
نامه ، نامهای که اون روز محمد بهم داد رو
باید بهش میدادم که بخونه ..
خدا میدونه که بعدش حالش چطور میشه !
ترس داشتم از برگشتن به تهران ..
من نمیتونستم کسی باشم که خبر شهادت
محمد ُ به مامان و بابا میده !
°دو روز بعد °
بعد دو روز مهدی به هوش اومده بود اما
هنوز نتونستم برم ببینمش ..
زهرا و مامان همش زنگ میزدن و من یا
جواب نمیدادم یا سریع قطع میکردم !
با دکترش صحبت کردم میگفت همین
امروز هم میتونیم مرخصش کنیم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part549 بدون هیچ حرفی از بیمارستان بیرون زدم ، راه افتا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part550
از اون سمت آقای احمدی هی زنگ میزد
که باید هرچه زودتر برگردیم و پیکر محمد
رو به تهران منتقل کنیم ..
هنوز باورم نمیشد !
پشت در اتاق مهدی نفس عمیقی کشیدم
و بعد وارد شدم ، با باز شدن در نگاهش
به سمت من برگشت ..
به لباس مشکی من خیره شد !
فهمیده بود ، از حالت چهرهش مشخص بود
که فهمیده و شاید بغل مهدی میشد کمی
از درد من ُ کم کنه !
به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم ..
هیچوقت تو بغل مهدی گریه نکرده بودم و
برای اولین بار صدای گریه من بلند شد !
برام مهم نبود که پرستار و دکترای بیرون
اتاق چی میگن ، برام مهم نبود آدمای
داخل بیمارستان چی میگن ..
من فقط نیاز داشتم خالی بشم ، خالی
بشم از غمی که داشت جونم ُ میگرفت ..
از بغلش بیرون اومدم و سریع اشک
چشمم ُ پاک کردم ..
چشمای مهدی هم اشکی شده بود !
سکوت سنگینی توی اتاق شکل گرفت ،
پای مهدیُ گچ کرده بودن و باید با عصا راه میرفت ..
نمیخواستم بیشتر از این توی سیستان
بمونیم و برای همین گفتم :
_همین امروز کارای ترخیصت ُ انجام میدم که
برای شب بلیط بگیریم بریم تهران ..
بلند شدم و دستگیره در ُ گرفتم که گفت :
+فکر کردی رسیدی تهران چی بگی ؟
برگشتم و با لبخند تلخی گفتم :
_داداشم شهید شده باید به خانوادش بگم دیگه ..
چقدر این کلمهها به سختی از دهنم بیرون میومد !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
آنچهخوبانهمهدارند؛تویکجاداری!
بیسببنیستکهدرکنجدلمجاداری❤️🩹
#امامحسین