eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
گیرم که پدرش را کشتی، با کینهٔ آتش سوز وارث او چه می‌کنی؟
:)
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی اینجا دلش تنگه اونجارو نمی‌دونم :)
اَمـانــہ .
_
بامن‌ازشانس‌حرف‌نزن؛ که‌بین‌صدهادین‌دراین‌دنیا شیعه‌ی‌علی‌به‌دنیااومدم..!🕶🔥
+
بغلم کن ، آن چنان تنگ که زخم‌هایم مرهم بگیرند آن چنان تنگ که اشک هایم در آغوش‌تان محو شوند امام رضا : ))))‌ .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part548 <داوود > میدونستم زهرا زنگ میزنه اما سریع صحبت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بدون هیچ حرفی از بیمارستان بیرون زدم ، راه افتادم و تو خیابون‌های سیستان قدم زدم ! سیستان ..! میدونستم تا ابد خاطره بد ازش دارم ، میدونستم از این به بعد هر وقت اسمش بیاد یاد این میوفتم که تو شهر غریب داداشم شهید شده .. انگار هر قدمی که برمیداشتم نفسمُ سنگین میکرد و تیری به سمت من رها میشد ! چشمم به فروشگاه لباس کوچیکی افتاد ، نگاهی به لباس تنم‌ کردم ، من هنوز مشکی محمد ُ به تن نکرده بودم ! وارد فروشگاه شدم و بدون نگاه کردم به بقیه لباسا تیشرت مشکی برداشتم ، حسابش کردم و همونجا لباسم ُ عوض کردم .. فروشنده با تعجب بهم نگاه میکرد ولی نمیدونست من چه حالی دارم ! وسایل محمد که توی جیبم بود ُ داخل پلاستیک گذاشتم و از فروشگاه بیرون رفتم .. غم محمد برام سخت بود ، کسی که جونم بهش وصل بود حالا دیگه نیست .. ترس داشتم از لحظه‌ای که باید به نگین بگم ! نامه ، نامه‌ای که اون روز محمد بهم داد رو باید بهش میدادم که بخونه .. خدا می‌دونه که بعدش حالش چطور میشه ! ترس داشتم از برگشتن به تهران .. من نمی‌تونستم کسی باشم که خبر شهادت محمد ُ به مامان و بابا میده ! °دو روز بعد ° بعد دو روز مهدی به هوش اومده بود اما هنوز نتونستم برم ببینمش .. زهرا و مامان همش زنگ میزدن و من یا جواب نمی‌دادم یا سریع قطع میکردم ! با دکترش صحبت کردم می‌گفت همین امروز هم میتونیم مرخصش کنیم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part549 بدون هیچ حرفی از بیمارستان بیرون زدم ، راه افتا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم از اون سمت آقای احمدی هی زنگ میزد که باید هرچه زودتر برگردیم و پیکر محمد رو به تهران منتقل کنیم .. هنوز باورم نمیشد ! پشت در اتاق مهدی نفس عمیقی کشیدم و بعد وارد شدم ، با باز شدن در نگاهش به سمت من برگشت .. به لباس مشکی من خیره شد ! فهمیده بود ، از حالت چهره‌ش مشخص بود که فهمیده و شاید بغل مهدی میشد کمی از درد من ُ کم کنه ! به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم .. هیچوقت تو بغل مهدی گریه نکرده بودم و برای اولین بار صدای گریه من بلند شد ! برام مهم نبود که پرستار و دکترای بیرون اتاق چی میگن ، برام مهم نبود آدمای داخل بیمارستان چی میگن .. من فقط نیاز داشتم خالی بشم ، خالی بشم از غمی که داشت جونم ُ می‌گرفت .. از بغلش بیرون اومدم و سریع اشک چشمم ُ پاک کردم .. چشمای مهدی هم اشکی شده بود ! سکوت سنگینی توی اتاق شکل گرفت ، پای مهدیُ گچ کرده بودن و باید با عصا راه می‌رفت .. نمی‌خواستم بیشتر از این توی سیستان بمونیم و برای همین گفتم : _همین امروز کارای ترخیصت ُ انجام میدم که برای شب بلیط بگیریم بریم تهران .. بلند شدم و دستگیره در ُ گرفتم که گفت : +فکر کردی رسیدی تهران چی بگی ؟ برگشتم و با لبخند تلخی گفتم : _داداشم شهید شده باید به خانوادش بگم دیگه .. چقدر این کلمه‌ها به سختی از دهنم بیرون میومد ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
آنچه‌خوبان‌همه‌دارند؛تویک‌جا‌داری! بی‌سبب‌نیست‌که‌درکنج‌دلم‌جا‌داری❤️‍🩹