اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part550 از اون سمت آقای احمدی هی زنگ میزد که باید هرچه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part551
<شب ، وقت حرکت به تهران >
بعد از هماهنگی بلیط با بچهها به سمت
ترمینال رفتیم ، پیکر محمد دیروز به
تهران انتقال داده شده بود و اون سمت
همگی منتظر ما بودن ..
امان از خونه که هنوز بیخبر بودن !
فردا نزدیکهای ظهر میرسیدم ، میدونستم
ما بریم خونه آقای احمدی هم میاد ..
و برای همین تصمیم گرفتم به فاطمه زنگ بزنم!
بعد یک هفته ، خجالت میکشیدم اما
اون بهتر میتونست کمک کنه ..
سوار اتوبوس شدیم و مهدی رو آروم به
انتها بردیم که راحت باشه ؛
سبحان کنارش نشست و من صندلی تکنفره
جلو نشستم ، شماره فاطمه رو گرفتم ..
صدام ُ صاف کردم و منتظر شدم جواب بده !
با پیچیدن صدای سلامش تو گوشم بغض
عجیبی گلوم ُ گرفت اما سعی کردم چیزی
نشون ندم و خودم ُ حفظ کنم ..
+چه عجب شما از من سراغی گرفتی ..
_سلام فاطمه .. خوبی ؟
+داوود خوبی ؟ صدات گرفته ..
_فاطمه یه درخواستی ازت داشتم ..
+داری نگرانم میکنی چیشده ؟
_ما فردا ظهر میرسیم تهران ، تو صبح برو
خونه ما به مامان اینا بگو خونه مرتب باشه ،
لباس های رسمی هم بپوشن ..
چطور میتونستم بگم مشکی بپوشن ؟
توی دهنم نمیچرخید بگم مشکیِ محمد ُ بپوشید !
مکث کردم که سریع گفت :
+داوود اتفاقی افتاده ؟ چرا باید رسمی بپوشن؟
_مهمون داریم .. فردا میبینمت
و گوشی رو قطع کردم چون دیگه نمیتونستم
ادامه بدم !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part551 <شب ، وقت حرکت به تهران > بعد از هماهنگی بلیط ب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part552
"دانای کل "
ظهر فردا به تهران رسیده بودند ، بعد از
هماهنگی های لازم با جناب ِ احمدی حالا
باید به خانه میرفتند و خبر را میدادند ..
سخت بود ، سخت و جانکاه !
تیم محمد حالا مشکی او را پوشیده بودند
و همگی به سمت خانهای میرفتند که منتظر
بودند بعد از هفتهای رفع دلتنگی کنند ..
مهدی زخم عمیقی به روی شکمش بود که
به سختی میتوانست با آن پای شکسته
راه برود ، اما اگر به روی ویلچر مینشست
زهرا تا قبل گفتن چیزی حالش بد میشد !
خودش را محکم نگه داشته بود که زهرا
را آماده این سوگ بزرگ کند ..
به پشت در خانه رسیدند ، داوود در فشار
دادن زنگ تعلل میکرد ، میترسید ..
چه کسی میدانست بعد از گفتن خبر اهل
خانه چه حالی میشوند !
به اجبار دستش را به روی زنگ گذاشت و فشار داد
لحظهها برایش سخت میگذشت ..
با باز شدن در نگاهش را به سمت مهدی کرد ،
مهدی با اینکه مجروح بود اما سعی میکرد
خودش را سرپا نگه دارد !
خوب میدانست این روزها زهرا به او نیاز دارد!
داوود قدم های سنگین خود را بلند کرد و
وارد حیاط شد ، اهل خانه همگی در حیاط
به استقبال آمده بودند اما با دیدن پیرهن
مشکی داوود خنده از لبانشان رفت ..
نگین احسان را به آغوش کشیده بود و به
چهره غمگین داوود نگاه میکرد !
ته دلش خالی شد اما هنوز منتظر بود تا
داوود چیزی بگوید ..
داوود به سمت نگین قدم برداشت ، نگاه
اهل خانه به داوود بود ، پشت سر او مهدی
و بقیه افراد وارد شدند !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part552 "دانای کل " ظهر فردا به تهران رسیده بودند ، بعد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part553
لباسهای همگی سیاه بود و چهرهها غمگین !
برای نگین سوال شد که محمد کجاست ؟
داوود به نزدیکی نگین که رسید دیگر نتوانست
آن جلوهای که از خودش نشان میداد را حفظ
کند و به روی زانوهایش افتاد ..
اشکی از گوشه چشمش افتاد و گفت :
+مهمون دارین ، داداش ِ شهیدم اومده ..
همان جمله کافی بود که خانه را بهم بریزد ،
صدای شیون زنهای خانه بلند شد !
مادر جیغ میکشید و محمد را صدا میزد ،
زهره بلند بلند گریه میکرد ..
پدر خانه خم شد و به روی زمین نشست !
همه نگاهها به روی نگین بود ، خیره به
داوود مانده بود و چیزی نمیگفت ..
نه پلک میزد و نه حرف ، نه اشک میریخت
و نه جیغ میزد ..
آرام در همان جایی که بود نشست و احسانی
که ترسیده بود را محکمتر به بغلش فشرد !
لبخند تلخی با چشمان بغضی زد و گفت :
+احسان ِ مادر نترس ، بابا اومده ..
با جمله نگین باری دیگر خانه بهم ریخت ،
تمام همسایگان در خانه جمع شده بودند ..
زهرا هنوز کنار حوض وایساده بود ، دستش
را به روی سرش گذاشت و آرام نشست !
با درهم رفتن چهرهش مشخص شد درد
بدی به سراغش آمده ..
تا مهدی او را دید خودش را لنگ لنگان به او
رساند و کنارش نشست ..
صورتش را بالا آورد و صدایش زد !
زهرا با تمام دردی که داشت یقه مهدی را
گرفت و گفت :
+محمد.. کج..کجاست ؟
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part553 لباسهای همگی سیاه بود و چهرهها غمگین ! برای ن
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part554
هیچ نمیتوانست بگوید و سکوت کرد ..
زهرا باز هم به سختی و با گریه گفت :
+میگم داداشم کجاست ؟
و با پایان همین جمله آخی گفت ، حالش
خوب نبود ، درد زیادی داشت !
فاطمه که حالش را دید سریع کنارش آمد
و دستش را گرفت ، دستانش سرد بود
به سردی یخ !
میدانست که زهرا وضعیت خوبی ندارد و
سریع گفت :
+لطفا یه آمبولانس خبر کنید ! لطفاً !
با این جمله نگاه همه به سمت زهرا برگشت ..
مهدی دستش را به سمت گوشی برد و تماس
گرفت ، نگران بود .. نگران بود که مبادا
اتفاقی برای زهرا و بچههایش بیوفتد ..
آری ، خانه بعد از محمد بهم ریخته بود !
محمد همیشه همان کسی بود که پشت
همگی به او گرم بود و حالا که رفته بود ،
تمامی آنها غمی سخت را به دوش میکشیدند !
با آمدن آمبولانس نگین نگاهش را به سمت
زهرا داد ، اگرچه درد عمیقی به قلبش رسیده
بود اما نگران شد ..
زهرا را سریع با آمبولانس بردند و فقط در آن
میان مهدی و فاطمه همراهش رفتند !
همه حالشان بد بود ، هیچکس نمیتوانست
دیگری را دلداری دهد ..
نگین تمام عشقش را از دست داده بود ،
احسان بیقراری میکرد و گریه هایش قطع نمیشد ..
انگار با گریه های آن بچه همگی دلشان
پر از غم میشد و همراهش گریه میکردند ..
و چقدر سخت بود که هنوز معنای پدر داشتن
را حس نکرده بود :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part554 هیچ نمیتوانست بگوید و سکوت کرد .. زهرا باز هم
پارت های امشب خیلی غمگینن :(💔
عشق من از به ازل تا به ابد عباس است
ماه ِ من ، ماه ِ حسین ، ماه ِ حرم ، عباس است :)
#حضرتعباس
اَمـانــہ .
_
نکند فکر کنی در دلِ من یاد تو نیست
گوش کن ، نبضِ دلم زمزمه اش با تو یکیست :)
😌💕
#عاشقانه