روحم مشهد ، قلبم نجف ، یادم
کربلاست ؛ به حق بگو ببینم ،
چنین متلاشی شدن رواست ؟💔
#دلی
ولی الان زندگی رو
اونایی بردن که؛
کفِ بینالحرمین نشستن و
زل زدن به گنبدِ حضرت عباس:)))
#حضرتعباس
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part556 گوشی مهدی چندبار زنگ خورد که میرفت بیرون جواب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part557
از بغلم بیرون اومد اما ازم جدا نشد و
دستم ُ گرفت و تا خونه رفتیم ..
صدای گریه های مامان بود که از بقیه
بیشتر بود ، محمد چون بچه اول بود برای
مامان خیلی عزیزتر بود !
خونه شلوغ بود و زهره و نرگس با دیدن
من سریع اومدن سمتم ..
زهره که چشماش از شدت گریه پف کرده
بود گفت :
+حالت خوبه آبجی ؟
آروم سری تکون دادم و به سمت مامان
رفتم ، بغلم کرد و بلند گریه میکرد ..
هیچکس نمیتونست آرومش کنه !
شاید اگر پیکر محمد ُ میدید آرومتر میشد ..
آروم کنارش نشستم و دستش ُ محکم گرفتم !
نگین روی مبل نشسته بود و مادرش کنارش
بود ، تنها به یک نقطه خیره شده بود ..
نگین مونده بود و کلی خاطره که حالا باید
با همون خاطره ها احسانی رو بزرگ میکرد
که براش بوی محمد ُ میداد !
از همون اول هم احسان شباهت خاصی به
کوچیکی داداش محمد داشت ..
حال و هوای خونمون اصلا خوب نبود ..
چشمم به گوشه خونه افتاد که عکس داداش
محمد ُ با ربان مشکی و دو شمع گذاشته بودن !
باز هم نفسم گرفته شد و به اجبار دستم ُ
سمت روسری بردم تا کمی آزادش کنم ..
بلند شدم و آروم به سمت اتاق رفتم !
پشت سرم فاطمه اومد و نذاشت
تنها به اتاق برم ..
اونم میدونست که من وضعیت خوبی ندارم !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part557 از بغلم بیرون اومد اما ازم جدا نشد و دستم ُ گر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part558
وارد اتاق که شدم احسان روی تخت من
خوابیده بود و آروم نفس میکشید..
ناخودآگاه اشکی از گوشه چشمم افتاد !
دیدن ِ احسان باعث میشد بیشتر از قبل
حالم بد بشه و به چهرهش که نگاه میکردم ،
تمام لحظه های محمد جلوی چشمام میومد !
آروم گوشه تخت نشستم و بهش نگاه کردم ..
میدونستم قراره چقدر اذیت بشه ، چقدر
احساس تنهایی کنه ..
فاطمه کنارم نشست و گفت :
+میدونم حالت خوب نیست ، میدونم الان
تو دلت چه خبره ولی به خاطر اون بچهها هم
که شده نزار اتفاقی بیوفته ..
+اگه خودت ُ اذیت کنی فقط باعث میشی
خاله اینا بیشتر زجر بکشن !
نگاهم ُ سمتش کردم و گفتم :
_دست خودم نیست فاطمه ..
_نمیتونم ..
<چند ساعت بعد ، آخرِشب >
هنوز نتونسته بودم با نگین صحبت کنم ،
وقتی اومد احسان ُ برد پایین میدیدم
رنگ چهرش پریده !
در اتاق به صدا اومد ، بلهای گفتم که مهدی
وارد شد ، با اومدن ِ مهدی ، فاطمه دستشُ
روی شونه ام گذاشت و چشماش ُ بهم دیگه فشرد!
وقتی بیرون رفت مهدی آروم به سمتم اومد و
کنارم روی زمین نشست ، اصلا حواسم به
وضعیت مهدی نبود ..
پاش توی گچ بود و به سختی راه میرفت ،
گاهی هم دستشُ روی دلش میذاشت و
برای چند دقیقه ای چشماش ُ روی همدیگه
میذاشت !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________