eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part556 گوشی مهدی چندبار زنگ خورد که می‌رفت بیرون جواب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم از بغلم بیرون اومد اما ازم جدا نشد و دستم ُ گرفت و تا خونه رفتیم .. صدای گریه ‌های مامان بود که از بقیه بیشتر بود ، محمد چون بچه اول بود برای مامان خیلی عزیزتر بود ! خونه شلوغ بود و زهره و نرگس با دیدن من سریع اومدن سمتم .. زهره که چشماش از شدت گریه پف کرده بود گفت : +حالت خوبه آبجی ؟ آروم سری تکون دادم و به سمت مامان رفتم ، بغلم کرد و بلند گریه میکرد .. هیچکس نمیتونست آرومش کنه ! شاید اگر پیکر محمد ُ میدید آرومتر میشد .. آروم کنارش نشستم و دستش ُ محکم گرفتم ! نگین روی مبل نشسته بود و مادرش کنارش بود ، تنها به یک نقطه خیره شده بود .. نگین مونده بود و کلی خاطره که حالا باید با همون خاطره ها احسانی رو بزرگ میکرد که براش بوی محمد ُ میداد ! از همون اول هم احسان شباهت خاصی به کوچیکی داداش محمد داشت ‌‌.. حال و هوای خونمون اصلا خوب نبود .. چشمم به گوشه خونه افتاد که عکس داداش محمد ُ با ربان مشکی و دو شمع گذاشته بودن ! باز هم نفسم گرفته شد و به اجبار دستم ُ سمت روسری بردم تا کمی آزادش کنم .. بلند شدم و آروم به سمت اتاق رفتم ! پشت سرم فاطمه اومد و نذاشت تنها به اتاق برم .. اونم میدونست که من وضعیت خوبی ندارم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part557 از بغلم بیرون اومد اما ازم جدا نشد و دستم ُ گر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم وارد اتاق که شدم احسان روی تخت من خوابیده بود و آروم نفس می‌کشید.. ناخودآگاه اشکی از گوشه چشمم افتاد ! دیدن ِ احسان باعث میشد بیشتر از قبل حالم بد بشه و به چهره‌ش که نگاه میکردم ، تمام لحظه های محمد جلوی چشمام میومد ! آروم گوشه تخت نشستم و بهش نگاه کردم .. میدونستم قراره چقدر اذیت بشه ، چقدر احساس تنهایی کنه .. فاطمه کنارم نشست و گفت : +می‌دونم حالت خوب نیست ، میدونم الان تو دلت چه خبره ولی به خاطر اون بچه‌ها هم که شده نزار اتفاقی بیوفته .. +اگه خودت ُ اذیت کنی فقط باعث میشی خاله اینا بیشتر زجر بکشن ! نگاهم ُ سمتش کردم و گفتم : _دست خودم نیست فاطمه .. _نمیتونم .. <چند ساعت بعد ، آخرِشب > هنوز نتونسته بودم با نگین صحبت کنم ، وقتی اومد احسان ُ برد پایین می‌دیدم رنگ چهرش پریده ! در اتاق به صدا اومد ، بله‌ای گفتم که مهدی وارد شد ، با اومدن ِ مهدی ، فاطمه دستشُ روی شونه ام گذاشت و چشماش ُ بهم دیگه فشرد! وقتی بیرون رفت مهدی آروم به سمتم اومد و کنارم روی زمین نشست ، اصلا حواسم به وضعیت مهدی نبود .. پاش توی گچ‌ بود و به سختی راه می‌رفت ، گاهی هم دستشُ روی دلش میذاشت و برای چند دقیقه ای چشماش ُ روی همدیگه میذاشت ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part558 وارد اتاق که شدم احسان روی تخت من خوابیده بود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سرش ُ پایین انداخته بود و بعد از چند دقیقه گفت : +اون روز باهم بودیم ، قرار شد من و محمد باهم وارد اتاق بشیم برای دستگیری ، +نمی‌دونم چیشد که یهو اتاق منـ*فـ*جر شد! مشخص بود سعی داره بغضش ُ کنترل کنه .. همون‌طور که به گل فرش اتاق نگاه میکرد ادامه داد : +زمانی که تو اتاق عمل بودم گفتن برای چند دقیقه ایست قلبی کردم و دوباره برگشتم ، +ولی من توی اون زمان محمد و نیمارو دیدم ! کنارهم وایساده بودن و به من نگاه میکردن .. توی جملاتش حسرت خاصی رو حس میکردم ، ته چشماش یه بغض سخت بود ! +خواستم به سمتشون برم که محمد گفت الان وقتش نیست و کم‌کم ازم دور شدن .. +نمیخوام حالت بد بشه ولی کاش منم مثل محمد شده بودم .. با گفتن حرفش نگاهی بهش کردم ، دیگه نمی‌خواستم مهدی هم از دست بدم ! اگه اون هم چیزیش میشد دیگه میمردم .. سرم ُروی شونه اش گذاشتم که گفت : _خیلی خسته‌م زهرا ، خیلی .. و بلاخره اون بغض عمیقش تبدیل به گریه شد ، هیچی نمی گفتم و فقط دستش ُ محکم گرفتم .. تنها چیزی که میتونست مرحمی برای دوتامون باشه همین کنارهم بودنمون بود :) دستشُ ن*ـوا*زش وار به روی سرم می‌آورد .. آروم گریه میکرد و چیزی نمیگفت .. اونم مثل من دلش پر بود ، اما اشک من به خاطر داداشم بود و اشک اون برای شهادت :) کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part559 سرش ُ پایین انداخته بود و بعد از چند دقیقه گفت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم < نگین > خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست :) •••• همه چیز برام تیره و تار بود ، با شنیدن خبر شهادت محمد زندگیم تو همون لحظه تموم شد ! جای محمد خوب بود اما حال من نه .. همون‌طور که توی اتاق دوران جوونی محمد ، احسان ُ میخوابوندم لبخند تلخی زدم ! کی فکرش ُ میکرد بعد از چهار ماه به دنیا اومدن ِ احسان ، محمد شهید بشه .. هنوز بابا گفتنش ُ ندیده بود ، هنوز باهاش بازی نکرده بود .. چقدر باید جای خالی محمد ُ براش پر میکردم؟ لالایی زمزمه میکردم و می‌خوندم که احسان خوابش برد و همون لحظه در تقه‌ای کرد و بعد داوود وارد شد .. ساکی دستش بود به همراه یه کیف کوچیک ، میدونستم وسایل محمده .. آروم احسان ُ روی زمین گذاشتم که داوود جلو اومد و روبه‌روم نشست ! نگاهش ُ به سمت احسان داد و مکثی کرد ، جز لبخند تلخ هیچ چیزی نگفت .. به من نگاهی کرد و گفت : +زنداداش اینا وسایلی که باید بهت میدادم .. کیف کوچیک و ساکُ جلوم گذاشت و بعد دستش ُ توی جیبش کرد و نامه‌ای بیرون کشید ! خیره به نامه دستش موندم ، یعنی اون نامه از طرف محمد بود ؟ .. +این نامه رو داداش گفت بهت بدم .. و به سمتم گرفتش ، دستام برای گرفتنش می‌لرزید! گرفتمش و بعد داوود بیرون رفت .. نامه رو کنارم گذاشتم و اول ساکشُ باز کردم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
در‌ميان نبرد‌زندگی‌تو نقطه‌ی امنِ منی🤍 .️
اَمـانــہ .
_
-وَعَبآس، کفیل ِدل‌هآی ِرَنج‌دیدِه‌دَردُنیآست(:❤️‍🩹
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- با هر فکر و سلیقه‌ای ، همه پای ِکار ِوطن🇮🇷(:
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فقط یه فیلمه ؛گریه چیه اصلا 💔 :)