3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایظهورتدردهارابهتریندرمانبیا :)
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
ایظهورتدردهارابهتریندرمانبیا :) #اللهمعجللولیکالفرج
ولی من همچنان قلبم برای تو می تپد
دلم برای تو تنگ است
ذهنم مشغول توست
فکرم درگیر توست
چشمانم منتظر تو هستند
سلول به سلولم دلتنگ توست ..❤️🩹
Elhe Malbas Alamdar Khosh Dast ~ UpMusicElhe Malbas Alamdar Khosh Dast (320).mp3
زمان:
حجم:
8.7M
معروفبهعباس'ع
ومسمیبهأبالفضل ،
عالم به علی نازد و مولا به أبالفضل :)
#حضرتعباس | #مداحی
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part564 " دانای کل " لباس های سیاهشان را به تن کردند و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part565
امان از آن نوای مداحی بالا بلند بابا ، که گریه
پدر خانواده را بدجور درآورده بود !
و اما زمانش رسید که صورت پسر را ببینند..
نفس هایشان در سینه حبس شده بود ،
داوود به تابوت برادر خیره شده بود و اشکی
از گوشه چشمش افتاد ..
پرچم را بلند کردند و صورت محمد را کنار زدند !
برای مادر سخت ترین لحظه بود که صورت
فرزندش را سرد و بیروح ببیند ..
و آه از نگینی که احسان را کنار محمد گذاشت
بلکه برای آخرین بار در بغل پدر باشد !
آخرین بار وجود پدر را حس کند ..
و آخرین بار عطرش را خوب بو بکشد ..
زهرا دستش را به روی صورت برادر گذاشته
بود و اشک میریخت اما ثانیهای نگذشت که
حالش خراب شد !
دیگر مانند دفعه های قبل نبود که درد
کوچکی باشد ، دقیقا درد زایمان بود ..
به کمک فاطمه و زهره از معراج به بیرون
رفتند تا سبحان آن را به بیمارستان برساند ..
ترس تمام وجود مهدی را گرفته بود ..
زهرا فقط هشت ماه و نصفی از دوران را
گذرانده بود و اگر این درد برای زایمان بود
باید عمل میکرد ..
اگر اتفاقی برای بچهها میافتاد چه میکرد ؟
یا اگر برای زهرا مشکلی پیش میآمد ؟
این روزها مشکلات این خانواده بیشتر و
بیشتر میشد ..
اما در این میان تنها کسی که آرام بود
احسان بود !
چرا که در آغوش پدر شهیدش خوابیده بود
و از هیاهوی اطرافش بیخبر بود !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part565 امان از آن نوای مداحی بالا بلند بابا ، که گریه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part566
این آخرین باری بود که میتوانست در آغوش
پدر باشد و آرام بگیرد ..
نگین فقط به آن لحظه خیره شده بود و
این وداع پدر فرزندی را تحمل میکرد !
اشکهایش را پاک کرد ، وقتش رسیده بود
که حرفهای آخرش را بگوید ..
و بعد به سمت خاکسپاری بروند !
احسان را از کنار محمد بلند کرد و به آغوش
گرفت ، دستش را کنار صورت محمد گذاشت و گفت :
کمکم کن در این راه خسته نشوم ،
میدانی که بدون پشتیبانی تو من نمیتوانم
از این درد رها شوم !
اما بدان دلم همیشه تنگ است
برای تویی که دیگر نمیشود خواست..
نمیشود در کنار خود داشت !
فقط میشود سخت برای او دلتنگ شد
و در حسرت آغوشش سوخت ..
خداحافظ دلیل زندگی من ..
و خودش را به روی پیکرش انداخت و سخت
گریه کرد ، گریه ای عمیق و جانکاه..
چقدر با این جملات اطرافیانش سوختند
و به حالش گریستند !
کسی نمیتوانست درکش کند ..
تابوت را بستند و با صلواتی بلند شدند !
هر قدم برای او تا رسیدن به محل خاکسپاری
توانش را میگرفت اما خودش را حفظ میکرد ..
عجیب که احسان در این شلوغی آرام بود ..
شاید در کنار قدم های مادرش ، پدرش هم
کنارشان بود تماشایشان میکرد !
در آن جمعیت شلوغ تا چشمهایشان به
احسان میافتاد خود به خود گریه میکردند ..
انگار چهره مظلوم او ، برای خودش روضه ای
جانسوز بود :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
زیرِایوانِنجف ، امنیتمتأميناست . .
ایبمیردهرآنکسبهعلیبدبیناست : ))
#مولا