eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
به حکم عشـق بنا شد در آسـمان علی ، علی از آن تـو باشد ، تـو هم از آن علی .🤍
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یک زیارت ، مرا نمی‌طلبی(:❤️‍🩹؟
_
بی حُبِ علی نفس کشیدن ننگ است /¹¹⁰
برای قشنگتر شدن گوشیاتون . .😌
عاشق شدن که بد نیست . . منتهیٰ عاشقِ معشوقی بشوید ، که عاشقِ امامِ زمان ‹عجل‌الله‌فرجه› باشد !🤍
انسان که غرق شود قطها میمیرد : چه در دریا چه در رویا چه در دروغ چه در گناه چه در خوشی چه در حسد چه در بخل چه در کینه چه در انتقام. مواظب باشیم غرق نشویم! انسان بودن خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد...
من برم فیلم ببینم بعد میام صحبت میکنیم🦦
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part570 روبه‌روی در اتاق زهرا وایسادم ، نفس عمیقی کشید
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم آروم اشک کنار چشماشُ پاک کرد و ادامه داد : +نگین تو شرایط سختیه .. میخوام حداقل کنار اون باشم .. کی مرخص میشم ؟ مکثی کردم و بعد گفتم : _زهرا تو تازه عمل کردی باید اول حالت خوب بشه بعد بریم خونه ، خواهش میکنم به حرفم گوش بده و خودت ُ اذیت نکن .. تا خواست چیزی بگه در اتاق باز شد و مامان و نرگس باهم اومدن ! با اومدنشون لبخندی زدم و بعد به زهرا نگاه کردم ، چهرش پر از غم بود .. سعی میکرد حفظ ظاهر کنه اما چشماش همه چیز رو لو میداد ! با اومدن مامان اینا خیالم راحت شد و تصمیم گرفتم برگردم به مراسم ، نزدیک زهرا شدم و گفتم : _من میرم پیش مامانت اینا ، کاری داشتی بهم زنگ بزن سریع میام.. سری تکون داد و چیزی نگفت .. میدونستم هیچوقت نمی‌خواست تو همچین شرایطی بچه هارو به دنیا بیاره اما گاهی وقتا همه چیز دست ما نیست و از کنترل ما خارجه ! به سبحان زنگ زدم که خودش ُ سریع رسوند ، تو راه برگشت به خونه برام توضیح داد که خاکسپاری تموم شده و مامانش اینا از موضوع زهرا باخبر شدن .. دلم برای مامان و بابای زهرا می‌سوخت ! این روزا فشار زیادی روشون بود .. به خونه که رسیدیم بازهم شلوغ بود اما وقتی که وارد حیاط شدم مامان ِ زهرا من ُ از بالای پله ها دید و سریع به سمتم اومد .. میدونستم نگرانه .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________