بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part1
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم با دیدن
ساعت مثل فنر از جام پریدم. .
دیرمشدهبود زهرههمکههمچنانخواببود
سریعرفتمسمتزهره !
-زهره..زهرهبیدارشو
با چشمای خواب آلود نگام کرد و گفت :
+یهذرهدیگهبخوابم
-پاشودیرمونشدههههه
تااینوگفتمسریعبلندشد
همونطور که روی تخت نشسته بود گفتم:
+زودآمادهشوتااینترمونیوفتادیم
-باشهخودتمهمینطور
دوتاییشروعکردیمبهآمادهشدن
مانتویمشکیموبرداشتمبههمراهروسری کرمیم..چادرموسرمکردم
زهرههمآمادهشدهبود
سریعازاتاقرفتیمبیرونوازپلههارفتیمپایین
مامانداخلآشپزخونهبود
وقتنداشتیمبرایصبحانهخوردنبهخاطر همینخیلیسریعازمامانخداحافظیکردیم
باتاکسیسریعرفتیمسمتدانشگاه
واردحیاط دانشگاه شدیم
وای. .خلوتبودمعلومهکلاسهابرگزارشده
بازهرهپلههاروتندرفتیمرسیدیمبهکلاس
تقتق...
استاد(
-بله؟
+استاد.. محبی هستم
-بفرمایین
بازهرهواردکلاسشدیم
+چرادیراومدین؟
-ببخشیداستادخوابموندیم
(خندهبچههایکلاس)
+ساکت!!
-ببخشیداستادتکرارنمیشه
+امیدوارمهمینطورباشهبرینبشینید
روبهبچههایکلاسنگاهی کردم وباوقار و اعتمادبنفسزیاد که انگار هیچ چیزیم نشده
همراهزهرهرفتیمبشینیم . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀____________
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما نا امید هستیم_
ولی اقا بغلمون نکرد((:💔
#اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج