eitaa logo
اَمـانــہ .
507 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه میشه یه شب بیا به خوابم : ))
• 🌏 وَکَفَىٰ بِاللَّهِ عَلِیمًا 🪼 • ⌯ 💙 همین بس که خدا احوال بنده‌گانش را میداند 💙 ⌯ 🥲🩵
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر جراحت که دلم داشت ، به مرهم بِه شد . . داغِ دوری‌ست که جز وصلِ تو درمانش نیست : )❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part2 به سمت‌ صندلی هامون رفتیم و نشستیم... ساراکه‌از‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "زهره" با‌سارا‌خداحافظی‌کردیم‌و‌سریع‌اسنپ‌گرفتیم تو‌ماشین‌به‌زهرا‌نگاه‌کردم‌که‌نگران‌بود‌بهش‌گفتم -زهرا‌چرا‌نگرانی‌؟ +حس‌میکنم‌برای‌آقاجون‌اتفاقی‌افتاده -عه‌زبونتو‌گاز‌بگیر +چیکار‌کنم‌خب‌حسم‌میگه‌ -خوبه‌حالا‌خانم‌حس‌بزار‌برسیم‌ببینم‌چیشده اخمی کرد و گفت : +باشه "زهرا" رسیدیم‌خونه آقاجون در زدیم و به محض اینکه باز شد وارد‌ حیاط‌شدیم‌ که‌نگینو‌ دیدیم رفتیم‌پیشش‌ -سلاممم‌زنداداشم‌خوبی‌ +سلام‌عزیزم‌الحمدالله‌تو‌خوبی‌ -زنداداش‌چیشده‌آقاجون‌چطوره؟ +چی‌بگم‌والا‌فکر‌کنم‌ قلبش درد گرفته تا‌اینو‌گفت‌خشکمون‌زد‌ چرا اینطور شده بود ؟ زهره که ترسیده بود رفتم‌ سمتش‌ -زهره‌خوبی‌ +آره..‌خوبم‌..‌چیزی‌نیست ×زهره‌حالت‌خوبه‌ +خوبم.. -بلند‌شو‌با‌نگین‌بریم‌داخل پله‌ها‌رو‌بالا‌رفتیم ادامه‌دارد... کپی‌:‌ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____________🫀_____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part3 "زهره" با‌سارا‌خداحافظی‌کردیم‌و‌سریع‌اسنپ‌گرفتیم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم وارد خونه که شدیم دیدم مامانم پشت در اتاق نشسته و داره‌ گریه‌ میکنه‌ . . سریع‌رفتم‌سمتش‌و‌گفتم -مامان‌چیشده‌چرا‌گریه‌میکنی؟ +حال‌آقاجون‌خوب‌نیست‌ -مگه‌خطر‌رفع‌نشده‌؟ +آره‌شده‌ولی‌دکتر‌ی که اومده معاینه کرده گفت‌ حال‌ قلبش‌ زیاد خوب‌ نیست -چرا‌خب چیزی نگفت ،نگاهی به‌ زهره‌ کردم‌ که‌ اونم نشسته‌ بود‌ کنار‌ مادر‌جون . . مکثی کردم و از‌مامان‌پرسیدم‌: -خاله‌و‌دایی‌اینا‌کجان‌؟‌میدونن؟ +آره‌میدونن‌دارن‌میان‌بهشون‌زنگ‌زدم‌ تو‌ترافیکن -خب‌پس‌من‌برم‌از مغازه براتون‌ آبمیوه‌ بگیرم‌ +نمیخواد‌بابات‌رفته‌بخره -عه‌پس‌هیچی‌ بلند‌شدم‌و‌رفتم‌سمت‌اتاق‌آقاجون‌ پشت‌در وایسادم ولی نرفتم داخل چون دکتر بالا سرش بود ، نمیدونم‌چیشد‌ولی‌بغضم‌گرفت‌ باورم‌نمیشد‌‌که‌آقاجون‌مهربونمون‌ قلبش مشکل براش پیش اومده بود چطوری‌ با‌ اون‌ قلب‌ بزرگ‌ و‌ مهربونش‌ دچار‌ همچین‌ اتفاقی‌ شده و‌در‌همون‌حال‌نگران‌حال‌خانوادمون‌بودم چون‌همگی‌به‌آقاجون‌وابسته‌بودیم ادامه‌دارد.. کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_____________