eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
شبتون‌‌کربلایی🥲❤️‍🩹
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-
-
دوست‌دارم‌زِغمت‌ سر‌به‌بیابان‌بزنم! آن‌بیابان‌که‌مسیرش‌ ازنجف‌تا‌کربلاست:) صلی‌الله‌علیک‌یااباعبدالله
دلِ عاشق تپش دارد، اگر علّت علی (ع) باشد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part12 خوردم‌به‌یه‌نفر‌و‌تمام‌جزوه‌ها‌ریخت‌رو‌زمین این
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سارا متعجب بهم نگاه کرد و گفت : +چیشده بگو ببینم -حالا‌بعدا‌بهت‌میگم‌استاد‌داره‌میاد‌ +باشه‌یادت‌نره‌ "محمد" پرونده‌سختی‌بود‌بیشتر‌وقتمونو‌باید‌براش‌ میذاشتیم‌حتی‌خود‌من‌۲‌روزه‌خونه‌نرفتم‌و‌ درست‌نخوابیدم ولی‌داوود‌‌و‌بقیه‌رو‌‌دیشب‌فرستادم‌خونه‌تا‌ یکم‌استراحت‌‌کنن‌ مشغول‌خوندن‌برگه‌گزارش‌بودم‌که‌یکی‌در‌زد‌ -بفرمایید داوود سرش ُ از کنار در داخل کرد و گفت : +سلام‌داداش‌خسته‌نباشی -بَه‌ سلام‌‌ آقا‌ داوود‌‌ وارد اتاق شد و گفت : +خوبی‌داداش‌ -خودت چطوری +منم‌خوبم‌..‌میگم‌که‌رسول‌نیومده‌هنوز‌؟ -نه‌چطور‌؟ +هیچی‌باهاش‌کار‌داشتم‌ پرونده رو بستم و گفتم : -الانا‌میاد‌دیگه‌توهم‌برو‌به‌کارات‌برس‌ چون‌بچه‌ها‌که‌بیان‌آقای‌احمدی‌کارمون‌داره‌ میخواست چیزی بگه که گفتم : _گزارشات آمادس ؟ نگاهی بهم کرد و گفت : +الان آماده میکنم .. و سریع از اتاق بیرون رفت ، به کاراش خندم می‌گرفت گاهی وقتا حواس پرت میشد ! ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____________🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part13 سارا متعجب بهم نگاه کرد و گفت : +چیشده بگو ببین
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "زهرا" کلاس‌ تموم‌شد‌ و‌ با‌ سارا‌ و‌ زهره‌ رفتیم‌ سمت‌‌ محوطه‌ دانشگاه‌ که صحبت کنیم . . تا رسیدیم به صندلی ها سارا گفت: +خب‌حالا‌بگو‌ -امروز‌ که‌ داشتیم‌ میومدیم‌ یهو‌به‌ یکی‌ خوردیم‌ که‌ جزوه‌ها‌ ریخت‌ پسر‌ بود‌ قد‌ بلند‌ و‌ هیکلی‌ و‌ چشم‌ قهوه‌ای‌‌ بود‌ . . تا‌حالا‌ندیده‌بودمش‌ ! ولی‌ معلوم‌ بود‌ تو‌دانشگاه‌ یه‌کاری‌ داشت‌! سارا بلند خندید و گفت : +وای مثل‌فیلما‌‌چه‌قشنگ اخمی کردم و گفتم : -مسخره‌نکن‌عه زهره نگاهی به اطرافش کرد و گفت : ×میگم‌یه‌کافه‌بریم؟ _موافقم ×بلند‌شین‌بریم‌یه‌جای‌خوب‌ .. بلند‌شدیم‌‌‌که‌یهو‌دختری‌رو‌دیدم‌که‌کسی‌ پیشش‌‌نبود‌ ،فکر‌کنم‌تازه‌اومده‌‌بود‌ دانشگاهمون‌ چون‌ تو‌ کلاس‌ هم‌ دیدمش‌ رفتم‌ سمتش! نزدیکش شدم و سلام کردم و گفتم : -تازه‌اومدی‌اینجا؟ +آره‌ -کسی‌هم‌نمیشناسی‌؟نه؟ با خجالت گفت : +نه متاسفانه تنهام .. -خب‌عزیزم‌، بیا‌ما‌میخواییم‌بریم‌کافه‌با‌ خواهرم‌و‌رفیقم‌،شما‌هم‌بیا‌بریم‌با‌هم‌بیشتر‌ آشنا‌بشیم لبخندی زد و گفت : +مزاحمتون‌میشم‌ -این‌چه‌حرفیه‌ آشنا میشیم .. ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀__________
۱۶:۱۶
نیـٰازی‌نیست‌حَتے‌گُفتَنِ‌اوضـٰاع‌ِدِلتَنگے . . بِخوان‌اَز‌چِشـم‌هـٰایَم‌آرِزوی‌ِیِك‌زیارَت‌را!💔" |