1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشبحال ما که امام حسین اجازه داده دوسش داشته باشیم:)))🥺🤍
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part20 "زهرا" داداشمحمدوکهدیدممعلومبودخیلی خسته
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part21
خودممبالباسامونحالمیکردم
بازهرهرفتیمنشستیمرویمبلتامهمونامون بیان ، یهوآیفون به صدا اومد که دیدم داوود
ورسول با هم اومدن و دروبازکردم . .
اومدنداخلکهبهشونگفتم:
-سلامپتومتعزیز
داوود لپمو کشید و گفت :
+سلامصورتیخانم
&سلامدخترخالههایگرام..حسابیتیپزدین
خندیدم و چیزی نگفتم . .
رسولمامانودیدورفتسمتشوگفت:
-سلامخالهیعزیزمخوبی
+سلامرسولجانخودتخوبی
رسول مشغول صحبت با مامان بود که داوود
اومد سمتم و گفت:
+راستیداداشمحمدکجاست ؟
-خستهبودتارسیدخونهرفتخوابید
سری تکون داد و گفت :
+آرهچندروزیبودکهدرستنخوابیدهبود
-دلمبراشسوخت، قیافش خیلی خسته بود
داوود نگاهی کرد و خندید و گفت :
+آخیخواهردلسوز
-یعنیمنهرچیمیگمتومسخرهکن
روی مبل نشست و گفت :
+آخهحالمیده
زیرلب گفتم دارم برات و بعد رفتم سمت
آشپزخونه تابرایداوودورسول شربتبیارم!
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part21 خودممبالباسامونحالمیکردم بازهرهرفتیمنش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part22
براشونشربتریختم و آوردم ،
سینیروجلویرسولگرفتمبرداشتوگفت:
+وایممنونزهرا واقعا نیاز بود . .
خندیدم و گفتم :
-خواهشمیکنم
رفتمسمتداووداونمبرداشتگفت:
+ممنون
-خواهشمیکنمداداش
دوبارهداوودخوششاومدوخندید نشستمپیشداوودایناوشروعکردیمبه صحبتکردن
"محمد"
چشاموکمکمبازکردم و به ساعت نگاه کردم
ساعت۱۸ونیمبود ،ولی خدایی عجب خوابی
کردما . .
گوشیمووبرداشتمورفتمبهنگینپیامدادم
بلندشدمولباساموعوضکردم
تیشرتوشلوارآبیموپوشیدم
موهامو شونهیزدمُ پایین رفتم
مامان همچنان توی آشپزخونه بود و داوود اینا
مشغول صحبت بودم ..
مشغول بازی کردن جرعت و حقیقت بودن که
به زهرا گفتم:
- جا باز کنین منممیامبازی
+باشهداداش..پسازاولشروعمیشه
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀__________
وتَقلق؟!
واللهُࢪَبڪَورَبُّڪُلّالعَـٰالمين🪽...
ومضطرࢪبمیشوی؟!
وَخدـٰاپࢪوࢪدگـٰاࢪتوستوپࢪوࢪدگـٰاࢪ
تمـٰامجهـٰانیـٰاناست🤍.
#خدایمن