eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
01:01
اولین‌روز‌شهریور‌سال‌هزارُ‌چهارصدُ‌سه‌تون‌بخیر🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
خودمونیم‌عجب‌کرببلایی‌عجب‌صحن‌و‌سرایی‌داری❤️‍🩹
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشبحال ما که امام حسین اجازه داده دوسش داشته باشیم:)))🥺🤍
۱۵:۱۵
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part20 "زهرا" داداش‌محمدو‌که‌دیدم‌معلوم‌بود‌خیلی‌ خسته
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خودمم‌با‌لباسامون‌حال‌میکردم با‌زهره‌رفتیم‌‌نشستیم‌روی‌مبل‌‌تا‌‌مهمونامون‌ بیان‌ ، یهو‌آیفون‌ به صدا اومد که دیدم داوود‌ و‌رسول با هم اومدن و در‌و‌باز‌کردم . . اومدن‌داخل‌که‌‌بهشون‌‌گفتم‌: -سلام‌پت‌و‌مت‌عزیز‌ داوود لپمو کشید و گفت : +سلام‌صورتی‌خانم &سلام‌دختر‌خاله‌های‌گرام..حسابی‌تیپ‌زدین‌ خندیدم و چیزی نگفتم . . رسول‌مامان‌و‌دید‌و‌رفت‌سمتش‌و‌گفت‌: -سلام‌خاله‌‌ی‌عزیزم‌خوبی‌ +سلام‌‌رسول‌جان‌خودت‌خوبی رسول مشغول صحبت با مامان بود که داوود‌ اومد‌ سمتم‌ و گفت: +راستی‌داداش‌محمد‌کجاست ؟ -خسته‌بود‌تا‌رسید‌خونه‌‌رفت‌خوابید سری تکون داد و گفت : +آره‌چند‌روزی‌بود‌که‌درست‌نخوابیده‌بود -دلم‌براش‌سوخت‌، قیافش خیلی خسته بود داوود نگاهی کرد و خندید و گفت : +آخی‌خواهر‌دلسوز‌ -یعنی‌من‌هرچی‌میگم‌تو‌مسخره‌کن روی مبل نشست و گفت : +آخه‌حال‌میده زیرلب گفتم دارم برات و بعد رفتم‌ سمت‌ آشپزخونه‌ تا‌برای‌داوود‌و‌رسول‌‌ شربت‌بیارم‌! ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part21 خودمم‌با‌لباسامون‌حال‌میکردم با‌زهره‌رفتیم‌‌نش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم براشون‌شربت‌ریختم‌ و آوردم ، سینی‌رو‌جلوی‌رسول‌‌گرفتم‌برداشت‌و‌گفت‌: +وای‌ممنون‌زهرا‌ واقعا نیاز بود . . خندیدم و گفتم : -خواهش‌میکنم رفتم‌سمت‌داوود‌‌اونم‌برداشت‌‌گفت‌: +ممنون‌ -خواهش‌میکنم‌داداش‌ دوباره‌داوود‌خوشش‌اومد‌‌و‌خندید نشستم‌پیش‌داوود‌اینا‌و‌شروع‌کردیم‌به‌ صحبت‌کردن "محمد" چشامو‌کم‌کم‌باز‌کردم‌ و به ساعت نگاه کردم ساعت۱۸‌‌و‌نیم‌بود‌‌ ،ولی خدایی عجب‌ خوابی‌ کردما . . گوشیمو‌و‌برداشتم‌و‌رفتم‌به‌نگین‌پیام‌دادم‌ بلند‌شدم‌و‌لباسامو‌عوض‌کردم‌ تیشرت‌‌و‌شلوار‌آبیمو‌پوشیدم‌ موهامو‌ شونه‌ی‌زدمُ پایین رفتم مامان همچنان توی آشپزخونه بود و داوود اینا مشغول صحبت بودم .. مشغول بازی کردن جرعت‌ و‌ حقیقت‌ بودن که به‌ زهرا‌ گفتم‌: - جا باز کنین منم‌میام‌بازی +باشه‌داداش‌..‌پس‌از‌اول‌شروع‌میشه ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀__________
وتَقلق؟! واللهُ‌ࢪَبڪ‌َورَبُّ‌ڪُلّ‌العَـٰالمين🪽... ومضطرࢪب‌میشوی؟! وَخدـٰاپࢪوࢪدگـٰاࢪتوست‌وپࢪوࢪدگـٰاࢪ تمـٰام‌جهـٰانیـٰان‌است🤍.