بیپناهکہشدی؛صدایشکن !
اوحسینِوِترالمَوتوراست . . .
میداندتکوتنهاشدنیعنیچہ،
درآغوشتمیگیرد🫂🫀:))
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part24 -امروزکهکافهرفتیاوناییکههمراهتبودن دوس
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part25
"مهدی"
شامُ خوردیم و ازمامانتشکرکردموبانرگس اومدیمتواتاق
نگاهی بهش کردم و گفتم :
-امروزکهتودانشگاهتوناومدمبه همیندوستایدیروزتخوردموجزوه هاشونریخت،اوندخترهکهمانتوشسفید و روسریشآبی بود با هم چشم تو چشم شدیمولیسریعنگاهزمینکردیم
_نمیدونمچرا از وقتی کهدیدمشیهحسیدارم
اصن از وقتی دیدمش یه طوری شدم و لحظه
به لحظه اون روز هی میاد به یادم . .
روی صندلی میزم نشست و گفت :
+داداش.. نکنه عاشقشدی؟
سردرگم بودم که اسم این حسُ چی بزارم و گفتم :
-نمیدونم
+حالامیخوایچیکارکنی؟
-نمیدونمگفتماولبهتوبگم
دستاشُ بهم دیگه گره کرد و گفت :
+ببینبهنظرمفعلابهمامانوباباچیزینگو چونتوخودتنمیدونیواقعاعاشقشدییانهپسیکمتحقیقمیکنیمبعدحالایهکاری میکنیم
راست میگفت ، وقتی هنوز نمیدونستم
میخوام چیکار کنم و شاید حس زود گذری
بود نباید درموردش حرف میزدم !
نرگسبلندشدورفتسمتدرکهصداشزدم:
-نرگس
+جانم
-ممنون که هستی..
لبخندی پررنگ زد و از اتاق بیرون رفت ..
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________