eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
یک فرد موفق کسی است که می‌تواند با آجر‌هایی که دیگران به سمت او پرتاب کرده‌اند، پایه و اساس محکمی برای خود بنا کند.😉
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وبازهم‌من‌ماندم‌وحسرت‌کربلا :)) 💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part30 "زهرا" فردا امتحان داشتم و ‌‌در‌حال‌درس‌ خوندن‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "مهدی" همه‌داشتن‌تلویزیون‌نگاه‌میکردن‌مامان‌ چایی‌آورد‌و‌اومد‌ به‌نرگس‌نگاهی‌کردم‌که‌با‌اشاره‌گفت‌بگم‌ -مامان‌..‌بابا‌میخواستم‌چیزی‌بگم‌ +بگو‌پسرم ×جان‌بابا‌ -راستش‌..‌من‌تصمیم‌دارم‌ازدواج‌کنم‌ ذوق‌رو‌تو‌چشماشون‌میدیدم +به‌به‌این‌دختر‌خوشبخت‌کیه‌ از حرفشون خندم گرفت که گفتم : -همکلاسی‌و‌دوست‌نرگسه‌چند‌وقتیه‌‌ میشناسمش‌‌با‌نرگس‌هم‌درمورد‌خودش‌ و‌خانوادش‌‌تحقیق‌کردم‌ بابا نگاهی کرد و گفت : ×حالا‌تصمیمت‌جدیه؟ -آره‌ بابا مکثی کرد و بعد به مامان نگاهی کرد .. مامان با لبخند بهم گفت : +پسرم‌شماره‌مادرشو‌برای‌من‌بیار‌انشاالله‌ قرار‌بزاریم‌بریم‌خواستگاری بابا‌ دوباره بهم گفت : ×مطمئنی شرایط ازدواج رو داری؟ مکثی کردم که در جوابش چی بگم : _آره بابا شما اگه همراهیم کنید میتونم بابا سری تکون داد و لبخندی از روی رضایت زد نرگس‌ هم‌ چشمکی‌ زد‌ که‌ خندیدم‌ +چایی‌تونو‌بخورین‌سرد‌میشه خیلی‌خوشحال‌شدم‌‌از‌اینکه‌راضی‌بودن‌ همش فکر میکردم شاید راضی نباشن مخصوصا بابا .. "محمد" با‌نگین‌در‌حال‌دور‌زدن‌بودیم‌که‌بهش‌گفتم: -میگم‌امشب‌بیا‌خونه‌ما‌بمون‌تا‌فردا‌شب‌ +نمیشه‌خب‌به‌مامان‌اینا‌نگفتم -کاری‌نداره‌یه‌زنگ‌بزن‌بگو‌ ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part31 "مهدی" همه‌داشتن‌تلویزیون‌نگاه‌میکردن‌مامان‌ چ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +آخه لباس هم می‌خوام خب چند ثانیه مکث کردم و بعد سریع گفتم : -ببین‌یه‌کاری‌میکنیم‌..‌ -الان‌ میریم‌ خونه‌ شما چند‌تا‌ وسایل‌ مورد‌نیازتو‌ بیار‌ بعدش‌ چند‌روزی‌ بمون‌ خونه‌ ما . . از قیافش مشخص بود قانع شده برای همین لبخندی‌ زد‌ و‌ گفت: +باشه رفتیم‌ سمت‌ خونشون‌‌ من‌ تو‌ ماشین‌ موندم‌‌ تا‌ نگین‌ بیاد‌ ، بعد ‌۱۰‌دقیقه‌ با‌ساک‌ کوچیکی‌ اومد -وسایل‌مورد‌نیازتو‌آوردی‌؟ +آره‌بریم راه‌‌افتادیم‌سمت‌خونه‌ما‌ رسیدیم‌و‌ماشینو‌تو‌حیاط‌پارک‌کردم‌ ‌مامان‌با دیدنمون لبخندی زد و گفت‌: ×سلام‌پسرم‌..‌سلام‌عروس‌قشنگم +سلام‌مامان‌جان داوود هم که روی مبل بود سلامی کرد و بعد متوجه شدم که زهرا‌ و‌ زهره‌ نبودن‌ از‌ داوود‌ پرسیدم‌ : -زهرا‌ و‌ زهره‌کجان؟ &تو‌اتاقشونن‌دارن‌درس‌میخونن‌ -آها‌خوبه با‌نگین‌رفتیم‌سمت‌اتاق‌من‌و‌داوود‌ که وسایلشو اونجا بزاره ادامه دارد . . کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_________
اَمـانــہ .
-
وَ قسم به تو ك با اسمت ، قلبـم آرام می‌شود : ) . .