اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part30 "زهرا" فردا امتحان داشتم و درحالدرس خوندن
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part31
"مهدی"
همهداشتنتلویزیوننگاهمیکردنمامان چاییآوردواومد
بهنرگسنگاهیکردمکهبااشارهگفتبگم
-مامان..بابامیخواستمچیزیبگم
+بگوپسرم
×جانبابا
-راستش..منتصمیمدارمازدواجکنم
ذوقروتوچشماشونمیدیدم
+بهبهایندخترخوشبختکیه
از حرفشون خندم گرفت که گفتم :
-همکلاسیودوستنرگسهچندوقتیه میشناسمشبانرگسهمدرموردخودش وخانوادشتحقیقکردم
بابا نگاهی کرد و گفت :
×حالاتصمیمتجدیه؟
-آره
بابا مکثی کرد و بعد به مامان نگاهی کرد ..
مامان با لبخند بهم گفت :
+پسرمشمارهمادرشوبرایمنبیارانشاالله قراربزاریمبریمخواستگاری
بابا دوباره بهم گفت :
×مطمئنی شرایط ازدواج رو داری؟
مکثی کردم که در جوابش چی بگم :
_آره بابا شما اگه همراهیم کنید میتونم
بابا سری تکون داد و لبخندی از روی رضایت زد
نرگس هم چشمکی زد که خندیدم
+چاییتونوبخورینسردمیشه
خیلیخوشحالشدمازاینکهراضیبودن
همش فکر میکردم شاید راضی نباشن
مخصوصا بابا ..
"محمد"
بانگیندرحالدورزدنبودیمکهبهشگفتم:
-میگمامشببیاخونهمابمونتافرداشب
+نمیشهخببهماماناینانگفتم
-کاریندارهیهزنگبزنبگو
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part31 "مهدی" همهداشتنتلویزیوننگاهمیکردنمامان چ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part32
+آخه لباس هم میخوام خب
چند ثانیه مکث کردم و بعد سریع گفتم :
-ببینیهکاریمیکنیم..
-الان میریم خونه شما چندتا وسایل موردنیازتو بیار بعدش چندروزی بمون خونه ما . .
از قیافش مشخص بود قانع شده برای همین
لبخندی زد و گفت:
+باشه
رفتیم سمت خونشون من تو ماشین موندم تا نگین بیاد ، بعد ۱۰دقیقه باساک کوچیکی اومد
-وسایلموردنیازتوآوردی؟
+آرهبریم
راهافتادیمسمتخونهما
رسیدیموماشینوتوحیاطپارککردم
مامانبا دیدنمون لبخندی زد و گفت:
×سلامپسرم..سلامعروسقشنگم
+سلاممامانجان
داوود هم که روی مبل بود سلامی کرد و بعد متوجه شدم که زهرا و زهره نبودن از داوود
پرسیدم :
-زهرا و زهرهکجان؟
&تواتاقشونندارندرسمیخونن
-آهاخوبه
بانگینرفتیمسمتاتاقمنوداوود که
وسایلشو اونجا بزاره
ادامه دارد . .
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
-
وَ قسم به تو ك با اسمت ، قلبـم آرام میشود : ) . .
#اابـٰاعبداللّٰہ