2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-گنبدت دل میبرد
وقتِ ملاقاتی بده🥲❤️🩹 :))))
ـ آقای اباعبدالله
#خاطره✨
|آخرینجشنِتولد|
داداش کوچک آرمان تعریف میکند: «خستگی برای داداش معنا نداشت. وقتی به حوزه رفت، فقط هفتهای ۲ روز میآمد خانه. با این که درسهای حوزه خیلی زیاد بود، اما شبها که همه خواب بودند بیدار میماند و آنها را انجام میداد. نمیخواست مامان و بابا ناراحت شوند.»
او یاد آخرین جشن تولد آرمان میافتد و میگوید: «آخرین جشن تولدش از او پرسیدیم چه آرزویی داری؟ چیزی نگفت. کمی بعد آرام به مادرم گفته بود «شهادت».
_بهروایتازبرادرشهید،محمدامین
#آرمانِعزیز🕊
#شهیدآرمانعلیوردے🌱
موافقین چندتا تنبیہبࢪاےگناهامون مشخص کنیم؟!🥲❤️🩹
نگاه به نامحرم :
- ۲بارخواندنزیارتعاشورا📜
دروغ :
- خواندنسورهنور✨
غیبت :
- ۲ ساعت نیومدن تو گوشی📲
بد حرف زدن :
- تمیز کردن خونه🧺
خشم :
خواندن ۵ صفحه قرآن📖
بیاحترامیبهپدرومادروخانواده :
- ۲رکعتنماز و ۱۰۰بار استغفار💚
شوخی با نامحرم :
- ۴۰۰بار صلوات📿
بلند خندیدن جلوی نامحرم :
- ۲ساعتندیدنتلویزیون و۳۵۰بار استغفار
- فکروخیال بدکردن۵بار آیت الکرسی
و خلاصه کلی تنبیه دیگه میتونید بنویسید ؛
ونفستون رو حسابی ادبکنید...🖐🏻
#ترک_گناه
خواستم بگویم
چرا نیامدی...؟!
دیـدم حقداری
تعطیل تر از جمعه،
خود ما هستیم.
که برای ظهورت هیچ کاری نکردیم..
#تلنگرانه
#امام_زمان
یاد کنیم:
《شهیدآرمان علی وردی و
شهیدامیرعبداللهیان 》
را با ذکر فاتحه والاخلاص معَ الصلوات🕊
#شهیدامیرعبداللهیان🕊
#شهیدآرمانعلیوردے🌹
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part38 "مهدی" وقتی نرگس از خونه بیرون زد ، دنبالش افت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part39
به کافه رسیدم و وارد شدم که سبحانُ دیدم
و بهم دست تکون داد ..
رفتمسمتشبادونفرمردغریبهاونجانشسته بود آروم سلام کردم و نشستم !
نزدیک گوش سبحان شدم و گفتم :
-سبحانکاریداشتی؟
+آره.. یادته نامه انتقالی نوشته بودیم ؟ امروز
این آقایون زنگ زدن و قرار گذاشتن که با ما
صحبت کنن که اگه حل شد بریم سایتشون ..
چون فکر کنم نامه انتقالی رو براشون فرستادن!
سری تکون دادم چیزی نگفتم که اون دونفر
شروع کردن به حرف زدن و چندین سوال مختلف درباره حرفهای که بلدیم و مشغول
چه کاری بودیم کردن ..
وقتی همه سوالاشونُ جواب دادم بهمون
نگاهی کردن و گفتن :
×منتظر تماس باشید !
و بعد خداحافظی کردم و از کافه خارج شدن ..
گوشیم زنگخورد که نرگس بود :
-جانمنرگس
+الو..داداش
صداش گرفته بود و باعث شد نگران بشم!
-نرگس؟چراصداتگرفته
با همون صدای لرزون گفت :
+میتونیبیاییبیمارستان.؟
ترسیدم که مبادا براش اتفاقی افتاده باشه ..
-نرگس چیشده؟حالت خوبه ؟
+آدرسمیفرستمبیا
فقط به سبحان گفتم باید برم بیمارستان و سریع سوار موتور شدم ، به آدرسی که نرگس فرستاده بود رفتم ..
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina ³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part39 به کافه رسیدم و وارد شدم که سبحانُ دیدم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part40
باکلیاسترسرسیدمبیمارستان ..
به سمت پذیرش رفتم و خواستم سوال کنم
که یهو یه نفر از پشت صدام کرد !
+ببخشیدآقا
برگشتمدیدم بله .. زهراخانم بود
سرموانداختمپایینوگفتم:
-سلام ، ببخشید چیشده
+سلام .. اگرمیشهبامنبیایینبریمسمتاتاق نرگس
رفتومنمپشتسرشرفتم
جلویدراتاقیوایسادیمچندتاخانمدیگه بودنکهفهمیدماوناهمدوستاینرگسن
زهرا خانوم سرش ُ پایین انداخته بود و مثل
من منتظر بود دکتر از اتاق بیرون بیاد..
فقط به کف بیمارستان خیره شده بود و از
این حیایی که مقابل من داشت خوشم اومد ..
انگار با دیدنش ، دیدار قبلیم برام زنده تر شد !
تو افکار خودم بودم که دکتر از اتاق بیرون
اومد و گفت : همراهبیمار؟
-منم
نگاهی بهم کرد و گفت :
×ایشوندستشونیکمآسیبدیدهکه پرستارامونبراشونباندپیچیمیکننویکم فشارشونبالاوپایینشده
نمیدونستم ماجراچیهولیگفتم :
-کیمیتونمببرمش؟
+سِرمشونتمومشدمرخصن
تشکری کردم که از کنارم رد شد و رفت ..
به سمت زهرا خانوم برگشتم و ازش پرسیدم :
-ببخشید ، میشه بگید ماجراچیه ..
اون دوتا دختر روی صندلی ها نشسته بودن و
به من نگاه میکردن ، نگاهم ُ دوباره به سمت
زهرا خانوم دادم که گفت :
+ماداشتیممیرفتیمبهیهمغازهکهیهویه موتوریاومدسمتمونوکیفنرگسوکشید
مننذاشتمکیفشوببرنودوبارهکیفوکشیدم ولیوقتیکهکیفشوکشیدننرگسآسیب دیدوبقیهماجراهمکهمیدونین
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀_________
-
فـِلسطین به ما چه ؟
ما اعتـِقادات و خونِ
مشترک داریم مـَشتی ؛
حتی رنگ پرچـَم هامون هم یکیه
- 🇵🇸👊🏼.