eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
907 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
سفرنامه‌ی داستانی "از نور تا فارور"⚔ پنجمین اثر از 💥 نویسنده: مهدینار✍ از جمعه 6 تیر، مصادف با اول محرم الحرام🏴 هرشب ساعت 21⏰ از کانال باغ انار👇 🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344 🤍🖤 @ANARSTORY سازنده‌ی پوستر: اَحَف🎇 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
@Roye_mojetaaleiنیایش با خدا.mp3
زمان: حجم: 7.4M
✨ای خالق و یگانه‌ی بی همتا ⚔خرسندیم در جنگ خیر و شر، سمت درست تاریخ ایستاده‌ایم... 🚀 آن‌چه ساختیم و پرتاب کردیم و اصابت کرد، به اذن تو بود « و مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ» ♻️ و اینک از تو برای فتح قلعه یهود، نصرت می‌طلبیم که: «نصْرࣱ مِّنَ ٱللَّهِ وَفَتْحࣱ قَرِيبࣱۗ وَبَشِّرِ ٱلْمُؤْمِنِينَ» https://eitaa.com/Roye_mojetaalei
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
مردی سوار شد. مردی سوار شد! خودش بود؛ در نگاه اول، خودِ خودش بود. آمد و ایستاد و ایستادند شیخ محتشم و آقای آیین، برای سلام و احوالپرسی. من هم ایستادم... بی‌اختیار؛ نمی‌دانم چرا. دستش را آورد جلو؛ دستش گرم بود، به گرمای آفتاب تیر ماه کرمان. لبخندش شکافت، دندان‌های سفیدش را نمایان کرد و گفت: "سلام علیکم!" مردی بود نسبتا پیر. آثار پیری در جمعیتی از لاخ‌های سفید و مواج ریشش ظهور کرده بود. با بدنی فربه، با عمامه‌ی نجفی مشکی، لباده‌ی اتوشده و مرتب مشکی، عبای توری مشکی، چشم‌های قهوه‌ای و... دلیل سکوت اتوبوس را فهمیدم. حاج آقای مارانی، فرمانده‌ای که از میانه‌ی راه به ما پیوسته بود، از "او" فقط یک عینک کم داشت. خودش بود؛ خودِ سید حسن نصر الله. و تا آخرِ سفر، سید را، نصرالله صدا زدم...! -بخشی از پنجمین اثر داستانی 💥 سفرنامه "از نور تا فارور"‌ به قلم ✍ 📅از جمعه ۶ تیرماه ۱۴۰۴، مصادف با آغاز محرم الحرام حسینی🏴 هرشب ساعت 21⏰ از کانال باغ انار👇 🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344 🍕 💥 🖤 @ANARSTORY 🤍 @ANAR_NEWSS
و من به پنجاه و هفت سالگی‌ام فکر می‌کنم. نبرد درونی و
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
سفرنامه‌ی داستانی "از نور تا فارور"⚔ پنجمین اثر از #طرح_تحول💥 نویسنده: مهدینار✍ از جمعه 6 تیر، مص
🎬 قرار بود سفر بعدی‌ام راهیان نور باشد اما نبود. آقای آیین، مدیر مدرسه و آقای کریمی درِ کلاس اقتصاد را زدند و پرسیدند: "کیا پارسال نرفتن راهیان نور؟!" دستم را گرفتم بالا و گفتم: "استاد! من! از پارسال منتظرم!" - "سهمیه راهیان نور هرچقدرم که باشه سال دهما فقط می‌گیرن و می‌رن راهیان..." انگار تیر خلاص را به دستم زد. لبخندم خشکید و دستم را آوردم پایین. رفتند و پنج دقیقه بعد دوباره آمدند و در را زدند و گفتند: "مرادی، آذربون، پورمحمدی و علم آموز بیان دفتر!" از کلاس که رفتیم بیرون دوباره نور کوچکی توی دلم جوانه زد. نوری برای راهیان نور. به دفتر که رسیدیم آقای آیین نگاهی به لیست نمرات عربی کرد و گفت: "شما چهار نفر نمرات برتر درس عربی هستید. کدوم تون می‌خواد یه اردو بره؟! زنگ بزنه خونه برای امضای رضایت نامه و واریز پول و بقیه مسائل بیان!" به جز آذربون، همه‌مان قبول کردیم؛ همو که باید می‌بود و می‌دید و نبود و ندید. - "واقعا میریم راهیان؟!" این را که گفتم انگار چیزی یادش آمده باشد و بخواهد چیزی بگوید، دور هم جمعمان کرد و گفت: "یه توضیح مختصر میدم بهتون. اردو یه اردوی نظامیه که می‌برنمون یکی از جزایر خلیج فارس. امشب حرکت می‌کنیم چهارشنبه و پنجشنبه و روز جمعه اونجاییم. یه دست لباس نظامی و پوتین و مایو برای شنا وسایل شخصی حتما بردارید با خودتون. با تعجب گفتم: "می‌برنمون؟!" آقای آیین خندید: "بله منم میام..." یک اردوی نظامی سه روزه آن هم جزایر خلیج فارس، با خود مدیر مدرسه! شاید برای اولین بار در طول تاریخ بشریت! "برنامه امشب سینماهای سراسر کشور..." خودم هم از حرفی که زده بودم خنده‌ام گرفت. ___ از خواب عصر که بیدار شدم یادم آمد باید ساکم را ببندم. باید لباس نظامی بر می‌داشتم که نداشتم. شلوار مشکی فرم‌ام را برداشتم با یک پیراهن زرد خاکی رنگ و یک دست لباس راحتی و جوراب و مایو برای شنا. بشقاب و قاشق و لیوان؛ که به کار نیامد! چوب مسواک و تسبیح و مهر نماز که قرار بود چند ساعت بعد تکه تکه و مهر نماز جماعت بشود. و از همه مهم‌تر! چفیه فلسطینی سبز رنگی که قرار بود سایبان باشد برای گرمای سوزان بندر؛ پتو باشد برای خواب، احتمالا به وقت تمیزی حوله باشد برای صبح، تور ماهیگیری، اگر به ماهی می‌‌رسیدیم، جانماز، اگر سجاده‌ای نبود، سفره‌ی غذا، اگر سفره‌ای نبود، شال و کلاه به وقت سرمایی که اتفاق نیفتاد، و عمامه‌ای که در ماهرانه ترین حالت ممکن شبیه عمامه نجفی با چین های ریز و منظم پیچیده شده باشد. بالاخره برای یک بسیجی، چفیه یعنی تمام چیزی که از دنیا دارد. البته بعدها فهمیدم آنطور که گمان می‌رفت، به کار نیامد. از کتاب هم که نمی‌شد گذشت؛ طبق عادت، یک کتاب علمی برداشتم و یک کتاب داستانی. نخل و نارنج، و سیری در سیره ائمه اطهار. ساک را بستم و لباس هایم را پوشیدم. ساعت هفت و نیم عصر بود و آماده بودم. مهمان داشتیم. ساعت هشت باید آن جا می‌بودم. داد و هوارم رفت بالا که نگویید و نخندید و نبینید و تکان نخورید که من نیم ساعت دیگر باید جلوی در اتوبوس باشم وگرنه جا می‌مانم! یکی از مهمان‌ها آماده شد تا برساندم. توی راه نگاهم مدام به ساعت بود و فکر می‌کردم الان که می‌رسم، همه آماده و سوار اتوبوس در حال حرکت هستند و منتظرند تا من برسم و بزنیم توی جاده! دقیقا ساعت هشت بود که به مقصد رسیدیم. -"سازمان تبلیغات اسلامی، کرمان...!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344